پر بازدیدترین مطالب

فرکانس‌های فریب/ پیشنهادهای مکرون به روحانی چه هدفی را دنبال می‌کند؟

به  گزارش خبرنگار گروه بین‌الملل خبرگزاری تسنیم، با خروج رسمی دولت آمریکا از برجام در تاریخ 18 اردیبهشت 97، دولت ایران اعلام کرد که منتظر است اروپا خروج ‌آمریکا از برجام را جبران و منافع اقتصادی ایران را تامین کند و در غیر این صورت از برجام خارج خواهیم شد. ایران در ابتدا فرصت دو هفته‌ای به اروپا داد تا هم اروپایی‌ها به تعهدات خود در برجام کاملاً پایبند باشند و هم خروج آمریکا را جبران کنند. این فرصت دو هفته‌ای رفته رفته و به صورت مداوم تمدید شد؛ ابتدا دو ماه و پس از  آن ماه به ماه به این فرصت اروپایی‌ها افزوده می‌شد.

اروپایی‌ها که قبل از آن و در هنگام خروج آمریکا از برجام رسماً اعلام کرده بودند که با ترامپ در مسائل راهبردی مانند موضوع موشکی و مسئله منطقه‌ای ایران همسو هستند و تنها اختلافشان در نحوه برخورد تاکتیکی در برجام است، عملاً برای آمریکا زمان می‌خریدند. آمریکا علناً اعلام می‌کرد که با راهبرد «فشار حداکثری» می‌خواهد سنگین‌ترین تحریم‌های تاریخ علیه یک کشور را اعمال و همچنین گزینه نظامی را روی میز نگه دارد تا ایران مجبور به مذاکره و اعطای امتیازات گزاف به آمریکا شود.

در این میان اروپایی‌ها با وعده‌هایی مانند   Blocking Statute  و سپس وعده‌ی راه‌اندازی اینستکس عملاً برای آمریکا زمان می‌خریدند تا هم روز به روز دایره تحریم‌ها را تنگ‌تر کند و هم گزینه نظامی‌اش را معتبر نشان دهد. تنها اقدام جدی اروپایی‌ها در طی این ماه‌ها این بود که با هر اقدام آمریکا علیه ایران، صرفاً با این عنوان که موافق اقدامات آمریکا علیه برجام نیستند، ایران را متقاعد کنند که دست به هیچ گزینه متقابلی نزند و با هیچ خدنگی خدشه‌ای به بندی از برجام وارد نکند. بدین ترتیب اوضاع اقتصادی ایران روز به روز بدتر و ارزش پول ملی ایران کمتر می‌شد و آرام آرام آمریکا اعلام کرد که ناو آبراهام لینکلن را هم به منطقه خلیج فارس می‌فرستد تا ایران را این بار با فشار نظامی وادار به مذاکره کند.

در طی این مدت نه تنها اروپا اقدامی برای راه‌اندازی اینستکس هم نکرده بود، بلکه رسماً اعلام کرد که تحریم‌های امریکا را هم علیه ایران به رسمیت می‌شناسد و اگر هم اینستکس روزی فعال شود تحریم‌های آمریکا را دور نخواهد زد!

اما شورای عالی امنیت ملی ایران با اجماعی که در میان قوای مختلف نظام به وجود آمده بود در سالگرد خروج آمریکا از برجام یعنی 18 اردیبهشت 98 تصمیم گرفت که راهبرد پیشین که دولتی‌ها آن را راهبرد صبر استراتژیک را کنار بگذارد و راهبرد مقاومت فعال را در پیش بگیرد. ایران اعلام کرد که با بهره‌گیری از حق خود در برجام طبق بندهای 26 و 36 به صورت مرحله‌ای تعهدات خود در برجام را کاهش خواهد داد. و این نقض برجام نیز محسوب نمی‌شود. چرا که این بندها به ایران این حق را داده که در صورت عدم اجرای برخی یا تمام تعهدات طرف مقابل، ایران نیز تمام یا برخی از تعهدات خود را کاهش دهد.

ایران همچنین به اروپا  مهلت داد که اگر تا دو ماه دیگر اروپا شروط ایران را تامین نکند، گام دوم را هم برخواهد داشت. گام دوم عدم پایبندی به ذخیره 300 کیلو اورانیوم کم‌غنی‌شده و گام دوم افزایش سطح غنی‌سازی بود. و باز هم اعلام شد که اگر در دو ماه دوم نیز اروپایی‌ها کاری نکنند، ایران گام سوم و سپس گام‌های بعدی را اجرا می‌کند.

شروط ایران کاملاً مشخص‌ هستند‌، اولاً  باید فروش نفت ایران به میزان پیش از می 2018 یعنی دست‌کم 2.5 میلیون بشکه برگردد و ثانیاً تراکنش‌های بانکی و مالی ایران با کشورهای دنیا به حالت عادی برگردد. و همچنین اروپا نیز باید تعهدات خود در برجام را عملی کند.

در حالی که اروپایی‌ها و برخی غربگرایان در داخل هشدار می‌دادند که اگر ایران صبر را  کنار بگذارد و اقدام متقابل کند، اوضاع بحرانی و حتی جنگی می‌شود، عملاً همه  چیز عکس آن شد. در همان ابتدای کار آمریکایی‌ها اعلام کردند که ناو آبراهام لینکلن نه در خلیج فارس بلکه در دریای عمان متوقف شده است!

اروپا هم به سرعت اعلام کرد که کار بر روی اینستکس را تشدید کرده و به زودی به مرحله اجرا در خواهد آمد. آمریکا در اولین گام شینزو آبه نخست وزیر ژاپن را با پیامی به ایران فرستاد تا به ایران پیشنهاد دهد که پای میز مذاکره با آمریکا بنشیند و اختلافات را حل کند. این در حالی بود که قبل از آن آمریکا اعلام می کرد اساساً گفتگویی با ایران ندارد و یا به ضرب تحریم‌ها و یا زور نظامی ایران را وادار به تسلیم خواهد کرد!

شینزو آبه با پاسخ جدی ایران روبرو شد که کشور دیگر راهبرد جدیدی اتخاذ کرده و این بار اروپا و آمریکا هستند که باید خواسته‌های ایران را تامین کنند.

اروپا پس از چندی اعلام کرد اینستکس راه اندازی شده است! و این در حالی بود که طی یک سال پیش از آن حتی قدمی در این باره برداشته نشده بود و کار آنقدر مبتذل بود که در برهه‌ای مهمترین مسئله این شده بود که هیچ کشور اروپایی حاضر به میزبانی نشست تصمیم‌گیری و برنامه ریزی درباره اینستکس هم نبود؛ چه رسد به میزبانی از اصل آن و کمک واقعی به راه‌اندازی آن!

در همان حال که تلاش‌های سیاسی آمریکا و اروپا برای متقاعد کردن ایران به برنداشتن  گام‌های بعدی برای کاهش تعهدات هسته‌ای شدت گرفته بود، اتفاقاتی در خلیج فارس و دریای  عمان نیز رخ می‌داد. ماجرای کشتی‌ها در فجیره و سپس دریای عمان نشان داد که افزایش نمایش تنش توسط آمریکا و متحدانش در منطقه می‌تواند تلفات مهمی داشته باشد و در این تنش،‌این  فقط ایران نیست که ضرر می‌کند. و شاید ایران کمتر از دیگران ضرر کند. هنوز مشخص نیست که چه گروهی و یا کشوری و با چه نیتی ماجرای فجیره و دریای عمان را به راه انداخت، اما دست‌کم پیام آن روشن بود ناامن شدن منطقه برای همه ضرر دارد.

اتفاق بعدی ساقط شدن پهپاد آمریکایی توسط سپاه پاسداران در آبهای ایران بود. ایران گران‌ترین و پیشرفته‌ترین پهپاد آمریکایی را به  خاطر تجاوز به آبهایش ساقط کرد؛ اهمیت راهبردی این اقدام به حدی بود که می‌توان منطقه و جهان را به دو بخش پیش و پساپهپاد آمریکایی تقسیم کرد؛ آمریکا عملاً نه تنها نتوانست به این اقدام ایران پاسخ خاصی بدهد، بلکه تنها از ایران به خاطر منهدم نکردن آن یکی هواپیمای جاسوسی‌اش که دارای سرنشین بود تشکر کرد.

این رویداد موجب شد همگان و بخصوص کشورهای منطقه بدانند که آمریکا نه تنها قادر به اقدام نظامی علیه ایران نیست، بلکه حتی قادر به پاسخ دادن متناسب هم نیست و همین امر موجب شد برخی کشورهای منطقه در رویکردهای خود تا حدی تجدید نظر کنند که نمونه مهم آن امارات بود.

اما ایستادگی ایران و برداشتن گام دوم موجب شد که تکاپوها در غرب افزایش یافت. اروپا و امریکا حالا رسماً بیش از پیش دریافته بودند که ایران در کاهش گام به گام تعهداتش جدی است و این مسیر را حتی تا خروج کامل از برجام طی خواهد کرد. از آنجا که آمریکا و غرب برجام را یک پایه بسیار مهم برای اعمال سیاست مهار علیه ایران می‌داند سرعت و کیفیت پیشنهادهای خود به ایران به منظور متقاعد کردن جمهوری اسلامی در تجدید نظر در راهبرد جدیدش پیش گرفت.

ایمانوئل بن، مشاور مکرون چندی پیش به تهران آمد و پیشنهاداتی را به ایران داد که گفته می‌شد ابتکار خود فرانسه است. با توجه به اینکه ایران شروط خود یعنی فروش نفت 2.5 میلیون بشکه در روز و عادی شدن تراکنش‌های مالی و بانکی را در این پیشنهادها نیافته بود و آن را دارای فاصله زیاد می‌دانست، به سرعت این پیشنهاد را رد کرد.

اما اخیراً تماس‌ های تلفنی مکرون با حجت‌الاسلام روحانی رئیس جمهور کشورمان محل تداوم همین بحث‌ها شده است. آنطور که المانیتور و المیادین گزارش کرده‌اند مکرون به ایران پیشنهاد اعتبار 15 میلیاردی در اینستکس را کرده است که در بهترین تفسیر(که احتمالاً به واقعیت نزدیک نیست) به معنای خرید 2.5 میلیون بشکه نفت از ایران در مدت 4 ماه است.

اما ایران تاکنون با این پیشنهاد مخالفت کرده است. مهمترین علت مخالفت ایران آن است که اولاً این پیشنهاد یک پیشنهاد موقت است در حالی که هرگونه راه حل باید دائمی باشد. ثانیاً خرید 2.5 میلیون بشکه نفت ایران را به صورت دائمی تضمین نمی‌کند و ثانیاً درباره عادی شدن دائمی تراکنش‌های مالی ساکت است.

پیشنهاد مکرون نشان می‌دهد که اروپا و آمریکا در مواجهه با  راهبرد جدید ایران مجبور به افزایش سطح پیشنهادات خود هستند و همین به تنهایی کافی است که موفقیت آمیز بودن راهبرد مقاومت فعال از آن استنتاج شود، اما مسئله اینجاست که طرف مقابل اساساً با همین پیشنهادهای موقت و نصفه و نیمه، عملاً نه به دنبال حل شدن مسئله بلکه به دنبال منصرف کردن ایران از راهبرد اخیرش است.

برخی زمزمه‌های یک سری جریانات سیاسی خاص که از پیشنهادات مکرون به صورت ضمنی استقبال و آن را دست‌کم شروعی مناسب تلقی کرده‌اند، این خطر را درخود نهفته دارد که این  جریانات، همسو با اروپا و امریکا عملاً به دنبال متقاعد و وسوسه کردن دولت به دوربرگردان از راهبرد مقاومت فعال به همان راهبرد یکسال قبل از آن باشند و این در حالی است که تجربه به طور کامل به همه اثبات کرده که آن راهبرد نه تنها فشاری را نکاست  و تحریمی را برنداشت، بلکه حتی رجز جنگ را هم بلند کرد و در مقابل آن راهبرد مقاومت فعال، هم تحریم‌ها را تقلیل، هم فشار را کاهش و هم جنگ را منتفی و هم برخلاف بسیاری از هشدارهای غربی‌ها و غربگرایان، اقتصاد ایران را هم پایدارتر کرده است. و علاوه بر این اروپا و آمریکا را از حالت فعال به انفعال کشانده است.

تنها سوال باقی مانده آن است که انتهای راهبرد مقاومت فعال ایران  چه خواهد بود؟ آنچه از مسیر طی شده طی یکی دو ماه خیر می‌توان استنتاج کرد آن است که اروپا و آمریکا عملاً ابزار و گزینه خاصی علیه ایران ندارند و همین تکاپوهای چند وقت اخیرا آنها نیز نشان  می‌دهد که در صورت مقاومت و پایداری ایران، آنها نهایتاً راهی جز پایان دادن به فشار و پذیرش یک ایران قدرتمند نخواهند داشت.

استواری ایران و شکست جنگ روانی آمریکا



اگر ترامپ بخواهد در انتخابات ۲۰۲۰ مجدداً آراء را به‌دست بیاورد، احتمال آن هست که نتواند از شعارهای ضد جنگ‌طلبی و مداخله نظامی در خاورمیانه تخطی کند.

عبدالله شهبازی

به گزارش سخن آشنا، مسئولان و کارگزاران نظام در هشتمین روز از ماه مبارک رمضان در حسینیه امام خمینی رحمه‌الله گرد هم آمدند و مخاطب سخنان راهبردی ۸۰ دقیقه‌ای حضرت آیت‌الله خامنه‌ای شدند. رهبر انقلاب اسلامی در این دیدار صریحاً احتمال وقوع جنگ نظامی میان ایران و آمریکا را منتفی دانستند و از مذاکره با آمریکا به‌عنوان سم مضاعف یاد کردند.


به همین مناسبت، پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR در گفتاری از آقای عبدالله شهبازی مورخ و پژوهشگر تاریخ سیاسی معاصر، چرایی عدم وقوع جنگ و اجتناب آمریکا از درگیری نظامی با جمهوری اسلامی ایران را بررسی میکند.


* در دو هفته‌ی اخیر، جنگ تبلیغاتی آمریکا و تهدید به حمله‌ی نظامی، و اقدامات جنجالی ملازم با آن، مانند ادعای اعزام ناوگروه آبراهام لینکلن به خلیج فارس، فضای بسیار سنگینی را ایجاد کرد. به‌نحوی که در داخل ایران بعضی‌ها باورشان شد که واقعاً در آستانه‌ی جنگ قرار داریم و به زودی شاهد رفتاری تهاجمی-نظامی از سوی آمریکا، همان‌گونه که در افغانستان، عراق و لیبی اتفاق افتاد، خواهیم بودیم. همچنین کسانی هم که تهدیدات آمریکا را واقعاً جدی نگرفتند، کوشیدند آن را برجسته کنند و از فضای موجود به سود اهداف سیاسی خود بهره ببرند و بدین‌سان عملاً به تبلیغات جنگی آمریکا علیه ایران یاری رسانیدند. این در حالی است که بعضی از مطلعین خبره در این حوزه، از جمله در خود آمریکا، تبلیغات جنگی دولت ترامپ را غیرواقع بینانه و غیرقابل تحقق و صرفاً جنگ روانی می‌دانند.

یکی از مهم‌ترین واکنش‌ها به تبلیغات جنگی دولت ترامپ علیه ایران به «چاک هیگل» تعلق دارد. هیگل از سناتورهای سرشناس حزب جمهوری‌خواه بود که اکنون بازنشسته شده است. او از مخالفان اصلی سیاست‌های نظامی‌گرایانه «جرج واکر بوش» بود و در عصیانی که در اواخر دولت بوش در کنگره علیه این سیاست‌ها پدید آمد، مهم‌ترین شخصیت معترض از حزب جمهوری‌خواه بود. در حزب دمکرات دو چهره‌ی شاخص «سناتور اوباما و خانم نانسی پلوسی» بودند. خانم پلوسی هم‌اکنون رئیس مجلس نمایندگان است. به‌همین دلیل بعدها در دولت اوباما، چاک هیگل مدتی وزیر دفاع آمریکا شد. ولی به‌خاطر رویکردهایی که علیه اسرائیل و برای کاهش بودجه‌ی نظامی داشت، او را حذف کردند. یعنی به‌خاطر فشارهای زیاد که بخش عمده‌ی این فشارها از جانب باند نتانیاهو و متحدین او در داخل آمریکا بود، مجبور به استعفا شد. در همین جنجال اخیر، آقای چاک هیگل در ۱۱ مه ۲۰۱۹ یعنی ۲۱ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۸ اعلام کرد که اعزام ناوهای آمریکایی به خلیج فارس، از زمانی‌که آمریکا وارد منطقه شده، روال عادی و متعارف است، ولی دولت ترامپ به‌طرز خطرناکی می‌کوشد تا آن را تهدید نظامی علیه ایران جلوه دهد.

برخی نیروهای سیاسی منطقه، به‌طور اخص مافیای اسرائیل و باند نتانیاهو و نیروهایی در ابوظبی و عربستان سعودی و سایر کانون‌های ضد ایرانی، سعی در استفاده از این ماجرا کردند تا شاید بتوانند این جنگ تبلیغاتی را به جنگ واقعی بدل کنند. آنان تصور کردند فرصتی طلایی پدید آمده است و می‌توانند با ایجاد بعضی حوادث ناخواسته درگیری ایجاد کنند و آمریکا را بدون تصویب کنگره و حتی بدون تصویب رئیس‌جمهور، در وضعیت جنگی با ایران قرار دهند.

در این فضای سنگین، سخنان سه‌شنبه ۲۴ اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۸ رهبر انقلاب اسلامی در دیدار مسئولان نظام، نقطه‌ی عطفی در افول این تبلیغات جنگ‌طلبانه بود. روز بعد، چهارشنبه، ترامپ در توئیتر خود تلویحاً به تبلیغاتی بودن این جنگ روانی اذعان کرد. توئیت فوق آغاز عقب‌نشینی بود که روزهای پنج‌شنبه و جمعه کاملاً بارز شد. به‌عبارت دیگر، پس از سخنان رهبر انقلاب اسلامی از روز چهارشنبه موج تبلیغات جنگی علیه ایران به سرعت افول کرد تا بدان‌جا که روز جمعه وال استریت ژورنال در گزارش خود از پایان دوران دو هفته‌ای تبلیغات جنگی علیه ایران سخن گفت.

همچنین رهبر انقلاب اسلامی در سخنان سه‌شنبه‌ی خود به مقایسه‌ی سیاست‌های آمریکا در این چهل ساله‌ی اخیر با وضع فعلی پرداختند. زمان پیروزی انقلاب، یعنی سال ۱۹۷۹، اوج جنگ سرد و اوج اقتدار آمریکا به‌شمار می‌رود. ایران، یعنی حکومت محمدرضا شاه، پایگاه بسیار مهم آمریکا در منطقه بود و یکی از متحدین اصلی و استراتژیک آمریکا به‌شمار می‌رفت. حفظ این پایگاه بزرگ منطقه‌ای برای آمریکا اهمیت خیلی زیاد داشت. ولی همانطور که رهبر انقلاب اسلامی فرمودند، آنها در قبال انقلاب ایران، برای حفظ رژیم شاه و این پایگاه مهم جرئت نکردند که دخالت نظامی کنند.

این رویه را در سال‌های پس از انقلاب هم می‌بینیم. از جمله در ماجرای لانه‌ی جاسوسی یا همان اشغال سفارت آمریکا در ایران، شاهد ماجرای طبس بودیم که به‌دلیل دخالت عوامل نامتعارف با شکست مفتضحانه تمام شد. لطف و عنایت خداوند شکست بزرگی برای آمریکا پدید آورد. این را هم داخل پرانتز عرض کنم که آن زمان و هنوز هم بعضاً عنوان می‌شود که ماجرای طبس کار شوروی و از طریق سلاح‌های سری بوده است. این حرف درستی نیست. بعد از فروپاشی شوروی دسترسی وسیع به اسناد آن دوران بوده است و تقریباً تمام اسرار شوروی فاش شده است. و محققین زیادی در این باره کار کرده‌اند. اگر کوچک‌ترین سندی دالِ بر اینکه ماجرای طبس و ساقط کردن هواپیما و چند هلیکوپتر آمریکایی کار شوروی بوده است نه توفان شن پیدا می‌شد، این اسناد جنجال بسیار بزرگی ایجاد می‌کرد. اما اسنادی دال بر تأیید این فرضیه در آرشیوهای شوروی پیدا نشد.

در دوران چهل ساله‌ی پس از انقلاب، آمریکا به کارهایی از این نوع علیه انقلاب ایران دست زد. ولی حتی در اوج بحران روابط ایران و آمریکا، که همان ماجرای لانه‌ی جاسوسی است، طرح دخالت نظامی را اجرا نکرد. حداکثر در حد همان ماجرای طبس که طرحی بسیار محدود برای فراری دادن اعضای زندانی شده‌ی سفارت آمریکا در ایران بود که با آن وضع شکست خورد.

پس از کارتر نیز، ریگان به‌قدرت رسید. دوران ریگان و ریگانیسم اوج دوران ۴۵ ساله‌ی جنگ سرد است. آمریکا باز هم گزینه‌ی حمله‌ی نظامی به ایران را قابل تحقق ندانست. آمریکا تلاش کرد جنبش‌های اسلامی متأثر از انقلاب ایران را در کشورهایی مانند الجزایر به‌شدت سرکوب کند. نیروهای اسلام‌گرایی که در الجزایر به تأثیر از پیروزی انقلاب اسلامی ایران اوج گرفتند، تشکل پیدا کردند و در انتخابات محلی و سراسری به پیروزی نهایی رسیدند. اما با حمایت آمریکا مانع از رسیدن آنها به قدرت شدند و جنگ خونین ده ساله را با ۱۵۰ هزار کشته بر مردم الجزایر تحمیل کردند. این سرکوب خونین و جنگ داخلی در الجزایر از دوران جرج بوش پدر شروع شد.

به‌رغم تلاش‌های آمریکا برای سرکوب امواج انقلاب اسلامی، حتی در دوران جنگ هشت ساله‌ی صدام علیه ایران نیز، آمریکا جرئت نکرد مستقیماً وارد عمل شود. هر چند ما امروزه اسناد زیادی داریم که نقش نیابتی صدام را ثابت می‌کند. یعنی همان تعبیر «جنگ نیابتی» که خود آمریکایی‌ها به‌کار می‌برند، در مورد صدام هم مصداق پیدا می‌کند و جنگ صدام را جنگ نیابتی به‌طور عمده آمریکا و بریتانیا علیه ایران نشان می‌دهد. در دوران جنگ هر زمان که می‌دیدند ایران در موضع برتری نظامی قرار دارد و جنگ به‌سمت پیروزی ایران می‌رود، رژیم صدام را به‌شدت تقویت می‌کردند تا ایران به پیروزی نرسد و در مقابل جنایات وحشتناک جنگی، به‌خصوص جنایات شیمیایی رژیم صدام، سکوت کامل تبلیغاتی می‌کردند. این وضعیت آمریکا در دوران جنگ تحمیلی بود که باز در همان دوران هم مداخله‌ی نظامی مستقیم برای ساقط کردن نظام سیاسی جمهوری اسلامی ایران را قابل تحقق نمی‌دانستند و به این کار دست نزدند.

سپس دوران پس از حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ که دوران هشت ساله‌ی زمامداری جرج بوش و دیک چنی، معاون رئیس‌جمهور است، آغاز می‌شود. می‌دانیم که دیک چنی تا به امروز پیوندهای بسیار عمیق و گسترده‌ای با مافیای نظامی‌گرایی دارد که در فروش تجهیزات جنگی به کشورهای عربی از طریق برجسته کردن تهدید ایران و مداخلات مافیایی و غیرقانونی ذینفع است. این آقای دیک چنی شهره است. در دوران زمامداری این دو نفر، یعنی جرج بوش پسر و دیک چنی، حادثه‌ی مهمی چون ۱۱ سپتامبر رخ داد که مستمسکی برای سیاست نظامی‌گرایانه آنان شد، تا حدی که شخصیت‌های برجسته‌ی آمریکایی چون «گور ویدال» آن را ساخته‌ی باند بوش و دیک چنی اعلام کردند، که نتیجه‌ی آن تهاجم نظامی به افغانستان و عراق شد. در این دوران بسیار پرالتهاب و خطرناک نیز گزینه‌ی حمله نظامی به ایران برای آمریکا مطرح بود، ولی هیچ‌گاه آن را کارآمد ندانستند. چون وضع ایران هم از نظر جمعیت، هم از نظر موقعیت استراتژیک و هم از نظر جایگاه مهمی که جنبش‌های ملهم از انقلاب اسلامی ایران در سراسر منطقه دارند و می‌توانند موجی بزرگ در بخش مهمی از جهان ایجاد کنند؛ به‌هیچ‌وجه قابل مقایسه با وضع رژیم صدام در عراق نبود.

دوران جرج واکر بوش به بحران بزرگ اقتصادی آمریکا منتهی شد و از درون این بحران جنبش ضد جنگ پدید آمد که همانطور که عرض کردم چهره‌های شاخص آن در حزب جمهوری‌خواه، سناتور چاک هیگل و در حزب دمکرات، سناتور اوباما بودند. این جنبش سبب شد که اوباما در انتخابات ریاست‌جمهوری به پیروزی برسد و جرج بوش ۳۷ روز پیش از انتقال قدرت به اوباما توافق مشهور به بوش-مالکی را امضا کند که متضمن خروج نیروهای نظامی آمریکا از عراق بود. این توافق تا دسامبر ۲۰۱۱ در دولت اوباما تحقق یافت و اوباما خروج نیروهای آمریکایی از عراق را جشن گرفت و سخنرانی معروف خود را در آکادمی نظامی وست پوینت بیان کرد و پایان دوران ماجراجویی نظامی را در سیاست خارجی آمریکا نوید داد.

این فضای ضد جنگ همچنان در آمریکا ادامه داشت. در اوت ۲۰۱۳ یعنی شهریورماه ۱۳۹۲ نیز جنجال بزرگی ایجاد کردند و ادعا کردند که دولت سوریه در منطقه‌ی غوطه مردم را بمباران شیمیایی کرده است و ویدئوهای جعلی فراوانی پخش شد که مقدمه‌ی تهاجم نظامی به سوریه تلقی می‌شد. کار به‌جایی رسید که حتی فرانسوا اولاند، رئیس‌جمهور وقت فرانسه، به ناوهای مستقر در مدیترانه در سحرگاه ۳۱ اوت ۲۰۱۳ برابر با ۹ شهریورماه ۱۳۹۲ دستور حمله به سوریه را داد. ولی در آخرین لحظات اوباما به اولاند تلفن کرد و از حمله‌ی نظامی به سوریه کنار کشید و آن را به‌نظر کنگره منوط کرد. فضای ضد جنگ چنان سنگین بود که حتی فرد تندرو و جنگ‌طلبی مانند «سناتور تد کروز»، که بعداً از گزینه‌های اصلی حزب جمهوری‌خواه برای انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶ شد، صراحتاً اعلام کرد با حمله‌ی نظامی به سوریه مخالف است و به این ترتیب نقشه‌ی حمله‌ی نظامی قدرت‌های غربی به سوریه شکست خورد.

به‌عبارت دیگر، از اواخر دوران جرج بوش فضای داخلی آمریکا به‌سمتی رفت که امکان در پیش‌گرفتن سیاست‌های نظامی‌گرایانه و جنگ‌طلبانه شبیه به دوران جرج بوش را واقعاً و عملاً منتفی کرد. هم برای امثال اوباما و هم ترامپ که او هم، مانند اوباما، بر بنیاد همین شعارهای ضد جنگ به قدرت رسید. در انتخابات ریاست‌جمهوری ۲۰۱۶ آمریکا هم شاهد بودیم که چگونه و با چه شعارهایی ترامپ توانست آراء را به‌سمت جلب کند. او مکرر از هزینه‌ی شش یا هفت تریلیون دلاری جنگ‌های آمریکا در خاورمیانه از زمان حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ گفت، ولی هیچ‌وقت به این نکته اشاره نکرد که این چند تریلیون دلار نه تنها به جیب مردم منطقه نرفته است بلکه به جیب پیمانکاران دولت آمریکا به‌ویژه پیمانکاران پنتاگون رفته است، و این یعنی غارت مردم آمریکا است.

زمانی‌که ترامپ بر اساس این شعارها به‌قدرت رسید، خیلی روشن است که اگر بخواهد در انتخابات ۲۰۲۰ مجدداً آراء را به‌دست بیاورد و مجدداً رئیس‌جمهور شود، احتمال آن هست که نتواند از شعارهای ضد جنگ‌طلبی و مداخله نظامی در خاورمیانه تخطی کند.

هر چند ترامپ افرادی مانند بولتون را برگزید تا سیاست‌های تهدیدآمیز و ارعاب‌آمیز را علیه ایران به‌کار برند، ولی به‌نظر می‌رسد که نیت بولتون و ترامپ یکسان نیست. یعنی ترامپ در پی ارعاب برای تسلیم کردن ایران است. ولی بولتون به‌دنبال همدستی با افرادی مثل نتانیاهو و بعضی کانون‌های ضد ایرانی منطقه در عربستان سعودی و امارات و… است، تا به‌شکلی ماجرا را به جنگ واقعی تبدیل کند و جنگ جدیدی در خاورمیانه ایجاد کند که البته جنگ بسیار عظیم و مهلکی خواهد بود.

سیاست‌های رهبر انقلاب اسلامی در جنگ داخلی سوریه، -که طبق اعتراف برژینسکی در اواخر عمرش با تحریکات سعودی و امارات و شرکایشان ایجاد شد- تمامیت و ثبات سوریه و سراسر خاورمیانه را حفظ کرد و پیروزی بزرگ منطقه‌ای ایران را سبب شد. این سیاست ایران بود که پس از حوادث اوت-سپتامبر ۲۰۱۳ مشارکت فعال روسیه را در سوریه سبب شد و روسیه را ترغیب به ایفای نقش فعال در حفظ دولت قانونی سوریه کرد. اکنون نیز تصور می‌کنم سخنان سه‌شنبه رهبر انقلاب اسلامی، نقطه‌ی عطفی در این تحولات است. اگر عوامل جدید و پیش‌بینی نشده وارد نشود، به‌نظر می‌رسد تهدیدهای نظامی و تبلیغات جنگی علیه ایران با سربلندی ایران به پایان رسیده است. البته باید تأکید کنم که تحرکات و شیطنت‌ها به پایان نرسیده است و به‌شکل‌های دیگر همچنان ادامه خواهد یافت.
منبع:مشرق

راهبرد ترامپ: تفرقه بینداز و حکومت کن


«تفرقه بینداز و حکومت کن» یکی از قدیمی ترین راهبردها در قاموس عوام فریبی است: جامعه را نسبت به یکدیگر خشمگین نگه دار تا نتوانند علیه کسانی که در حال به جیب زدن منافع هستند متحد شوند.

راهبرد ترامپ: تفرقه بینداز و حکومت کن
به گزارش سخن آشنا،گروه غرب از نگاه غرب خبرگزاری فارسدر مطلبی از رابرت ری نوشت:

هدف ترامپ همیشه تفرقه و بر هم زدن اتحاد بوده و هست. به این طریق است که او خود را در مرکز توجهات نگه می دارد، به پایگاه رای خود سوخت می رساند و اطمینان حاصل می کند که فارغ از حقایقی که فاش می شوند، طرفدارانش از او جدا نخواهند شد.
اما هدف ترامپ از تفرقه انداختن یک دلیل دیگر نیز دارد و به همین خاطر است که او روی عمیق ترین زخم های ملت در زمینه های نژادی، مهاجرت، و جنسیتی نمک می پاشد.
او می خواهد توجهات را از بزرگ ترین و تهدیدکننده ترین عوامل تفرقه منحرف کند: عدم توازن رو به گسترش ثروت و قدرت بین اکثریت وسیعی که یا هیچ چیز ندارند یا اندکی دارند و اقلیتی بسیار محدود در راس که در حال انباشت تقریبا همه چیز هستند.
«تفرقه بینداز و حکومت کن» یکی از قدیمی ترین راهبردها در قاموس عوام فریبی است: جامعه را نسبت به یکدیگر خشمگین نگه دار تا نتوانند علیه کسانی که در حال به جیب زدن منافع هستند متحد شوند.

در طول چهار دهه گذشته متوسط دستمزدها به ندرت از جای خود تکان خورده. اما درآمد 0.1درصد ثروتمندترین ها بیشتر از 300 درصد افزایش داشته و درآمدهای 0.001 درصدی ها – یعنی 2300 تن از ثروتمندترین آمریکاییان- تا بیشتر از 600 درصد رشد داشته است.
این عدم توازن عظیم در حال به تحلیل بردن دمکراسی آمریکایی است.
مارتین گیلنز از دانشگاه پرینستون و بنجامین پیج از دانشگاه نورث ایسترن چند سال پیش به این نتیجه رسیدند که «به نظر می رسد که منافع آمریکاییان متوسط تاثیری بسیار ناچیز و نزدیک به صفر و از نظر آماری بی اهمیت بر سیاست های عمومی دولتی دارد.» آنها بعد از تجزیه و تحلیل 1799 مسئله سیاسی که از نظر کنگره گذشته بود، دریافتند که قانونگذاران تنها به مطالبات افراد ثروتمند و صاحبان منافع تجاری پولدار پاسخ داده اند.
هیچ رازی در این میان نیست. در واقع ترامپ به عنوان یک پوپولیست مبارزات انتخاباتی خود را به پیش برد؛ اما او هیچ کاری برای اصلاح سیستم انجام نداده است. بر عکس راهبرد تفرقه بینداز و حکومت کن او در مقام رئیس جمهور، در کسوت تلاش های او برای پاداش دهی به اعطاکنندگان کمک های مالی انتخاباتی و سرازیر کردن ثروت و قدرت به سمت صاحبان ثروت و قدرت راس جامعه به اجرا گذاشته شده است.
اقدامات ترامپ در راستای کاهش دادن مالیات ثروتمندان، مثله کردن قوانین کار، انباشتن کابینه و زیرکابینه خود با وفاداران به شرکت ها، کاستن از مقررات مربوط به سلامت و ایمنی و مقررات زیست محیطی و مالی، همه ابرثروتمندان را به بهای فقیرتر شدن آمریکاییان متوسط ثروتمندتر می کند.
در عین حال او و جمهوریخواهان همراهش به تلاش برای کاستن از تعداد رای دهندگان ادامه می دهند. جمهوریخواهان سنا پیشنهادهای دمکرات ها برای افزایش بازده را تقبیح کرده و حتی ایده تبدیل کردن روز انتخابات را به یک تعطیل ملی یک «چنگ اندازی به قدرت» نامیده اند. البته این یک طرح چنگ اندازی به قدرت از سوی مردم است.
ترامپ و عوامل او ترجیح می دهند که مخالفان بر تفاوت های نژادی و جنسیتی که او در راهبرد تفرقه بینداز و حکومت کن خود از آنها استفاده می کند تمرکز کنند ولی ما باید برای بازگرداندن دمکراسی خود با هم متحد شویم.
نویسنده: رابرت ری (Robert Reich) استاد سیاستگذاری عمومی در دانشگاه کالیفرنیا، برکلی.
منبع: yon.ir/aaxdR
منبع:فارس

مقاومت سیلی زد؛ لینکلن جا زد، دلار پایین آمد



اظهارنظرهای قاطعانه مقامات سیاسی و نظامی کشورمان در مواجهه با آمریکا و سپس بیانیه شورای عالی امنیت ملی و تعیین ضرب الاجل ۶۰ روزه موجب عقب نشینی واشنگتن از لاف زنی های خود شد.

ناو آمریکایی در خلیج فارس

به گزارش سخن آشنا، جنگ اخیر دو روزه در غزه و عقب نشینی ذلت بار رژیم صهیونیستی، انفجارهای پی در پی در بندر الفجیره در امارات و حمله پهپادی انصارالله یمن به تاسیسات نفتی آل سعود تنها چند نمونه از سیلی‌های آبداری است که در هفته های اخیر در منطقه بر گوش آمریکا نواخته شده است.

 

شبکه الجزیره با استناد به تصاویر ماهواره‌ای از خسارات قابل توجه حملات پهپادی انصارالله یمن به تاسیسات نفتی عربستان سعودی خبر داد.


الجزیره با اشاره به اینکه این حمله به ایستگاه شماره ۸ نفتی آل سعود خسارت وارد کرده است نوشت: یکی از لوله‌های خطوط انتقال نفت دچار ۴ متر شکستگی شده و بیش از هزار متر مربع از زمینهای اطراف دچار نشتی نفت شده است.


تصاویر ماهواره‌ای نشان می‌دهد که حمله پهپادی مقاومت یمن مستقیماً خطوط انتقال نفت را هدف قرار داده است و این حمله دقیق صورت گرفته است.


۳۰۰ هدف حساس

یک منبع در وزارت دفاع یمن اعلام کرد که عملیات نهم ماه رمضان که طی آن بخشی از تاسیسات نفتی عربستان هدف قرار گرفت بخشی از ۳۰۰ هدف نظامی و حیاتی دشمنان بوده که قرار است هدف قرار داده شود.


وی که با خبرگزاری سبأ یمن مصاحبه می‌کرد، افزود که اهداف شامل پایگاه‌ها و یگان‌های نظامی و حیاتی امارات عربی متحده و عربستان سعودی و همچنین پایگاه‌های آنها در یمن می‌شود.


این مقام یمنی اضافه کرد که مرحله مقابله با متجاوزان در افق‌های جدیدی قرار گرفته و تحولات اساسی در تمامی زمینه‌ها در پیش خواهد بود.


سه شنبه گذشته ارتش یمن و انصارالله در عملیاتی تلافی‌جویانه در واکنش به حملات هوایی مکرر ائتلاف تحت رهبری عربستان سعودی، دو ایستگاه پمپاژ نفت متعلق به شرکت آرامکو در استان‌های «الدوادمی» و «عفیف» را هدف حمله قرار داد.


الدوادمی و عفیف دو استان منطقه ریاض در مرکز عربستان سعودی هستند که به ترتیب ۲۳۰ و ۳۹۰ کیلومتر با ریاض (پایتخت) فاصله دارند. فاصله تقریبی شمالی‌ترین شهر یمن مثل صعده تا این دو استان عربستان سعودی نیز بین ۸۰۰ تا ۸۵۰ کیلومتر است.


عقب نشینی از لاف زنی

رئیس‌جمهور آمریکا برای چندمین بار از لاف زنی دولتش علیه ایران عقب‌نشینی کرد.


«دونالد ترامپ» رئیس جمهور آمریکا در مصاحبه با شبکه فاکس نیوز گفت: من کسی نیستم که وارد جنگ شوم. من به دنبال جنگ با ایران نیستم.


ترامپ افزود: اگر من بخواهم با ایران وارد جنگ شوم آن جنگ اقتصادی خواهد بود.


وی در ادامه ضمن تأکید بر اینکه خواهان جنگ با ایران نیست، گفت: جنگ به اقتصاد ضربه می‌زند و ما تنها می‌خواهیم که ایران ما را تهدید نکند.


رئیس جمهور آمریکا اظهار داشت: ایران سال‌هاست که [برای آمریکا] معضل شده است.


ترامپ همچنین قبل از پخش این مصاحبه، در توئیتر خود خطاب به ایران نوشته بود: اگر ایران می‌خواهد بجنگند این رسماً پایانش خواهد بود؛ هرگز دوباره آمریکا را تهدید نکنید.


«کریس مورفی» سناتور ایالت کنتیکت این توئیت ترامپ را تهدیدی بچگانه خوانده و در حساب توئیتری خود پاسخ داد: بچه کلاس چهارم من اگر فرمانده کل نیروهای مسلح بود همین چیزها را [در توئیترش] می‌نوشت.


«محمد جواد ظریف» وزیر امور خارجه در پیامی توئیتری ضمن رد تهدید توییتری رئیس‌جمهور آمریکا به او یادآور شد که همانطور که «اسکندر مقدونی»، «چنگیزخان» و دیگر غاصبان نتوانستند ایران را از بین ببرند، او نیز راه به جایی نخواهد برد.


به گزارش فارس، «دیوید پترائوس» ژنرال چهار ستاره بازنشسته آمریکایی که در حمله سال ۲۰۰۳ این کشور به عراق فرمانده نظامیان آمریکایی بود و پیشتر نیز رئیس «سازمان سیا» (سازمان مرکزی اطلاعات آمریکا) بود، در مصاحبه با شبکه خبری «ای‌بی‌سی» با بیان اینکه ترامپ به دنبال جنگ با ایران نیست، گفت ایران از حیث وسعت و جمعیت کشوری بزرگ در منطقه است.


پترائوس افزود: کاملاً روشن است که [ترامپ] نمی‌خواهد با ایران جنگ کند. او در پی تغییر حکومت نیز نیست؛ ترامپ در پی تغییر رفتار حکومت ایران است.


بزرگ‌ترین اشتباه

«میت رامنی» سناتور کنونی وعضو کمیته روابط خارجی سنا و نامزد اسبق جمهوری‌خواهان در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا با بیان اینکه کسی به دنبال درگیری نظامی با ایران نیست، گفت قطعاً جنگی با ایران آغاز نخواهد شد.


رامنی افزود: رئیس‌جمهور به صراحت گفته است که بزرگترین اشتباه در عصر کنونی ما تصمیم رئیس‌جمهور [جورج دابلیو] بوش برای رفتن به عراق بوده است. این تصور که او هم همین مسیر را دنبال کند و سراغ ایرانی برود که از لحاظ نظامی دشمنی به مراتب دشوارتر است؛ چنین چیزی اتفاق نخواهد افتاد.


در روزهای گذشته همزمان با حضور ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» در نزدیکی خلیج فارس، برخی رسانه‌های آمریکایی مدعی شدند که واشنگتن گزینه درگیری نظامی با ایران را مورد بررسی قرار داده است. اظهارات «جان بولتون» مشاور امنیت ملی کاخ سفید که مدعی شد استقرار این ناو و بمب‌افکن‌های آمریکایی در منطقه برای مقابله با «تهدید ایران» است هم بر این فضا دامن زد.


با این وجود، «دونالد ترامپ» رئیس‌جمهور آمریکا در چند توییت این ادعاها را رد و رسانه‌ها را به انتشار «اخبار جعلی» متهم کرد. به نوشته روزنامه «نیویورک‌تایمز»، ترامپ هفته گذشته در جلسه‌ای با حضور مقام‌های ارشد دولت، تأکید کرده که به دنبال جنگ با ایران نیست.


«اَلِن ویلیام جان وست» نظامی بازنشسته انگلیسی که از ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۶ فرمانده نیروی دریایی این کشور بود، در مصاحبه با «دیلی استار» ضمن تاکید بر اینکه «دونالد ترامپ» خواهان جنگ با ایران نیست، درباره توان تلافی‌جویی تهران هشدار داد و افرادی چون «جان بولتون» را «احمق‌هایی» خواند که هیچ چیزی از جنگ نمی‌دانند.


وس افزود: شما برای حمله به ایران، تسلط بر آن و سپس وادار کردن آن برای تبدیل شدن به یک کشور متفاوت (از جمهوری اسلامی ایران)، به یک میلیون (نظامی) نیاز خواهید داشت.


به گزارش خبرگزاری ها بعد از آنکه ترامپ اعلام کرد ترجیح می‌دهد با ایران وارد جنگ نشود، مقامات عربستان که می‌ترسند هزینه جنگ بر دوش آنها بیافتد جمله رئیس‌جمهور آمریکا را تکرار کردند.


حضور نمایشی!

در هفته‌های اخیر رسانه‌ها و مقامات آمریکایی در قالب عملیات روانی تقلا کردند تا به خیال خام خود با لاف‌زنی درخصوص حرکت ناو آمریکایی آبراهام لینکلن به سمت خلیج فارس و پرواز هواپیمای «بی ۵۲» و نصب سامانه ضدموشکی پیشرفته در منطقه و… با هراس‌افکنی، ایران را وادار به پذیرش خواسته‌های خود کنند.


در همین راستا برخی رسانه های غربی در کنار رسانه های زنجیره ای مدعی اصلاحات در داخل کشور در هفته های اخیر تقلا کردند تا حضور ناو آمریکایی را آرایش جنگی ایالات متحده در برابر جمهوری اسلامی تعبیر و تفسیر کنند.


علیرغم این نمایش مضحک، استقرار نیروهای آمریکایی در منطقه، نه تنها تازگی ندارد و نشانه‌ای از آمادگی برای حمله نظامی نیست بلکه یک روال مرسوم و برنامه روتین ارتش آمریکاست.


به گزارش مشرق، حضور مستمر حداقل یک گروه رزمی ناو هواپیمابر نیروی دریایی آمریکا در منطقه خلیج فارس امری است که از اواسط دهه ۱۳۶۰ شمسی به صورت مداوم آغاز شده و به غیر از چند دوره خاص و کوتاه مدت، همیشه یک ناو هواپیمابر آمریکایی در منطقه حضور داشته است. ۳۰ نوامبر ۲۰۱۷ میلادی (اواسط پاییز سال ۹۶) ناو هواپیمابر USS Theodore Roosevelt از سری نیمیتز وارد خلیج فارس و بعد از مدتی از منطقه خارج شد.


ناو هواپیمابر USS John C. Stennis از دیگر ناوهای هواپیمابر اتمی نیز در اوایل بهار سال جاری (اواسط فروردین ماه ۹۸) وارد خلیج فارس شده و در حال حاضر در اقیانوس اطلس حضور دارد و به سمت بندرگاه اصلی خود در شرق آمریکا می‌رود.


لذا حضور ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن هم مسئله‌ای متفاوت از این حضورهای دوره‌ای در منطقه خلیج فارس نیست. این ناو و گروه رزمی همراه آن نه اولین ناو هواپیمابر در خلیج فارس و نه آخرین آنها در این منطقه خواهند بود و در ادامه برنامه حدوداً ۳۰ ساله ارتش آمریکا برای خودنمایی در منطقه و حساب کردن فاکتور این حضور از طریق دوشیدن برخی کشورهای حاشیه خلیج فارس است.


لازم به ذکر است که اصولاً نیروی دریایی آمریکا و خصوصاً ناوهای هواپیمابر آنها برای عملیات در آب‌های باز و اقیانوس‌ها طراحی شده اند، لیکن منطقه‌ای مثل خلیج فارس بسیار کوچک بوده و هر هدفی در این منطقه در معرض موشک‌های ضد کشتی، حملات تعداد بالای قایق‌های تندرو، گلوله‌های هوشمند توپخانه و زیردریایی‌های ایرانی قرار خواهد گرفت.پس بر مبنای محاسبات نظامی، زمانی که یک ناو هواپیمابر در خلیج فارس قرار می گیرد یعنی اصولاً برنامه‌ای برای درگیری با ایران ندارد چرا که فرماندهان آمریکایی به خوبی اطلاع دارند که در این منطقه دست برتر با جمهوری اسلامی بوده و هرگونه درگیری در اینجا می تواند به تلفات گسترده برای آنها منجر شود. اگر نیروی دریایی آمریکا واقعاً بنای درگیری با ایران را داشت مشخصاً جایی مثل شمال اقیانوس هند بایستی محل قرارگیری و استقرار آنها باشد که برای آن هم راه‌حلی خاص تدبیر شده است.


در نمایشی بودن حضور ناو آمریکایی در منطقه خلیج فارس همین بس که در زمان وقوع حمله پهپادی انصارالله یمن به تاسیسات نفتی آل‌سعود- گاو شیرده ترامپ- این ناو در دریای سرخ بود اما هیچ اقدامی توسط آن صورت نگرفت.


گفتنی است آل سعود قرارداد ۴۶۰ میلیارد دلاری تسلیحاتی با عربستان منعقد کرده است.


دلار پایین آمد

اظهارنظرهای قاطعانه مقامات سیاسی و نظامی کشورمان در مواجهه با آمریکا و سپس بیانیه شورای عالی امنیت ملی و تعیین ضرب الاجل ۶۰ روزه به اعضای باقیمانده در برجام و پس از آن سیلی های متوالی مقاومت به شیوخ مرتجع وابسته به آمریکا در منطقه، موجب عقب‌نشینی واشنگتن از لاف زنی های خود شد.


نکته قابل توجه اینجاست که موارد مذکور و به خصوص تغییر رفتار دولت- از حالت انفعالی به رویکرد مقتدرانه- تاثیر مثبتی در بازار ایران داشت.


در همین رابطه قیمت دلار با کاهش چشمگیر از کانال ۱۵ هزارتومان به حدود ۱۳ هزارتومان کاهش یافت.


بررسی بازار طلا و سکه نیز نشان می‌دهد که به واسطه کاهش نرخ دلار در روزهای اخیر این فلز گرانبها نیز با کاهش چند هزار تومانی قیمت همراه بود.


همچنین قیمت سکه در روزهای اخیر حدود ۵۰۰ هزار تومان ارزان شد و این کاهش قیمت همچنان ادامه دارد.


به گزارش تسنیم، مشاهدات میدانی از بازار بیانگر کناره‌گیری خریداران از خرید انواع ارز به‌دلیل نگرانی از ریزش ادامه‌دار قیمت‌هاست.


مقامات آمریکایی در لاف زنی مهارت خاصی دارند اما محور مقاومت در صحنه عمل، پاسخ خود را به لفاظی‌ها و لاف زنی ها می‌دهد.

منبع: کیهان

تبعات منطقه‌ای مشروعیت‌بخشی آمریکا به اشغال صهیونیست‌ها بر جولان


تصمیم آمریکا برای به رسمیت شناختن حاکمیت رژیم صهیونیستی در جولان اشغالی پیامدهای منطقه‌ای قابل توجهی بر کشورهای سوریه، لبنان و دیگر کشورهای منطقه داشته است.


به گزارش سخن آشنا به نقل از پایگاه خبری الجزیره، دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا در مارس گذشته مصوبه ای را مبنی بر این که حاکمیت رژیم صهیونیستی را بر منطقه جولان اشغالی سوریه به رسمیت شناخته شده، صادر کرد.

می‌توان در این مصوبه دو موضوع را در نظر گرفت و سپس پیامدهای احتمالی آن را بررسی کرد:

مسئله اول این که رژیم صهیونیستی زمانی که درسال 1981 جولان را اشغال کرد، به دلیل ممنوعیت‌های مقررات بین‌المللی (با نام گسترش حاکمیت قانونی صهیونیسم و توسعه آن در جولان) از کاربرد اصطلاح الحاق خودداری کرده و در اغلب مذاکرات دو جانبه با دمشق و تحت نظارت آمریکا به بازگرداندن جولان ( یا بازگرداندن بخش زیادی از آن) به سوریه در چارچوب مسالمت آمیز تمرکز کرد که این برخلاف توافق بین طرفین پیرامون ترسیم مرزها در سواحل دریاچه طبریا بود.

 

مسئله دوم این است که منطقه جولان از نظر مذهبی با مناطق تحت سلطه صهیونیسم که ایدئولوژی‌های مذهبی و بسیاری از صهیونیست ها در آن حضور دارند سازگاری ندارد. بنابراین عقب نشینی کردن از آن حتی برای ستیزه جویان صهیونیستی امر غیرممکنی نیست.

به این معنی مصوبه ترامپ برای صهیونیسم در قالب هدیه ارزشمندی برای تل‌آویو است که پیش از این سابقه نداشت. ( البته بعد از هدیه بزرگ اول که انتقال سفارت آمریکا به قدس بود). این مصوبه نه تنها نقض قوانین بین‌المللی و قطعنامه‌های سازمان ملل متحد است، بلکه همچنین با سابقه مواضع رسمی آمریکا در جولان در تناقض است که در سال 1981 الحاق آن را انکار کرده و خط مشیی را ترسیم کرد که در طول دهه نود قرن گذشته آن را جدا از فلسفه زمین دربرابر صلح اداره می‌کرد.

زمانبندی مصوبه و پیامدهای آن

اول اینکه رئیس جمهور آمریکا به دنبال حمایت از نتنیاهو برای انتخابات ریاست جمهوری صهیونیسم بود و تصمیم داشت این مصوبه را دوهفته قبل از شروع انتخابات در رژیم صهیونیستی که نتنیاهو نیز نامزد این انتخابات بود، در واشنگتن اعلام کند. جارید کوشنر داماد ترامپ و مشاور ارشد آمریکا طی سفری به خاورمیانه با نتنیاهو درباره معامله قرن بحث کردند. هدف آنها پایان دادن به موجودیت فسطین در مقابل مبالغ مالی زیاد و دادن وعده سرمایه گذاری و تعدیل مرزها است. این دیدار هم زمان با احتمال اعلام الحاق سرزمین ها از کرانه غربی به صهیونیسم بود.

نکته دوم اینکه ترامپ از طریق این مصوبه خواستار وفاداری بخشی از پایگاه انتخاباتی خود در حمایت از صهیونیسم است که از جمله این پایگاه‌ها جریان های یهودی طرفدار لیکود و پایگاه جناح راست افراطی مسیحیان است.

سوم، این مصوبه در سایه افزایش تحریم‌های آمریکا ضد ایران و تشدید عملیات هوایی رژیم صهیونیستی در سوریه اعلام شده است. واشنگتن می‌تواند بگوید که امروز هر تحرکی از جانب ایران یا حزب‌الله در نزدیکی جولان به منزله تهدید مرزهای صهیونیسم است، نه تهدید نیروهای آن در سوریه. این امر موجب آزادی عمل بیش از حد رژیم صهیونیستی بدون درنظرگرفتن خواسته های مسکو درباره میزان عملیات ضد ایران ومرزهای آن می‌شود ( براساس سیاست تعادل که روسیه آن را بعد از مداخله نظامی در سوریه برای نجات دولت بشار اسد در تابستان 2015 انجام داد).

چهارم این که این تصمیم در لحظه‌ای صادر شد که خروج آمریکا از شرق سوریه و مناطق آن مشخص نیست، به ویژه که در مذاکرات آمریکا با ترکیه و شبه نظامیان کرد مشکل محدودیت‌های نظامی که آنکارا قصد انجام آن را دارد، حل نشده است.

پیامدهای این مصوبه در سوریه

علاوه براین ملاحظات، نکته مرتبط با تحولات امروز سوریه این است که تمام چارچوب های حاکمیتی آن بر جولان از بین رفته است.

این موارد موجب می شود که همه طرف‌های منطقه‌ای و بین‌المللی در مذاکره درباره امور سوریه آزاد باشند و بدون مراجعه به هیچ یک از مقامات ملی این کشور تصمیم‌گیری کنند.

مواضع دیپلماتیک بین‌المللی، جولان را به عنوان بخشی اشغالی از سوریه می‌دانند و مصوبه الحاق آن به رژیم صهیونیستی و به رسمیت شناختن آن از سوی آمریکا را غیرقانونی تلقی می‌کند.

درپایان این نکات باید اشاره کنیم که این مصوبه ترامپ برای صهیونیست‌ها تاثیر زیادی در مواضع سوریه ندارد.

مخاطرات تصمیم ترامپ بر لبنان

مصوبه آمریکا دررابطه با منطقه جولان موجب ایجاد خطراتی برای لبنان شده است. بر اساس گزارش سازمان ملل متحد مرزهای سوریه شامل مزارع شبعا و منطقه الغجر و برخی نقاط دیگر است که هم چنان در دست اشغالگران صهیونیسم است.

اشغالگری صهیونیسم هم زمان با سلطه آن بر جولان در سال 1967 بود. علی رغم ابهامات خط آبی در منطقه شبعا در نتیجه اصرار لبنان و سوریه بر مزارع لبنان بدون ارائه اسناد رسمی و درخواست تعدیل مرزها و ارائه نقشه جدید برای آنها تاثیرات نقشه های فرانسه و انگلیس در سال 1923از بین رفت. با وجود اینکه شرایط جنگی در منطقه تاکنون معلق مانده است مزارع اشغالی در هرصورت در اختیار لبنان یا سوریه است.

مهم‌ترین خطری که لبنان را تهدید می‌کند، این است که ممکن است رژیم صهیونیستی و ایالات متحده تصمیم داشته باشند اتفاقات جولان را در مناطق دامنه های جبل الشیخ که صهیونیسم از سوریه گرفته است نیز تکرار کنند، و هرگونه دخالت لبنان در این مساله آن را در مقابل واشنگتن و تل‌آویو قرار می دهد. این به معنای این است که آمریکا در خلال فشار بر ایران به دنبال اعمال تحریم‌های بیشتر بر حزب‌الله و لبنان است.

علاوه بر این آمریکا پوشش کامل خود را برای صهیونیسم دررابطه با عملیات‌های نظامی ضد محور مقاومت بیشتر می‌کند که ممکن است هدف مستقیم این عملیات‌ها لبنان باشد.

اگر این اتفاقات در کشوری مانند لبنان که با مجموعه‌ای از بحران‌های اتصادی و مالی و سیاسی و اجتماعی روبروست و حزب‌الله کنترل جنبه های استراتژیک سیاست خارجی آن را بر عهده دارد، تاثیر آن دو برابر خواهد بود.

این مصوبه دونالد ترامپ که مخالف قوانین و قطعنامه‌های بین‌المللی است، در خلال آماده سازی برای انجام حرکات جدید در خاورمیانه در دو خط است. خط افزایش فشار و تحریم ها ضد ایران و خط حمایت نامحدود و غیرقانونی از صهیونیسم به ویژه در مقابله با فلسطین.

در تقاطع این دوخط، لبنان در معرض تهدید است و به نظر می‌رسد دولت آن توانایی انجام حرکات مخالف و یا پیشگیرانه در مقابله با این چالش‌ها را ندارد. اگر مصوبه روند صلح بر اساس مرجع کنفرانس مادرید و قطعنامه‌های سازمان ملل متحد مجوز بگیرد، به طور کلی بر خط مشی فلسطین و سوریه و لبنان اعمال می‌شود.

به نظر نمی رسد که کشورهای عربی بتوانند موضع روشنی درباره اتفاقات جاری داشته باشند یا اقداماتی برای مقابله با تاثیر این چالش‌ها انجام دهند و یا پیشنهادهای جایگزین برای آن داشته باشند و یا حتی طرح صلح عربی در اجلاس سران بیروت را به خاطر بیاورند.

به نظر می رسد برخی از این کشورها هم‌دست آمریکا و یا حداقل آماده توافق با رویکردهای آمریکا هستند. بنابراین شرق عربی وارد مرحله بزرگی از تنش ها و نزاع های بزرگ شده که تاثیرات آن در آینده مشخص می‌شود.
منبع:تسنیم

آخرین مطالب