پر بازدیدترین مطالب

افزایش نفوذ رژیم صهیونیستی در ایالات‌متحده؛ نگاهی تاریخی


رژیم صهیونیستی چگونه به بخشی از منافع ملی ایالات متحده امریکا تبدیل شد؟ پاسخ به این سوال، از ابعاد متعددی برخوردار است.


سخن آشنا- بدون تردید یکی از عوامل جلوگیری از فروپاشی رژیم صهیونیستی تا امروز، حمایت بدون قید و شرط ایالات متحده به عنوان یک قدرت بین‌المللی از این رژیم بوده است. موضع ایالات متحده در حمایت بی حد و مرز از رژیم صهیونیستی این سوال را ایجاد می‌کند که چرا و چگونه این رژیم در فهرست منافع ملی آمریکا جای گرفت که امروز می‌تواند شاهد حمایت‌های این چنینی باشد؟ این درحالی است که در زمینه‌سازی برای شکل‌گیری و تأسیس رژیم، بریتانیا به عنوان قدرت وقت بین‌المللی نقشی اساسی داشت. اما با گذشت زمان، روابط این رژیم با آمریکا تقویت شد و عملا آمریکا به اصلی‌ترین متحد آن تبدیل شد. شناخت زمینه‌های شکل‌گیری و رسوخ نگاه حمایتی از رژیم صهیونیستی در ساختار آمریکا و بررسی روش‌های صهیونیستی برای جلب این حمایت می‌تواند به فهم پیچیدگی‌های این روابط بی حد و مرز کمک نماید. مروری تاریخی بر بسترها و زمینه‌های شکل‌گیری و تعریف رژیم صهیونیستی به عنوان بخشی از منافع ملی آمریکا این شناخت را کامل‌تر خواهد نمود. این مقاله می‌کوشد مهمترین عوامل راهیابی رژیم صهیونیستی به صدر فهرست منافع ملی آمریکا را مرور نماید.

الف) نگاه آمریکا به صهیونیسم پیش از تشکیل رژیم صهیونیستی

۱-سرزمین موعود؛ مبنای شناخت افکار عمومی آمریکایی از فلسطین؛

ریشه شناخت آمریکایی‌ها از سرزمین فلسطین به ویژگی‌های مذهبی آن باز می‌گردد. فلسطین به دلیل پیوندهای عمیقش با آموزه‌های مسیحیت، برای آمریکایی‌ها مکانی مقدس بوده است. در نگاه آمریکایی‌های قرن نوزدهم، فلسطین سرزمینی بسیار مقدس و مذهبی و زادگاه مسیح است که مدت مدیدی است در شرق “نامتمدن” و “غیرمسیحی” فراموش شده است.

قرن نوزدهم همزمان با ظهور قدرت ایالات متحده در عرصه جهانی بود. این ظهور و بروز در دو حوزه تمدنی و مذهبی هم نمود داشت. در آمریکا تفکر رایجی وجود داشت که خود را از یک طرف صاحب پیشرفت و کارآمدی و از سوی دیگر صاحب مذهب برتر می‌دید، و لذا خود را ملزم می‌دانست که شرق را با تمدن خود به پیشرفت نائل آورد. از این دیدگاه به عنوان “سرنوشت مقدر[۱]” در تاریخ قرن ۱۹ آمریکا تعبیر شده است. لذا با توجه به ویژگی‌های مذهبی سرزمین فلسطین، میسیونرهای پروتستان[۲] در آن زمان وظیفه خود می‌دانستند که آنجا را از حیث مذهبی و عمرانی بازسازی کنند. همزمان با ظهور و گسترش ایده صهیونیسم مبنی بر لزوم بازگشت مجدد یهودیان به فلسطین، شاهد گرایش پروتستان‌های آمریکایی به یهودیان هستیم. چرا که تفسیری از انجیل، جمع شدن یهودیان در فلسطین را مقدمه بازگشت مسیح می‌داند. این دیدگاه‌ها مبتنی بر نادیده گرفتن اکثریت مسلمان فلسطینی و تنزل آن‌ها در حد غاصبانی بود که این سرزمین را تخریب کرده بودند.

۲-فلسطین، کالیفرنیای خاورمیانه؛ تاکتیکی صهیونیستی برای جلب حمایت آمریکایی‌ها

در طول سال‌های پیش از تأسیس رژیم صهیونیستی، مقایسه جنبش صهیونیسم با پیشگامان آمریکایی یک تاکتیک اصلی برای جلب حمایت مسئولین و افکار عمومی آمریکا بود. بر این اساس، همانطور که مهاجرت اولیه انگلیسی‌ها به آمریکا منجر به تحول و توسعه آمریکا شد، صهیونیسم هم در حال تکرار این تجربه در فلسطین بود. این استدلال مبنای ادعایی است که از ۱۹۴۸ به این سو مدام در حال تکرار است که رژیم صهیونیستی، تنها دموکراسی غرب آسیا است و این رژیم در حال گسترش ارزش‌های آمریکایی است.

۳-مخالفت‌های وزارت خارجه آمریکا با صهیونیسم

مواضع ایالات متحده در قبال صهیونیسم و فلسطین شاهد سیاست‌های ضد و نقیضی در بازه ۱۹۱۷ تا ۱۹۴۸ است. این تضاد بیشتر در بین مواضع رئیس جمهور و مجلس با مواضع وزارت خارجه آشکار است. در نیمه اول دهه ۱۹۲۰، وزارت خارجه آمریکا نظر نامساعدی نسبت به صهیونیسم داشت. از دید وزارت خارجه آمریکا، صهیونیست‌های آمریکایی “مشکل ساز و مایه دردسر” تلقی می‌شدند.[۳] گرچه تاریخ نگاران حامی صهیونیسم تلاش کرده‌اند این دیدگاه وزارت خارجه را ناشی از گرایشات ضد یهودی و ضد صهیونیستی افرادی در آن بدانند، اما واقعیت آن است که هیچ دلیلی برای تلقی اینگونه وجود ندارد. بلکه در آن زمان مسأله “اقامتگاه ملی یهودیان” هیچ جایگاهی در فهرست منافع آمریکا نداشت، و از سوی دیگر یک ترس سنتی از دخالت در امور مستعمرات اروپا نیز وجود داشت.

خط تقابل صهیونیسم و وزارت خارجه تا زمان ریاست جمهوری ترومن ادامه داشت. رئیس دایره خاور نزدیک وزارت خارجه در ۱۹۴۵ در گزارشی نوشت: «حمایت‌های شدید آمریکا از سیاست ایجاد کشوری یهودی در فلسطین، با سیاستی که کشور همیشه دنبال کرده، یعنی احترام به خواست اکثریت ساکنان بومی برای انتخاب حکومتشان، در تناقض است… ایالات متحده اکنون در خاورمیانه از وجهه خوبی برخوردار است که دیگر قدرت‌ها فاقد آن هستند. ما این آبرو را از دست خواهیم داد.»[۴]

در هنگام اجرای طرح تقسیم فلسطین در ۱۹۴۸ نیز، وزارت خارجه مجددا مخالفت خود را با این طرح اعلام کرد. رئیس دایره خاورنزدیک وزارت خارجه اعلام داشت: «ما با این کار دوستان عرب‌مان را از دست می‌دهیم که جایگزین آن دشمنی دراز مدت آنان است.»[۵] از نظر کارشناسان مربوطه در وزارت خارجه، حمایت از بلندپروازی صهیونیست‌ها مغایر منافع ایالات متحده بود. اما در نهایت این داشتن حمایت صهیونیست‌ها بود که برای رئیس جمهور ترومن مهم بود.

بعد از ۱۹۴۸ که صهیونیست‌ها موفق شدند حمایت همه جانبه دولت ایالات متحده را کسب کنند، به تدریج وزارت خارجه نیز موضع خود را تغییر داد و دیگر هرگز با سیاست خارجی هواداری از صهیونیست‌ها در غرب آسیا مخالفت نکرد.[۶] در واقع صهیونیست‌ها توانستند از طریق افکار عمومی، مفهوم منافع ملی در آمریکا را تا مرزهای فلسطین گسترش دهند.

۴-مخالفت آمریکا با مهاجرت یهودیان اروپایی به این کشور

در دهه ۱۹۴۰، در حالی که شعله‌های جنگ جهانی دوم بر افروخته و اروپا شاهد ویرانگری نازیسم بود، قصه هولوکاست توانست به تقویت مواضع مجلس آمریکا و صهیونیست‌ها کمک کند. فعالیت شدید سازمان‌های صهیونیستی در آمریکا برای این که در این اوضاع و احوال کاری برای یهودیان بکنند، توانست فلسطین را به صورت مسأله داخلی آمریکا درآورد. اما در این سال‌ها به علت بحران عمیق اقتصادی دهه ۱۹۳۰ آمریکا، قوانین مهاجرت به آمریکا بسیار سختگیرانه بود. این مسأله باعث شد ایالات متحده دروازه‌های خود را به سوی مهاجران یهودی ببندد.

البته این سیاست در تقابل با خواست عمومی جامعه آمریکا هم نبود. در سال ۱۹۳۸ که فشارها به یهودیان در آلمان زیاد شد، در یک نظرسنجی، ۸۳ درصد از مردم آمریکا مخالفت خود را با افزایش سهمیه مهاجرت آوارگان اعلام کردند.[۷] واکنش صهیونیست‌ها هم تفاوت زیادی با دیگر آمریکایی‌ها نداشت. چرا که تلاش برای تغییر سیاست‌های مهاجرتی آمریکا، از سویی می‌توانست موجب افزایش حس یهودی ستیزی در آمریکا شود، و از آن مهم‌تر، تلاش‌های صهیونیسم برای ایجاد “وطن ملی یهود” در فلسطین را خنثی می‌نمود. ظاهرا راه حل آسان بود. فلسطین باید باری را بر دوش می‌کشید که آمریکایی‌ها از آن شانه خالی می‌کردند.

ب) واگرایی صهیونیست‌ها از بریتانیا

آنچه که به عنوان پیوند دهنده تاریخ تاسیس رژیم صهیونیستی با انگلیس مشهور شده است، اعلامیه جیمز بالفور وزیر خارجه انگلیس در ۱۹۱۷ است که “ایجاد یک وطن ملی برای یهودیان در سرزمین فلسطین” را مورد توجه قرار داده بود. از دلایل صدور این بیانیه می‌توان به نیاز بریتانیا برای کسب حمایت سازمان‌ها و لابی‌های یهودی در ایالات متحده برای تسریع در ورود آمریکا به جنگ جهانی اول اشاره نمود. همانطور که وزیر مستعمرات بریتانیا در ۱۹۲۳ اشاره دارد که «اعلامیه بالفور یک تصمیم جنگی با هدف پیروزی نهایی متحدین بود.»[۸]

توافق انگلیسی‌ها با صهیونیست‌ها، همزمان بود با توافقشان با عرب‌ها برای همپیمانی علیه امپراتوری عثمانی در ازای حمایت بریتانیا از تأسیس یک دولت مستقل عربی که مرزهای شرقی آن به ایران و مرزهای غربی آن به دریای مدیترانه و دریای سرخ محدود می‌شد. اما انگلیسی‌ها زمانی که تصرف میراث سرزمینی عثمانی را شروع کردند، فلسطین را بخشی از دولت مستقل عربی به حساب نیاوردند. این سیاست دوگانه انگلیس در سال‌های بعد که به قیمومیت انگلیس در فلسطین هم منجر شد ادامه داشت.

قیمومیت، در واقع راه حلی بود که انگلیس و آمریکا را از وعده “خودمختاری” داده شده به عرب‌های تحت حاکمیت عثمانی خلاص می‌کرد. وعده‌ای در زمان جنگ توانسته بود احساسات میلیون‌ها نفر از مردم را علیه عثمانی تحریک کند. در این زمان، موضع صهیونیسم، رضایت از کنترل بریتانیا بر فلسطینِ پس از جنگ بود.

اما در اواخر دهه ۱۹۲۰ شاهد واگرایی بین منافع بریتانیا و صهیونیسم هستیم. نمود این واگرایی از بحران اقتصادی حاکم بر فلسطین تحت قیمومیت انگلیس آغاز شد. گزارش بریتانیا به کمیسیون قیمومیت سازمان ملل در خصوص وضعیت اقتصادی یهودیان شامل این گزاره بود که “وضعیت مالی یهودیان مهاجر رضایت بخش نیست و به این زودی‌ها هم نمی‌توانند پاسخگوی جمعیت رو به فزونی یهود باشند.”[۹] همچنین حکومت بریتانیا اعلام کرد که “هدف سیاست‌هایش معطوف به رفتار یکسان با همه ساکنان فلسطین، صرف نظر از نژاد و مذهب است.”[۱۰] این مواضع قطعا مورد رضایت صهیونیسم نبود.

ریشه این واگرایی را می‌توان در برداشت‌های متفاوت از اعلامیه بالفور و وضعیت نهایی فلسطین جستجو نمود. ابهام‌های عامدانه موجود در اعلامیه بالفور، به ویژه در خصوص وضعیت نهایی فلسطین، در ادامه سیاست‌های دوگانه بریتانیا قابل ارزیابی است. چه بسا بریتانیایی‌ها معتقد بودند که اعلامیه بالفور اجازه ایجاد یک اقامتگاه ملی برای یهودیان را در فلسطین داده به نحوی که نهایتا بخشی دائمی از امپراتوری بریتانیا محسوب خواهد شد.

در آستانه جنگ دوم جهانی، و در حالی که فاشیسم در اروپا در حال ظهور بود، بریتانیا در وضعیتی تدافعی به سر می‌برد. آلمان و ایتالیا هم تبلیغات خود را برای برانگیختن احساسات ضد انگلیسی شروع کرده بودند. لذا بریتانیا به شدت نیازمند تقویت مواضع خود در غرب آسیا بود و برای این کار به مساعدت عرب‌ها در فلسطین، مصر، عراق و اردن نیازداشت. این مسائل باعث شد تا “گزارش سفید[۱۱]” مشهور برای دلجویی از عرب‌ها منتشر شود. گزارشی که بریتانیا در آن اظهار داشت «قصد تنظیم کنندگان قیمومیت که در آن مفاد اعلامیه بالفور گنجانده شده، نمی‌توانسته این باشد که فلسطین علی رغم میل مردم عرب آن به یک دولت یهودی تبدیل شود.» همچنین علاوه بر تعهد به تشکیل دولت فلسطینی ظرف ده سال، توقف مهاجرت یهودیان به فلسطین ظرف یک دوره ۵ ساله نیز در این گزارش تضمین شده بود.[۱۲] صهیونیست‌ها در این سال‌ها ناچار بودند از بریتانیا در مقابل نازیسم حمایت کنند. اما تا آنجا که توانستند مقابل این گزارش ایستادگی کردند.

در سال ۱۹۴۷، بریتانیایی‌ها در فلسطین از طرف آمریکا و صهیونیست‌ها تحت فشار بودند. فشار صهیونیست‌ها برای اجرای طرح تقسیم و پایان قیمومیت بود. فشارهای آمریکا هم در حالی بود که حاضر نبود مسئولیتی در قبال عواقب اجرای طرح تقسیم بپذیرد. آمریکا تهدید کرده بود که در صورت خودداری بریتانیا برای حمایت از مهاجرت یهودیان به فلسطین، کمک‌های مالی و وام‌های آمریکا به بریتانیا متوقف خواهد شد.[۱۳] در این بین فشار صهیونیست‌ها هم جنبه تروریستی علیه نیروهای انگلیسی به خود گرفت. این فشارها سر انجام باعث شد بریتانیا اعلام کند که قصد دارد مسئولیت فلسطین را به سازمان ملل واگذار نماید. وزیر خارجه وقت بریتانیا در هنگام بیان این خبر، مسئولیت این اقدام غیر قابل دفاع بریتانیا را بر عهده ترومن رئیس جمهور آمریکا دانست و گفت: ” اگر مشکلات بین المللی، دستاویزی برای انتخابات داخلی ایالات متحده باشد، من نمی توانم آن مشکل را حل کنم.”[۱۴]

نتیجه‌گیری

پس از جنگ جهانی دوم و همزمان با کاهش قدرت بریتانیا و نقش‌یابی آمریکا به عنوان یک قدرت بین‌المللی، شاهد آن هستیم که روابط صهیونیست‌ها با انگلیس ـ که نقش ویژه‌ای در زمینه‌سازی برای تأسیس رژیم صهیونیستی داشت ـ دچار تنش شده و از سوی دیگر سرمایه‌گذاری گروه‌های یهودی و صهیونیستی در راستای نفوذ به ساختار تصمیم‌گیری در آمریکا در حال شکوفایی و نتیجه‌دادن است. مشاهده نمودیم که اگر چه در ابتدا مخالفت‌هایی با حمایت‌های بی حد و مرز از صهیونیست‌ها در داخل آمریکا وجود داشت، اما آن‌ها به مدد در اختیار گرفتن افکار عمومی مردم آمریکا و تبلیغات سرانجام توانستند حمایت از رژیم صهیونیستی را به عنوان یکی از ارکان سیاست خارجی و منافع ملی ایالات متحده جای دهند. اهمیت این موفقیت تا آن جا بوده که مطابق نقل قول معروف فتح ایالات متحده مهم‌تر از فتح بیت‌المقدس خوانده شده است. به هر روی، می‌توان فهرستی از دلایل موفقیت گروه‌های صهیونیستی در آمریکا در این زمینه را تصور نمود. بخشی از این فهرست این‌گونه خواهد بود:

انگیزه‌های مذهبی پروتستان‌های مسیحی (چه مردم و چه سیاستمداران) در آمریکا برای حمایت از ایده تشکیل دولت یهودی در فلسطین به امید زمینه سازی برای بازگشت مسیح؛ انگیزه‌های تمدنی آمریکایی‌ها برای صدور فرهنگ و تمدن آمریکایی به سایر نقاط جهان که در ابتدا تحت عنوان‌هایی چون “امپریالیسم خیرخواهانه” از آن یاد می‌شد.

توجه ویژه گروه‌های یهودی ـ صهیونیستی در آمریکا به مسأله افکار عمومی، تا جایی که شاید بتوان مهم‌ترین دلیل این موفقیت‌ها را نیز در این مسأله جستجو نمود.

پایگاه رأی یهودیان در آمریکا در ایالت‌های مهم و تأثیرگذار نیز یکی از اسباب این موفقیت بوده است. ملاحظه نمودیم که در مقاطعی که مخالفت جدی در وزارت خارجه آمریکا در حمایت از ایده تشکیل دولت یهودی در فلسطین وجود داشت، توجه به انتخابات پیش رو و نیاز رئیس جمهور به حمایت یهودیان در انتخابات آتی، باعث شد در مواردی حتی وزارت خارجه از تصمیم گیری‌ها کنار گذاشته شود.
نقش ویژه سرمایه‌های یهودیان در آمریکا در این موفقیت ها تا امروز قابل ملاحظه است. چرا که این سرمایه‌ها در ابعاد دیگر از جمله تقویت قدرت رسانه‌ای و همچنین کسب حمایت در فرایند انتخابات در امریکا نیز تأثیرگذار بوده است.

فعالیت‌های متمرکز، هدفمند، موثر و تشکیلاتی باعث شده است در طول سال‌های قبل از تشکیل رژیم صهیونیستی و تاکنون، لابی یهودیان در آمریکا از لابی‌های عربی موفق تر عمل نمایند. در حالی که در همان سال‌ها شاهد فعالیت لابی‌های عربی برای حمایت از فلسطینیان در آمریکا نیز بوده‌ایم. البته باید یادآوری کرد که جامعه آمریکایی‌های عرب تبار در طول سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۴۸ فعالیت‌های زیادی در حمایت از فلسطین در امریکا داشته است، و بی نتیجه بودن این فعالیت‌ها به معنای کم اهمیت بودن آن‌ها از نظر تاریخی نیست.

منابع و پی نوشت ها:

[۱] . American Manifest Destiny

[۲] . میسیونرها افرادی بودند که همزمان با تجدید حیات مذهبی آمریکا(طی سال‌های ۱۸۰۰ تا ۱۸۳۰) برای “نوسازی اخلاقی جهان” و یا به تعبیری مسیحی کردن جهان طی یک نسل تلاش می‌کردند.

[۳] . Manuel, Frank E.; “The Realities of American-Palestine Relations, Greenwood Press, 1949, p 275.

[۴]. یادداشت لوی هندرسون، رئیس اداره خاور نزدیک و افریقای وزارت خارجه خطاب به وزیر امور خارجه، ۲۴ آگوست ۱۹۴۵:

Foreign Relations of the United States; 1945; vol. 8; pp. 727-730 :

http://digicoll.library.wisc.edu/cgi-bin/FRUS/FRUS-idx?type=header&id=FRUS.FRUS1945v08

[۵]. Foreign Relations of the United States; 1947; vol. 5; p. 1154 :

http://digicoll.library.wisc.edu/cgi-bin/FRUS/FRUS-idx?type=header&id=FRUS.FRUS1947v05&isize=M

[۶]. برای مطالعه بیشتر نگاه کنید به:

Suleiman, Michael W.; “U.S. policy on Palestine: from Wilson to Clinton”; the University of Michigan; 1995.

[۷]. Schoenbaum, David;“ The United States and the state of Israel”; Oxford University Press; 1993; p. 22.

[۸]. Ingrams, Doreen; “Palestine papers: 1917-1922: seeds of conflict”; Eland; 2009; p. 173.

[۹]. Davidson, Lawrence; “America’s Palestine: Popular and Official Perceptions from Balfour to Israeli Statehood”; University Press of Florida; 2001; p. 76.

[۱۰]. همان.

[۱۱]. White Paper

[۱۲]. بلفور والکتاب الأبیض (الاعتذار الخفیّ)؛ الأنصاری، محمد؛ المرکز الفلسطینی للإعلام:

https://www.palinfo.com/215180

[۱۳]. Davidson, Lawrence; Ibid; p. 183.

[۱۴]. Neff, Donald ; “Fallen pillars: U.S. policy towards Palestine and Israel since 1945” ; Institute for Palestine Studies; 1995; p. 45.

نویسنده: حسین معلم/ دانش آموخته کارشناسی ارشد مطالعات فلسطین

پایگاه تبیین

آنچه باید کمیته حقیقت یاب فاجعه منا بررسی کند


بعد از گذشت سه سال از فاجعه حج 1394 و شهادت هزاران انسان بی گناه و شریف در حرم امن الهی در منا، هنوز هم دغدغه اصلی رهبر انقلاب این است که چرا عربستان حاضر به تن دادن به کمیته حقیقت یاب فاجعه منا و پرداخت دیه به خانواده های فاجعه دیدگان نمی شود.


بعد از گذشت سه سال از فاجعه حج 1394 و شهادت هزاران انسان بی گناه و شریف در حرم امن الهی در منا، هنوز هم دغدغه اصلی رهبر انقلاب این است که چرا عربستان حاضر به تن دادن به کمیته حقیقت یاب فاجعه منا و پرداخت دیه به خانواده های فاجعه دیدگان نمی شود. منظور از کمیته حقیقت یاب فاجعه منا چیست؟چه چیزهایی بایستی در این کمیته مورد بررسی قرار گیرد؟ مسئولیت بین المللی و دولتی عربستان سعودی در خصوص فاجعه منا چیست و ...، اینها بخش هایی از سوالاتی است که در خصوص این فاجعه هنوز هم در عرصه و افکار عمومی باقی است و کسی برای آن ها پاسخی عملی نداده است.

فاجعه منا

فاجعه منا، که آن را مرگبارترین حادثه در حج تمتع نیز گفته اند، حادثه ای بود که در ۲ مهر ۱۳۹۴شمسی در کشور عربستان و در مراسم حج و مراسم منا روی داد و به کشته و مفقود شدن بیش از هفت هزار تن از حاجیان انجامید. زائرانی از ۳۹ کشور جهان در این حادثه کشته، مفقود یا زخمی شدند. مقامات دولت عربستان پس از حدود سه هفته از حادثه، تعداد رسمی جان‌باختگان را ۷۴۷۷ نفر اعلام کردند. بسته شدن گذرگاه شماره ۲۰۴ و ازدحام جمعیت، دلیل اصلی وقوع این حادثه اعلام شد.

مشکوک بودن فاجعه

همواره یکی از ایرادات اصلی جمهوری اسلامی به این فاجعه این بوده که ابعاد این فاجعه بسیار مشکوک بوده است. درست چند روز قبل از این فاجعه، حادثه سقوط جرثقیل در مسجد الحرام روی داد که منجر به شهادت چند تن از ایرانیان از جمله برخی از نخبگان ایرانی شد. یکی دیگر از مسائل مشکوکی که در این حادثه وجود داشته و دارد این است که چرا تعداد زائران ایرانی شهید شده در این فاجعه از شهدای سایر کشورها بیشتر است و چرا دقیقا در زمانی که کاروان ایرانی به گذرگاه شماره 204 رسیدند این اتفاق افتاده است. این سوالات و سایر سوالاتی که در این خصوص وجود دارد، مجموعه ای از مسائل را به وجود آورده است که به ابعاد مشکوک بیشتر این قضیه کمک کرده است.

واکنش ایران به فاجعه منا

در اولین واکنش به این حادثه آیت الله خامنه‌ای رهبر انقلاب اسلامی، با اعلام سه روز عزای عمومی، مدیریت غلط و اقدامات ناشایسته دولت عربستان سعودی را عامل این فاجعه دانستند. رهبر معظم انقلاب با در انتقادی صریح نسبت به دولت عربستان، مسئولیت این فاجعه را بر عهده این دولت قرار دادند و در مراسم دانش اموختگی دانشجویان دانشگاه افسری و علوم دریایی گفتند «دولت عربستان در انتقال ابدان مطهر جان باختگان به وظایف خود عمل نمی کند و جمهوری اسلامی ایران نیز تاکنون با خویشتنداری و ادب اسلامی، حرمت برادری را در دنیای اسلام نگه داشته است، اما این را بدانند که اندک بی احترامی به دهها هزار نفر از حجاج ایرانی در مکه و مدینه و عمل نکردن به وظایف برای انتقال ابدان مطهر، عکس العمل سخت و خشن ایران را در پی خواهد داشت.» همین اعلام موضع صریح رهبر انقلاب سبب شد تا دولت عربستان از ادامه کارشکنی خود در خصوص انتقال ابدان شهدای فاجعه منا منصرف شده و همکاری های اولیه ای را در این خصوص با هیات ایرانی داشتند. بنابراین از نظر ایران دولت عربستان مسئول اول و مستقیم این فاجعه بود.

واکنش عربستان به فاجعه منا

دولت عربستان از همان ابتدا تلاش می کرد تا با استنکاف از مسئولیت پذیری، گروه حجاج کشورها را مقصر این فاجعه نشان دهد. یکی از واکنش های بسیار عجیب دولت عربستان این بود که اظهار داشت حجاج ایرانی مسئول این فاجعه بوده اند.

در همان زمان عربستان سعودی انتقاد ایران از عملکرد عربستان در مراسم حج را رد کرده است. وزیر امور خارجه عربستان سعودی گفته بود ایران باید به جای آنکه این فاجعه را دستمایه سیاسی خود قرار دهد بهتر است اطلاعات بهتری کسب کند درحالیکه این فاجعه برای کسانی رخ داد که مشغول ادای مقدس ترین فرائض دینی خود بودند. به طور کلی عربستان سعودی با تلاش برای سیاسی نمایی این فاجعه از پاسخ گویی در خصوص این فاجعه خودداری کرد و تا اینک نیز این پاسخ گویی را صورت نداده است.

چرا کمیته حقیقت یاب؟

در پرتو همین عدم پاسخ گویی و مسئولیت ناپذیری دولت عربستان است که رهبر انقلاب حالا که نزدیک به سه سال از این فاجعه می گذرد، خواهان تشکیل کمیته حقیقت یاب برای پی گیری این فاجعه هستند. حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در دیدار دست اندرکاران حج امسال، با اشاره به فاجعه مسجدالحرام و فاجعه منا در سال 1394، آن را ظلمی بزرگ خواندند و با تأکید بر لزوم پیگیری مستمر و جدی برای احقاق حق، افزودند: این مطالبه به هیچ وجه نباید فراموش شود و دستگاههای مسئول باید از راههای مختلف بویژه مجامع بین المللی، این موضوع را پیگیری کنند تا کمیته حقیقت یابی با حضور جمهوری اسلامی تشکیل و احقاق شود زیرا در این دو فاجعه، تأمین ایمنی و امنیت حجاج که مهمترین وظیفه حکومت عربستان است، رعایت نشد و دیه مقتولان نیز داده نشد.

در ایران و در وزارت خارجه ستادی به نام «ستاد پیگیری فاجعه منا» در وزارت امور خارجه، به وجود آمد که بیانگر این موضوع بود که ایران تنها کشوری است که پیگیر مستمر این موضوع برای وضعیت تمام زائران و خانواده های آنها است. اما با این حال وضعیت کمیته حقیقت یاب فاجعه منا هنوز هم در وضعیت مبهمی قرار دارد و هنوز هم حقوق شهدای منا به خانواده های آن ها مسترد نشده است. بی تردید فاجعه منا محصول بی تدبیری و ناکارآمدی دولت سعودی بوده است، به این دلیل که این دولت می توانست با اعمال اصولی رفتارهای شایسته مانع ایجاد چنین فاجعه ای شود. به همین دلیل پیشنهاد ایجاد کمیته حقیقت یاب اسلامی از همان ابتدای روی دادن این فاجعه توسط بسیاری از حقوق دانان مطرح شد. اگرچه بسیاری از حقوق دانان معتقد بودند که برای رسیدن به جایگاه تشکیل کمیته حقیقت یاب توسط دو رکن قضایی و کیفری بین المللی یعنی دیوان بین المللی دادگستری و دیوان کیفری بین المللی مشکلاتی بر سر راه است، اما همین حقوق دانان پیشنهاد دادند که می توان با تشکیل یک کمیته حقیقت یاب اسلامی از مجموع کشورهای اسلامی ابعاد مسئولیت دولت عربستان را پی گیری کرد.

مسئولیت بین المللی دولت عربستان

طبق ماده 1 پیش نویس مسئولیت بین المللی دولت ها هر فعل متخلفانه بین المللی موجب مسئولیت بین المللی آن دولت می گردد. این پیش نویس بلافاصله در ماده 2 به طرح عناصر عمل متخلفانه پرداخته و اظهار می دارد؛ فعل متخلفانه بین المللی دولت هنگامی محقق می شود که رفتاری اعم از فعل یا ترک فعل الف: به موجب حقوق بین الملل قابل انتساب به آن دولت باشد، ب: و نقض تعهد بین المللی آن دولت تلقی شود. در رابطه با این ماده مطمح نظر است که نقض تعهدات سلبی و ایجابی دولت ها مسئولیت ایشان را به دنبال داشته و تفاوتی نمی کند که عمل متخلفانه در قالب فعل یا ترک فعل یا ترکیبی از آن دو محقق گردد. در واقع نقض تعهد فارغ از منشاء آن مسئولیت آور است.

همانگونه که در ماده 1 پیش نویس مطرح گردید، احراز ارتکاب عمل متخلفانه از سوی یک دولت عمیقا مستلزم تحقق انتساب می باشد. به موجب ماده 4 پیش نویس مسئولیت بین المللی دولت، رفتار ارگان های دولتی به آن دولت قابل انتساب می باشد. با نظرداشت توضیحات فوق مسؤولیت بین المللی دولت عربستان به دو صورت قابل طرح است. اول طرح مسوولیت بین المللی عربستان از سوی جمهوری اسلامی ایران به عنوان نقض تعهدات عربستان در برابر ایران است و دوم طرح مسوولیت بین المللی عربستان از سوی جمهوری اسلامی ایران به عنوان نقض تعهدات عربستان در برابر اتباع ایران است که در این حالت طرح مسئولیت در چارچوب حمایت دیپلماتیک صورت می‏گیرد. علت چنین امری هم عدم امکان طرح دعوی از سوی اشخاص حقیقی علیه دولت ها در محاکم قضایی بین المللی است. در این حالت دعوا از یک دعوای خصوصی به دعوای بین‌المللی تبدیل خواهد شد.

در موضوع فاجعه منا یعنی مسئولیت بین المللی عربستان سعودی پر واضح است که دولت و مسئولان آن کشور به موجب توافقات دوجانبه با کشورها و همچنین بعضی از اسناد بین المللی موظف به حفظ جان زئران بیت الله الحرام و اتخاذ تمهیدات احتیاطی در آن زمینه بوده اند. در این میان هر اقدامی که منجر به نقض تعهدات گردد فارغ از آنکه عنصر تقصیر و قصد در آن مطرح باشد، موجبات تحقق انتساب به دولت عربستان را به همراه دارد. به علاوه با تدقیق در ابعاد حادثه مشخص می گردد تعهداتی به مانند حق حیات، حق بر بهداشت، منع محدودیت در دسترسی های کنسولی از سوی دولت عربستان نقض گردیده که این موارد به دو دسته تعهدات قراردادی و غیر قراردادی قابل انقسام می باشند. [1]

پی نوشت:

[1] https://www.farsnews.com/news/13960604301935/
منبع:

وقتی حزب‌الله جهانیان را شگفت‌زده کرد


امروز با وجود 33 روز جنگ و گذشتن 6 روز از آتش‌بس، هنوز نامی برای آن جنگ پیدا نکرده‌اند. البته رسانه‌ها بر اساس ترتب زمانی، نام «جنگ دوم لبنان» را بر آن نهاده‌اند.


به گزارش سخن آشنا، روزنامه صهیونیستی «معاریف» در تاریخ 21 آگوست سال 2006 (یک هفته پس از پایان جنگ) در مقاله ای با نام «تحقیق واقعی» به قلم «اوری آونیری» نوشت: با چند کلمه یک افسر لبنانی، این توهم که "اسرائیل دستاورد شایان توجهی در این جنگ داشت" در هم شکست.

وی به هنگام رژه ارتش لبنان گفت: "امروز به برکت اراده ملی ملت لبنان، می توانید درکنار مردان مقاومت، در مناطق آسیب دیده جنوب مستقر شوید ... این ملت با توان خود در مقاومت و درهم شکستن شهرت ارتشی که گفته می شد شکست ناپذیر است، جهانیان را شگفت زده کرده است."

این عبارات در زمانی توسط یکی از فرماندهان ارتش لبنان اظهار می گردد که دولت اولمرت و پرز استقرار نیروهای ارتش لبنان در مرز را جشن می گیرند و آن را یک پیروزی بزرگ بر می شمارند. چرا که گمان می کنند ارتش لبنان با حزب الله درگیر شده و حزب الله را خلع سلاح خواهد کرد. تحلیل گران سیاسی اسرائیل به این توهم دامن زدند که ارتش لبنان در بیروت تحت فرمان دوستان ایالات متحده و اسرائیل -افرادی مانند سنیوره، جنبلاط، سعد حریری و...-قرار دارد.

حتی در مورد استقرار نیروهای بین المللی نیز که قرار است از اسرائیل در برابر حزب الله دفاع کنند و مانع از رسیدن تجهیزات نظامی به آنان شوند، به مرور زمان آشکار خواهد شد که این نیروها در بهترین حالت ترکیبی از یگان های کوچک نظامی و قومی است که امکانات و اختیارات مشخصی هم به آنان داده نشده است. در اینجا یک سوال به جا مطرح می گردد و آن اینکه: از دستاوردهای این جنگ چه چیزی باقی مانده؟

پس از این جنگ شکست خورده، به شنیدن مطالبی چون «تشکیل کمیته تحقیق» عادت کرده ایم. احساس "شوک"، تلخی، شکست و تباهی وجود دارد و به همین دلیل درخواست تشکیل کمیته تحقیقی قوی شده است که گردن مسئولان را بزند.

*کمیته ای برای تحریف حقایق پس از ضربه وارد آمده در نبرد غفران (اکتبر1973)[جنگ رمضان]

دولت اسرائیل با تشکیل کمیته تحقیق به صورت رسمی مخالفت کرد، درحالیکه در نهایت فشار افکار عمومی موجب شد این خواسته برآورده شود. سرنوشت کمیته "اگرانات" که در مورد رئیس اسبق ستاد ارتش و دیگر افسران بلندپایه به تحقیق پرداخت، متفاوت بود: این کمیته پس از انجام تحقیقات جدی، به این نتیجه رسید که مسئولیت کامل این وضعیت متوجه مسئول نظامی است. به همین دلیل رئیس ستاد ارتش از کار برکنار شد و در مقابل مسئولان سیاسی به طور کامل از تمامی اتهامات تبرئه شدند. اما این واقعه سروصدا و مخالفتی همگانی را به همراه داشت، تا جایی که گلدا مایر[نخست وزیر] و موشه دایان[وزیر جنگ] مجبور به استعفا شدند. این چیزی است که پس از جنگ اول لبنان[1982] -که با ارتکاب جنایات صبرا و شتیلا، به اوج خود رسید- نیز رخ داد.

دولت اسرائیل در آن زمان هم با انجام هرگونه تحقیقات جدی مخالفت کرد. اما مردم در نقطه ای که امروزه "میدان رابین" نام دارد جمع شدند و خواستار انجام تحقیق در این زمینه شدند. فشار مردمی به اوج خود و به نقطه جوش رسید و موجب گردید نخست وزیر وقت، «مناخیم بگین»، به خواسته مردمی تن داده و کمیته ای رسمی برای تحقیقات تشکیل دهد. کمیته "کاهانا" که در این رویداد به تحقیق پرداخته بود، مسئولیت غیر مستقیم وقایع را متوجه چند تن از سیاستمداران و افسران ارتش نمود. البته این کمیته به چند نتیجه بسیار مهم و خطرناک نیز دست یافته بود.

این بار نیز رهبران سیاسی و نظامی با انجام تحقیقات جدی مخالفت می کنند. «عامیر پرتز» کمیته ای برای قلب حقایق تشکیل داد. اما فشار مردمی درحال افزایش است و من امیدوارم که در نهایت گریزی از تشکیل کمیته ای رسمی برای تحقیق نباشد. اما این سوال مطرح است که "اگر واقعاً این کمیته تشکیل بشود، درباره چه چیزی به تحقیق خواهد پرداخت؟"

چون دولتمردان و ژنرال های ارتش تلاش خواهند کرد وظایف این کمیته را سنگین کنند تا تنها به ابعاد فنی مربوط به مدیریت جنگ بپردازد. بی تردید دولت تلاش خواهد کرد گستره تحقیقات را بیشتر کند و بخشی از مسئولیت را متوجه دولت های قبلی بنماید.

چرا زمانی که حزب الله قدرت خود را گسترش می داد، دولت های «باراک» و «شارون» تماشاچی بودند؟

... چرا این دولت ها در زمانی که این سازمان در حال جمع آوری و انبار موشک بود، هیچ اقدامی نکردند؟... جنگ مستعمره ها[شهرک های صهیونیست نشین]: تمامی این سوال ها به جا و شایسته است. طبیعی است که تحقیقات در این باره نیز مهم است. اما مهمتر از آن، انجام تحقیق درمورد عللی است که منجر به شروع جنگ شد. همچنین در این باره که چگونه "اولمرت، پرتز و حالوتس" تنها پس از گذشته چند ساعت از ربوده شدن دو سرباز اسرائیلی تصمیم به آغاز جنگ گرفتند؟... آیا از قبل با امریکایی ها بر سر شروع جنگ با بهانه ای مناسب، توافق نموده بودند؟.. آیا امریکایی ها اسرائیل را به سمت جنگ سوق دادند و پس از آن خواستار ادامه جنگ تا جای ممکن شدند؟ آیا خواسته امریکا آغاز به جنگ با سوریه بود؟... آیا ایالات متحده از ما در مسیر جنگ خود با ایران بهره برداری کرد؟

این سوالات کافی نیست و پرسش های دیگری نیز وجود دارد. مثلا: این جنگ نامگذاری نشد. امروز با وجود 33 روز جنگ و گذشتن شش روز از آتش بس، هنوز نامی برای آن پیدا نکرده اند. - البته رسانه ها بر اساس ترتب زمانی، نام «جنگ دوم لبنان» را بر آن نهاده اند- ... (این نامگذاری تنها برای تمییز بین جنگ اول و دوم در لبنان نیست بلکه برای تمییز دادن جنگ لبنان و جنگ جاری در غزه می باشد. [به عبارت دیگر:«جنگ دوم در لبنان»] ). سوال مهمی که مطرح می گردد این است: آیا نقطه مشترکی بین این دو جنگ[در لبنان و در غزه] وجود دارد یا آنکه به طور کلی به آنها عنوان جنگ اطلاق می شود؟

طبیعتاً پاسخ این سوال مثبت خواهد بود. به طور کلی هر دو یک جنگ می باشند و نام مناسب برای این دو "جنگ مستعمره ها[شهرک های صهیونیست نشین]" می باشد. چون در واقع جنگ جاری بر ضد ملت فلسطین برای حفظ "بخش های استعماری "[شهرک های صهیونیست نشین] و نیز برای الحاق بخش های بیشتری از اراضی کرانه باختری به اسراییل است. همچنان که جنگی جاری در شمال، برای حفظ مستعمره های موجود در بلندی های جولان بود.

*جمود مطلق قدرت حزب الله رشد کرده و به دلیل بهره مندی از حمایت سوریه که بر لبنان سلطه داشت، قدرتمند تر شده است. حافظ اسد [رییس جمهور پیشین سوریه] بازگرداندن اراضی جولان به سوریه را به مثابه هدفی حیاتی برمی شمرد که در جنگ شش روزه (ژوئن1967) از دست آنان خارج شده است و نتوانسته اند در جنگ 1973 آن بازپس گیرند. از آنجا که وی نمی خواست با ورود به جنگ در مرزهای اسرائیل با سوریه خود را به خطر بیاندازد،حزب الله را مورد حمایت خود قرار داد و آنرا مسلح نمود تا سلب آسایش اسرائیل را تا زمان بازپس گیری جولان تضمین نماید. هم اکنون اسد پسر، راه پدر را ادامه می دهد. بدون حمایت سوریه از حزب الله، ایران نخواهد توانست کمک تسلیحاتی به حزب الله برساند.

پس راه حل موجود این است: باید شهرک ها را در جولان تخلیه نماییم و این منطقه را به صاحبان واقعی و مشروعش بازگردانیم. این تقریبا همان چیزی است که «باراک» می خواست انجام دهد اما در آخرین لحظات از این نظر خود عقب نشینی کرد. بنابر این باید در این مسأله آشکارا بگوییم که : تمامی کشته شدگان اسرائیلی در «جنگ دوم با لبنان» برای مستعمره های بلندی های جولان جان خود را از دست داده اند... اولمرت نیز اعلام کرده که طرح "انطواء" را لغو کرد. به مقتضای این طرح باید 60 هزار شهرک نشین از محل سکونت خود منتقل شوند و 400 هزار شهرک نشین در کرانه باختری(از جمله منطقه قدس شرقی) در محل استقرار خود باقی بمانند. بنابراین چه چیزی باقی می ماند؟... «صلح»...؟ نه. «مذاکرات»....؟ نه. «طرحی دیگر برای حل این نزاع تاریخی»؟.. نه. هیچ چیز باقی نماند.

تنها «جمود مطلقی» باقی مانده که تا زمان رهایی یافتن از دوقلو های "اولمرت-پرتز" ادامه خواهد یافت. همه در شمال اسرائیل از "مرحله آینده" سخن می گویند و منظورشان همان جنگی است که در نهایت امر در آن جنگ بر حزب الله غلبه خواهیم کرد و به دلیل تعرض به کرامت ما، مجازاتش خواهیم نمود. ظاهراً این مسأله به مسأله ای بدیهی تبدیل شده که توافق ضمنی درمورد آن وجود دارد. تحقیقات صورت گرفته در آینده، در صورتی ارزشمند خواهند بود که طی آن ها، انگیزه های حقیقی از جنگ و ارائه گزینه های تاریخی به مردم -که بار دیگر در این جنگ متجلی شد- یعنی یا «استعمار و جنگ بی پایان» و یا «بازگرداندن اراضی اشغالی به صاحبان اصلی و پذیرش صلح» مد نظر قرار گیرد. هرچند این بیم نیز وجود دارد که در این تحقیقات موضع جریان «راست» تقویت شود و این جناح بگوید : "در صورتی که اشتباهاتی را که مرتکب شده ایم، بفهمیم و به اصلاح آنها مبادرت نماییم، خواهیم توانست دست به جنگ بعدی بزنیم و در آن به پیروزی برسیم"
منبع:فارس

آخرین راز کشمیری عامل انفجار 8 شهریور


بازداشت «مسعود کشمیری» توسط اینترپل و حتی بازجویی او توسط دستگاه قضایی کشورهای غربی می توانست پرده از رازهایی بردارد.


سخن آشنا- خبری در که در زمستان 1395 در فضای مجازی دست به دست می شد، در اولین ماه تابستان 1397، توسط دادگاه هلند تأیید شد. مرد ایرانی که سال 1394 در هلند کشته شد، همان «محمدرضا صمدی کلاهی»، مظنون اصلی انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در سال 1360 است.

اگرچه در همان ایام هم حضور اعضای سابق سازمان منافقین در مراسم خاکسپاری فرد کشته شده در هلند و خال کف پای وی باعث تقویت این گمانه شده بود، اما سؤال جدی تر این بود که این مرد 56 ساله ایرانی که در روزهای ابتدایی قتل به «مرد ناشناخته» معروف شد و بعدتر او را «علی معتمد» معرفی کردند، توسط چه کسی و با چه انگیزه‌ای کشته شده بود؟

بنا بر آنچه سعید شاهسوندی نقل می کند، محمد کلاهی، عامل یک اقدام تروریستی سهمگین برای نظام نوپای جمهوری اسلامی که موجب مرگ بیش از 72 نفر از اعضای ارشد آن شده بود، خیلی زود در ترکیه از سازمان مجاهدین خلق بریده بود و نه راهی به وطن داشت و نه در جمع رفقایش و حدود سه دهه با هویت جعلی در کشورهای اروپایی زندگی می کرد. با چنین رویه ای، چرا باید او به قتل برسد؟

تا آنجا که مطلعینی که برای کتاب «پرونده مسکوت» به سراغشان رفته بودند، خبر داشتند؛ قتل کلاهی نه تنها کار دستگاه اطلاعاتی ایران نیست، بلکه ردپای دستگاه اطلاعاتی دیگری دیده شده که در همسایگی ایران است و سوابق زیادی در مزدوری اطلاعاتی و عملیاتی دارد. بر اساس این اخبار همان دستگاه کشمیری را هم در آلمان زده است.

کلاهی و کشمیری در حالی ترور شدند که بر اساس پیگیری های دستگاه های مربوطه، آنها در آستانه بازداشت بودند. درست شبیه آنچه برای برخی عناصر رده پایین تر از آنها چندی پیش تر در اروپا رخ داده بود و از طریق اینترپول درخواست استرداد آنها به رسانه ها کشید. اما با بازداشت کلاهی و کشمیری، پرونده آنها در داخل و نیز در دادگاه فرانسه به جریان می افتاد و ... شاید نگاهی به پرونده بهتر نشان دهد که چرا و با درخواست چه کسانی این دو حذف شدند.

ترورهای رازآلود تابستان داغ تهران

هفتم تیرماه 1360، تهران در تب التهابات سیاسی می سوخت؛ التهاباتی که با اعلام جنگ مسلحانه 30 خردادماه سازمان مجاهدین خلق، تکمیل پروسه قانونی عزل بنی صدر در 31 خردادماه، ترور امام جمعه تهران در 6 تیرماه و حوادثی دیگر از این جنس، بوی باروت و خون گرفته بود. صدای انفجار مهیبی، تب را تا آستانه یک تشنج سیاسی پیش برد. صدا از دفتر حزب جمهوری اسلامی به گوش می رسید، چهار راه سرچشمه به سرعت قفل شد و شایعه ها به مرور رنگ واقعیت گرفت. آیت الله دکتر سید محمد حسینی بهشتی که بجز سکانداری دستگاه قضا، به عنوان دست راست امام خمینی شناخته شده بود؛ به همراه مسئولین مختلف از دولت، مجلس و دیگر دستگاه ها و نهادها در اتاقی که در حال تدبیر برای روزهای پس از بنی صدر بودند، با بمب قوی به شهادت رسیده بودند.

چنین انفجاری حاکی از حضور عناصری نفوذی در میان اعضای حزب داشت که اطلاعات کامل زمان و مکان جلسه را رسانده بودند. عزت شاهی از مبارزان انقلاب در کتاب خاطرات خود اشاره ای به این موضوع دارد و می گوید :« جواد قدیری گفته بود که کار نظام در همین پنج شش روز تمام است و اینها ( مسئولین نظام ) هم بار شان را بسته اند . من همان موقع به آقای خسرو تهرانی که در اطلاعات نخست وزیری بود پیغام دادم که جواد قدیری شوهرخواهر آقای عطریانفر چنین حرفی زده است . ما جای او را هم پیدا کرده ایم ، بیایید پیگیری کنید که آنها این کار را نکردند . بعد خودمان [کمیته انقلاب اسلامی] حکم گرفتیم و رفتیم تا منزل او را بازرسی کنیم که دیدیم تخلیه شده است ... از کشور گریخت.»

اما جواد قدیری در آن شب در حزب حضور نداشت. برخی نشانه ها خبر از عاملیت محمد کلاهی داشت. موضوعی که بعدها در بازجویی همدستان آنها آشکار شد که بمب توسط قدیری به کلاهی رسانده شده و او آن را در زمان و مکان مقرر قرار داده بود و به بهانه خرید بستنی برای جلسه، از دفتر حزب خارج شده بود.

محمدرضا کلاهی صمدی فرزند حسن، متولد 1338 دارنده شماره شناسنامه 1251، از کسانی بود که در دفتر حزب جمهوری اسلامی مشغول به کار بود. بنا به گفته سعید شاهسوندی که در دوره متواری بودن، مدتی با وی در یک خانه بوده است، او توانست قبل از آنکه شناسایی شود، به ترکیه فرار کند.

حادثه سهمگین بعدی، دو ماه بعد، هشتم شهریورماه 1360 در دفتر نخست وزیری به وقوع پیوست و محمد علی رجایی، رییس جمهور تازه انتخاب شده و حجت الاسلام دکتر محمد جواد باهنر نخست وزیر تازه بر مسند نشسته را به شهادت رساند. مسعود کشمیری فرزند سعید ، متولد 1329 به شماره شناسنامه 401 که جانشین دبیر شورای امنیت کشور بود، متهم اصلی این پرونده بود. اما این اتهام و رسیدگی به آن دچار فراز و فرودهای بسیاری شد.

تفاوت های مهم دو متهم پرونده های بی فرجام

مسئول گزینش کلاهی شهید جواد مالکی بوده است که خود در حادثه انفجار حزب جمهوری اسلامی شهید شد، اما نام مسئولان گزینش و ارتقای مسعود کشمیری در میان متهمان جسدسازی و صدور اعلامیه معرفی مسعود کشمیری به عنوان شهید دیده می شود. بعد از انفجار گروهی از همین جمع به منزل او رفتند و با ادعای کمیته رسیدگی، اسناد و مدارک را بدون حکم قضایی جمع کردند. رده مسئولیت کشمیری نیز بسیار بالاتر بود، او چنان نفوذی در دستگاه های امنیتی داشت که بعد از انفجار بمب، اثر امضای او تداوم یافت و تا مدتها پرونده هایی که او برای افراد تشکیل داده بود، همچنان مسیر خود را طی می کرد؛ پیش از آن نیز ردپای او در پرونده های متعدد امنیتی همچون تبرئه عوامل آمریکا در 17 شهریور، جلوگیری از انهدام رادیو منافقین ، انحراف در رسیدگی به کودتای نوژه و زمینه سازی برای حمله صدام به کشور و ... قابل مشاهده است. آنچه در 48 ساعت پس از انفجار رخ داد و اقدامات مکرری مسیر را برای فرار راحت او فراهم ساخت، در حالی که در خیابان های تهران برای او شعارهای سوگوارانه شهادت سر داده می شد؛ برای کارشناسان امنیتی و قضایی تردیدی باقی نگذاشت که کشمیری تنها یک حلقه از عملیات نفوذ است و این سوال بزرگ را پدید آورد که آیا قربانی کردن او، برای حفظ مهره مهمتری بوده است؟

سوالاتی بی پاسخ

همچنان سؤالهای زیادی درباره «مسعود کشمیری» مطرح است؛ اینکه وی در کجا آموزش دیده بود؟ ایران، آمریکا یا ...؟ چرا سابقه‌ای از وی در خاطرات قبل از انقلاب اعضای سازمان منافقین نیست؟ توسط چه کسانی به مهم ترین جایگاه های امنیتی کشور نفوذ داده شد؟ چه اقدامات ضدامنیتی دیگری در طول مسئولیت چند ساله خود در نهادهای امنیتی انجام داد؟ آیا این ادعا که انفجار به صورت گل دسته ای طراحی شده بود صحت دارد؟ آیا همدستانی از وی در اتاق جلسه حاضر بودند و قرار بود از آنها شخصیت سازی شود؟ چرا سازمان منافقین مسئولیت این عملیات را نپذیرفت و حتی در فیلم به دست آمده از دیدار محرمانه با مقامات بعثی و توضیح از اطلاع کاخ سفید از عملیات، رجوی با اشاره از آن یاد می کند نه تصریح؟ چرا کشمیری پس از عملیات در جمع منافقین دیده نشد و تنها نامه ای از وی با اشاره به اقداماتش و بدون ذکر نام ، در تأیید رجوی منتشر گردید؟ او با این حجم اطلاعات درباره ایران، پس از خروج از کشور در کجا بود و چه می کرد؟

آخرین راز کشمیری

برخی کارشناسان حقوقی معتقدند بازگشایی پرونده 8 شهریور که به دستور امام خمینی مسکوت مانده بود؛ تنها منوط به بازداشت یکی از متهمان نشان دار این پرونده در سازمان مجاهدین خلق است که از کشور متواری بوده باشد و بتواند گره از حقیقی یا ناصحیح بودن اتهامات مطروحه در پرونده بگشاید.

با چنین انگاره ای و در حالی که این پرونده در دهه نود با درج گزارشهای مکرر از ابعاد ناشنیده پرونده در رسانه ها، انتشار کتاب «پرونده مسکوت»، ساخته شدن چند مستند همچون «پرونده ناتمام» و «آقای دادستان» و نیز فیلم سینمایی «ماجرای نیمروز» افکار عمومی سوالات جدی تری درباره پرونده دارد، بازداشت «مسعود کشمیری» توسط اینترپل و حتی بازجویی او توسط دستگاه قضایی کشورهای غربی می توانست پرده از رازهایی بردارد که مهمترین سوالات آن این بود که چرا سازمان منافقین خلق حاضر به سوزاندن مهره ای شد که در جایگاهی بسیار استراتژیک امکان خنثی کردن اقدامات نظام علیه آنها را داشت و می توانست از داخل به خرابکاری بپردازد؟ آیا او قربانی ارتقاء یا اتهام زدایی از مهره ای کلیدی تر از خود شد؟ مهره با ارزش تر از کشمیری که قرار بود با قربانی کردن او حفظ شود، کیست؟

این سوالات آن قدر کلیدی بود که ارزش حذف کلاهی و کشمیری، این دو مهره سوخته و بریده از سازمان مجاهدین خلق، پس از 35 سال زندگی با نام مستعار در کشورهای غربی را که ریسک شناسایی و بازداشت آنها به شدت بالا رفته بود را با همه پیامدهایش داشته باشد. شاید آخرین راز این مهره پیچیده، آمر قتل او باشد؛ پاسخ این سؤال، صرفا پاسخی به یک ماجراجویی روزنامه نگارانه نخواهد بود؛ اقدامی است که می تواند از لایه های مخفی اقدامات امروز افرادی همچون جولیانی پرده بردارد.

آیا این دستور از سوی سازمان های اطلاعاتی آمریکا صادر شده بود و بخشی از آماده سازی شرایط برای تغییر مأموریت آن سازمان بدون پیامدهای حقوقی است؟ رهبران سازمان منافقین خلق برای حفظ منافع خود دست به یک پاکسازی زده اند؟ یا می توان احتمال داد نفوذی هایی از همراهان سالهای اول انقلاب کشمیری هنوز در دستگاه های اطلاعاتی کشور برجای مانده و مافیایی داشته باشند و طی معامله ای، دستگاه اطلاعاتی کشوری دیگر را در ازای دریافت خدماتی مأمور این حذف کرده باشند؟ شاید گزینه همه موارد را هم بتوان در میان دیگر گزینه ها قرار داد.

برنامه جدید منافقین

اگر برنامه اخیر این سازمان تروریستی را بررسی کنیم؛ شاید بهتر بتوان گزینه صحیح را انتخاب کرد.

سازمان منافقین تا حدود 9 سال قبل، اعتقاد داشت که پیش قراول است و باید ارتش آزادی بخش و چریک ها وارد عمل شوند و بعد از آن به زعم آنها قیام و جنبش میان مردم به وجود خواهد آمد؛ اما این سیاست بعد از آنکه سند منتشره از سوی موسسه مطالعاتی بروکینگز درباره «گزینه هایی برای یک استراتژی جدید آمریکایی درباره ایران» مورد توجه دولت اوباما قرار گرفت، تغییر کرد.

در این سند که در 10 ژوئن 2009 ، 2 روز قبل از انتخابات 22 خردادماه 1388 رونمایی شد، 9 راهکار برای مواجهه با ایران دیده شده بود که عنوان فصل هفتم آن، « الهام بخشیدن به شورش با حمایت از اقلیت‌ها و گروه‌ها اپوزیسیون متمرکز » بود. در این بخش آمده است «امریکا می‌تواند به گروه‌ها اپوزیسیون خارج از ایران کمک مالی و نظامی کند تا به شورش گران حرفه‌ای تبدیل شوند. برای نمونه می‌تواند به گروه مجاهدین خلق کمک کند و آن‌ها را از تحریم خارج ساخته و بر علیه ایران تجهیز نماید.» اما در ضمن یادآور می شود «تنها گروه غیرقومی که سازمان‌یافته است، سازمان مجاهدین خلق است که حمایت مردمی ندارد.»

بعد از این رهنمود اتاق فکر آمریکایی، شاهد آن بودیم که سازمان منافقین نظریه اش را عوض کرد و تقدم جنبش بر ارتش را مطرح و تصویب کرد. بر اساس دیدگاه این سازمان، تنش سیاسی داخلی همچون ادعای تقلب در سال 88 و نیز اعتراضات اقتصادی این ظرفیت را دارد. از این رو، از حدود 8 سال قبل، تخلیه تلفنی های سازمان به سمت فعالان اجتماعی و سیاسی کف میدان رفته و با بهره گیری از 400 نفر مستقر در آلمان و سوار شدن بر روی شبکه های اجتماعی با نام های مستعار، معترضان انگیخته در اقصی نقاط کشور را تور کرده و به منبع سازمان تبدیل می کنند و بدون این که آنها بدانند در خدمت منافقین هستند، تلاش می شود مطالبات مردمی را شدت داده و به سوی درگیری هدایت کنند. کافی است شعارها و شیوه عمل چند مورد اعتراضی که از دی ماه سال گذشته تا کنون رخ داده تحلیل محتوا شود تا ردپای سازمان در تحریک و تشدید به وضوح دیده شود. این پروژه که با سرمایه گذاری آشکار عربستان و پشتیبانی فکری آمریکا انجام می شود؛ هم نیاز به سفیدسازی سازمان منافقین از یک سازمان تروریستی به سازمانی مطالبه گر خواست مردم دارد و هم نیاز به تضمین امنیت نفوذی های داخلی، با این حساب؛ گزینه «همه موارد» در میان گزینه های مطرح شده برای ترور تروریستهای شاخص دقیقتر به نظر می رسد.

منبع:فارس

اسرار جنگ ۳۳ روزه-۴| بزرگترین اسرار حزب‌الله در جنگ لبنان


مراکز مطالعاتی رژیم صهیونیستی و روزنامه آمریکایی واشنگتن پست بزرگترین اسرار حزب الله در جنگ لبنان را در یک مورد خلاصه کردند.

به گزارش سخن آشنا، مرور خاطرات جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی ضد حزب‌الله لبنان تنها به معنی تکرار خاطرات زیبای تاریخی نیست، بلکه زنده نگه داشتن یکی از نقاط عطف عملکرد و تاثیرگذاری مقاومت در لبنان است که همچنان پیامدهای خود را در منطقه دارد و بخشی جدایی‌ناپذیر از موازنه قدرت بازدارنده در برابر دشمن صهیونیستی است. این جنگ باعث شد اسرائیل محدودیت قدرت و توان خود برای استفاده از ابزار نظامی را بشناسد.

آنچه در این مجموعه مقالات مورد بررسی قرار می‌گیرد، مجموعه یادداشتهای علی شهاب تحلیلگر مسائل راهبردی منطقه است که در پایگاه خبری شبکه ماهواره‌ای المیادین به مناسبت سالروز جنگ 33 روزه منتشر شده است.

رژیم صهیونیستی همواره در چارچوب جنگ روانی در طول جنگ 33 روزه، به دنبال شخصی نشان دادن درگیری‌ها بود. اسرائیلی‌ها همواره در طول جنگ جولای 2006 تلاش کردند سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان را هدف قرار دهند، چرا که تصور می‌کردند این موضوع باعث تضعیف حزب‌الله خواهد شد. آنها حجم بی‌سابقه‌ای از جنگ روانی را ضد وی آغاز کردند.

با این وجود دبیرکل حزب الله لبنان از طریق سخنرانی‌های متعدد خود جنگ روانی واقعی را ضد رژیم صهیونیستی مدیریت کرده و با تهدیدات خود به صورت تصاعدی و روز افزون معادله بازدارنده‌ای را به رژیم صهیونیستی تحمیل کرد. وی همچنین هجمه گسترده‌ای را در میان افکار عمومی جبهه داخلی رژیم صهیونیستی مدیریت کرد.

نتیجه‌ای که در این جنگ روانی به دست آمد، چیزی بود که اودی لیوِل استاد دانشگاه بن گوریون در رشته روانشناسی سیاسی با انجام یک پژوهش عمیق به آن اشاره کرده و نوشته عناصر رژیم اسرائیل به جای آنکه به مرجعیت داخلی خود و پیگیری تحولات جنگ از طریق منابع اسرائیلی اقدام کنند، بیشتر به رهبر حزب‌الله اعتماد داشتند.

وی در بخشی از پژوهش خود که به صورت کاملا دقیق ترجمه شده، می‌نویسد: یک رهبر واحد در جبهه داخلی اسرائیل در این جنگ وجود داشت که همان حسن نصرالله بود. چرا که شهروندان اسرائیل معتقد بودند وی که دارای عمامه مشکی است، صادق‌تر و شایسته‌تر از رهبران آنها است.

بر اساس نظرسنجی که لیوِل بین جولای و آگوست سال 2006 انجام داد، بیشتر شرکت‌کنندگان در نظرسنجی که از شهرک‌نشینان و صهیونیست‌های سرزمین‌های اشغالی بودند مرجع اخبار قطعی خود در خصوص روند تحولات جنگی و اقدامات نظامی و شخصی که بیشترین اعتماد و اطمینان به وی را دارند را سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان دانسته و تأکید کردند که به وی بیشتر از رهبران اسرائیلی اعتماد دارند.

در همین رابطه روزنامه صهیونیستی یدیعوت آحارونوت از تشکیل کمیته‌ای متشکل از 15 نفر از تحلیلگران مسائل اطلاعاتی و جاسوسی و شرق شناسان و روانشناسان برای تحلیل شخصیت نصرالله و تهیه پروفایلی جدید از وی خبر داد. کمیته مذکور به برخی دستاوردها و اطلاعات دست پیدا کرد که از جمله آنها می‌توان به زبان بدن و حرکات دست ها و نشانه‌های چهره نصرالله اشاره کرد.

اولین ملاحظات یکی از کارشناسان حاضر در تیم اسرائیلی این بود که نصرالله به خوبی خود را برای حضور در رسانه‌ها آماده می‌کند.

از مجموعه نتایجی که کارشناسان و روانشناسان اسرائیلی در خصوص شخصیت نصرالله به آن رسیده‌اند، می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

نصرالله فردی بسیار باهوش و فهیم است.
در شخصیت سیدحسن نصرالله‌ای نشانه‌ای از ترس از مرگ وجود ندارد.
نصرالله اعتقاد دارد که آینده از آن اوست، اما باید در مقابل چالش‌هایی که فراروی وی قرار دارد، با ایجاد غافلگیری ایستادگی کند.
نصرالله آمادگی حضور بلندمدت در محل اقامت خود در زیر زمین را ندارد.
مراکز مطالعاتی و پژوهشی آمریکایی و غربی نیز بخش گسترده‌ای از فعالیت‌های خود را به بررسی و تشریح شخصیت سید حسن نصرالله پرداختند.

روزنامه واشنگتن پست در گزارشی در خصوص این مراکز نوشت که سید حسن نصرالله با عمامه سیاه و لباس‌هایش بزرگترین اسرار حزب‌الله به شمار می‌رود.

ادامه دارد...
منبع:تسنیم

آخرین مطالب