پر بازدیدترین مطالب

داستان کوتاه بسیار تأثیر گزار و آموزنده

عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...امتحاناتی که هر هفته می گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می کرد...آن هم نه در کلاس،در خانه...دور از چشم همه

اولین باری که برگه ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...نمی دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...

 

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه ها برگه هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده اند به جز من...به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...

 

 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را فریب بدهم...بعد از هر امتحان آنقدر تمرین می کردم تا در امتحان بعدی نمره ی بهتری بگیرم...

 

مدت ها گذشت و نوبت امتحان اصلی رسید

امتحان که تمام شد ، معلم برگه ها را جمع کرد و برخلاف همیشه در کیفش گذاشت... چهره ی هم کلاسی هایم دیدنی بود... آن ها فکر می کردند این امتحان را هم مثل همه ی امتحانات دیگر خودشان تصحیح می کنند... اما این بار فرق داشت...این بار قرار بود حقیقت مشخص شود...

 

فردای آن روز وقتی معلم نمره ها را خواند فقط من بیست شدم... چون بر خلاف دیگران از خودم غلط می گرفتم ؛ از اشتباهاتم چشم پوشی نمی کردم و خودم را فریب نمی دادم...

 

زندگی پر از امتحان است...  خیلی از ما انسان ها آنقدر اشتباهاتمان را نادیده می گیریم تا خودمان را فریب بدهیم ... تا خودمان را بالاتر از چیزی که هستیم نشان دهیم...  اما یک روز برگه ی امتحانمان دست معلم می افتد... آن روز چهره مان دیدنی ست...

آن روز حقیقت مشخص می شود و نمره واقعی را می گیریم.

روزی که ایران ابرقدرت دنیا را از خلیج‌فارس بیرون کرد

۱۰ اردیبهشت سال ۱۰۰۱ شمسی ایرانی‌ها سربازان امپراتوری پرتغال را برای همیشه از خلیج‌فارس بیرون راندند تا حدود ۳۸۰ سال بعد این روز بشود روز خلیج فارس. ولی اصلاً پرتغالی‌ها در خلیج‎فارس چه می‌کردند؟

در قرن ۱۶ میلادی پرتغال امپراتوری استعماری مدرن بود و یک ناوگان دریایی قوی داشت که هر کشوری را می‌یافت مال خود می‌کرد. در ۸۸۶ شمسی پرتغال به ایران حمله کرد و هرمز و جزیره‌های خلیج‌فارس را اشغال کرد.

آن زمان، شاه اسماعیل مشغول بنیان‌گذاری صفویه بود و توان نظامی هم نداشت برای درافتادن با ابرقدرت آن روزگار اما مردم جزیره هرمز حداقل ۴ بار علیه زورگویی پرتغالی‌ها قیام کردند و شهید دادند.

سال ۱۰۰۰ شمسی شاه عباس روی کار آمد و از کمپانی هند شرقی چند کشتی تجاری گرفت و با آن‎ها قرار گذاشت که اگر جنگی شکل گرفت، طرف پرتغال را نگیرند.

سال بعدش «امام‌قلی خان» سردار صفوی رفت بندر گمبرون را گرفت و همان‌موقع نامش شد بندرعباس و بعد قشم را گرفت. سپس به قلعه پرتغالی‌ها در هرمز حمله برد و ده‌ها هزار سرباز ایرانی در نبردی سخت، بیگانه را تسلیم و اخراج کردند.

خطبه رسول اکرم(ص) در فضیلت و اهمیت ماه مبارک رمضان

 

اي مردم!

درهاي بهشت دراين ماه گشوده است، از پروردگار خود بخواهيد كه آنها را بر روي شما نبندد و درهاي جهنم دراين ماه بسته است، از خدا بخواهيد كه آنها را بر روي شما نگشايد؛ شياطين دراين ماه در غل و زنجيرند، از خدا بخواهيد كه آنها را بر شما مسلط نگرداند.

امام علي(ع) مي‌فرمايند: در اين حال از جا برخاسته و عرض كردم، اي پيامبر خدا! برترين اعمال در اين ماه چيست؟

حضرت فرمودند: اي اباالحسن ! برترين اعمال در اين ماه پرهيز از محرمات است.

آنگاه‌گریه کرد. عرض کردم: چه چیزی باعث‌گریه شما شد؟

فرمود: علی جان،‌گریه من برای این است که در این ماه در حالی که به نماز ایستاده‌ای فرق سرت به دست شقی‌ترین انسان شکافته می‌شود و محاسن شریف تو خضاب می‌گردد.

امیرالمؤمنین عرض کرد:‌‌ای رسول خدا،در آن هنگام آیا دین من سالم است؟

رسول خدا فرمود: آری، در سلامت کامل دینی قرار داری.

سپس فرمود: یا علی، قاتل تو، قاتل من است و کسی که بر تو غضب کند بر من غضب کرده است و کسی که به تو دشنام دهد به من دشنام داده است، تو برای من به منزله جان من هستی، روح تو از روح من است و طینت تو از طینت من است، خدای تبارک و تعالی، من و تو را آفرید و انتخاب کرد، مرا برای نبوت و پیامبری و تو را برای امامت امت اسلامی اختیار کرد و هر کسی امامت تو را انکار کند، در حقیقت منکر نبوت من شده است.

سالگرد شهادت نخبه ای که فاتح ارتفاعات عشق شد

شهید محسن وزوایی

فاتح ارتفاعات بازی دراز و یکی از فاتحان عملیات فتح المبین

فرمانده گردان میثم تعریف می‌کند:

وقتی زمزمه ی عملیات فتح المبین شروع شد برای اولین بار به پادگان دوکوهه آمدیم و سردار عشق حاج احمد متوسلیان آنجا بودند و به تازگی تیپ حضرت رسول تاسیس شده بود پنج دقیقه قبل از تحویل سال بود حاج احمد مرا صدا کرد و گفت آقا سید ابوالفضل یک ذکر ناد علی بگو و سالمان را با این ذکر ادغام کردند و بهمین دلیل عملیات فتح المبین برایمان فتح الفتوح شد

در آن عملیات من در گردان حبیب بودم و پرچم دار آن محسن وزوایی بود

راه را گم کردیم محسن جلو رفت و نماز خواند و لحظاتی بعد گفت همه از اینجا برویم پس از شهادتش بود که فهمیدیم محسن وزوایی خدمت امام زمان(عج) رسیده بود

نیم ساعت راه رفتیم پس از آن شهید وزوایی بالای یک ارتفاع رفت و فقط یک شلیک کرد و با همان یک تیر ۹۴ قبضه توپ را به غنیمت گرفتیم...

در عملیات فتح بلندی های بازی دراز بشدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت با وجود درد بسیار ناله نمی کرد و به یکی پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت آقای دکتر من هر چه بیشتر درد میکشم بیشتر لذت میبرم و احساس میکنم از این طریق به خدای خودم نزدیک میشوم

تو برای خدا باش، خدا و همه ملائکه‌اش برای تو خواهند بود

 

آیت‌الله شیخ محمدتقی بهلول می‌فرمودند:

ما با کاروان و کجاوه به گناباد می‌رفتیم. وقت نماز شد. مادرم کاروان‌دار را صدا کرد و گفت: کاروان را نگهدار، می‌خواهم اول وقت نماز بخوانم.

کاروان‌دار گفت: بی‌بی! دو ساعت دیگر به فلان روستا می‌رسیم. آنجا نگه می‌دارم تا نماز بخوانیم.

مادرم گفت: نه، می‌خواهم اول وقت نماز بخوانم.

کاروان‌دار گفت: نه مادر، الان نگه نمی‌دارم.

مادرم گفت: نگهدار.

کاروان‌دار گفت: اگر پیاده شوید، شما را می‌گذارم و می‌روم.

مادرم گفت: بگذار و برو.

من و مادرم پیاده شدیم. کاروان حرکت کرد. وقتی دور شد وحشتی به دل من نشست که چه خواهد شد؟ من هستم و مادرم، دیگر کاروانی نیست. شب دارد فرا می‌رسد و ممکن است حیوانات حمله کنند. ولی مادرم با خیال راحت با کوزه آبی که داشت، وضو گرفت و نگاهی به آسمان کرد، رو به قبله ایستاد و نمازش را خواند.

لحظه به لحظه رُعب و وحشت در دل منِ شش هفت ساله زیادتر می‌شد. در همین فکر بودم که صدای سُم اسبی را شنیدم. دیدم یک درشکه خیلی مجلل پشت سرمان می‌آید. کنار جاده ایستاد و گفت: بی‌بی کجا می‌روی؟

مادرم گفت: گناباد.

او گفت: ما هم به گناباد می‌رویم. بیا سوار شو.

 یک نفس راحتی کشیدم و گفتم خدایا شکر.

 مادرم نگاهی کرد و دید یک نفر در قسمت مسافر درشکه نشسته و تکیه داده. به سورچی گفت: من پهلوی مرد نامحرم نمی‌نشینم.

سورچی گفت: خانم، فرماندار گناباد است. بیا بالا، ماندن شما اینجا خطر دارد. کسی نیست شما را ببرد.

مادرم گفت: من پهلوی مرد نامحرم نمی‌نشینم!

در دلم می‌گفتم مادر بلند شو برویم. خدا برایمان درشکه فرستاده است.

ولی مادرم راحت رو به قبله نشسته بود و تسبیح می‌گفت.

آقای فرماندار رفت کنار سورچی نشست و گفت: مادر بیا بالا، اینجا دیگر کسی ننشسته است.

مادرم کنار درشکه نشست و من هم کنار او نشستم و رفتیم. در بین راه از کاروان سبقت گرفتیم و زودتر به گناباد رسیدیم.

اگر انسان بنده خدا شد و در همه حال خشنودی خدا را در نظر گرفت، بيمه مى‌شود و خداوند تمام امور او را كفايت و كفالت مى‌كند.

«أَلَيْسَ اللَّهُ بِكافٍ عَبْدَهُ؛ آیا خداوند برای بنده‌اش کافی نیست؟» (سورۀ زمر: آیۀ ۳۶)

آخرین مطالب