پر بازدیدترین مطالب

به مناسبت روز تبلیغ و اطلاع رسانی دینی؛ در نسبت دیانت و سیاست...


اسلام علاوه بر اینکه برای ساختار سیاسی شکل خاصی را پیشنهاد کرده، برای مدل حکومت و احکامی‌ که باید اجرا شوند نیز پیشنهادهایی را ارائه کرده است. اما به چه دلیلی وحی و دین باید در اداره‌ی جامعه حضور داشته باشند و میزان دخالت دین در اداره‌ی جامعه تا چه حدی است و این حد از کجا و به‌وسیله ی چه کسی مشخص می‌شود؟


سخن آشنا-  حکومت دینی را می‌توان قدرت سازمان‌یافته‌ای در جامعه تعریف کرد که در راستای ایجاد امنیت، تأمین معیشت و زمینه‌سازی برای ارتقاء و تعالی مردم تشکیل می‌شود. چنانچه حکومتی چنین اهدافی را دنبال کند، خودبه‌خود مبنای فکری حکومت در رسیدن به این اهداف، در عملکرد و نحوه ی تعامل آن با جهان بیرون و دنیای خارج اثرگذار خواهد بود.

مبنای فکری حکومت، که مطابق تعریف توجیه‌کننده ی کارهای آن است، می‌تواند دو منشأ داشته باشد: منشأ وحیانی یا آموزه‌های بشری و سکولار. بنابراین می‌توان دو نوع حکومت دینی و سکولار را ترسیم کرد.

حکومت دینی حکومتی است که مرجعیت دین را می‌پذیرد و سه کارکردِ تدوین قانون، اجرای قانون و قضاوت در مورد قوانین را، هم در وضع قانون و هم در اجرا دارد؛ اما در حکومت سکولار، دین در حوزه ی مسائل اجتماعی فاقد نقش است. حکومت دینی در واقع به سمت ارزش‌های دینی و الهی حرکت می‌کند و مرجعیت دین را در سه ساحت ذکرشده عملیاتی می سازد. فلسفه ی عملی حکومت دینی حرکت کردن به سمت ارزش‌های الهی و دینی است و در عین‌ حال، به خواسته‌های دنیوی انسان نیز توجه دارد.

مشروعیت به معنای توجیه عقلانی اعمال و کارهای حکومت است. این توجیه عقلانی که مبنای رفتار حاکمیت و مورد پذیرش مردم است، در فلسفه ی سیاسی «مقبولیت» نامیده می‌شود. مشروعیت نشان می‌دهد که مبنای گروه حاکم چیست و به چه دلیلی دستورهای الزام‌آور صادر می‌کنند و به چه دلیل می‌تواند قانون وضع نماید.

علت پیروی مردم از حکومت دینی این‌گونه توجیه می‌شود که با توجه به اینکه خداوند مالک و خالق بشر است، خودبه‌خود بالاترین حق حاکمیت از آنِ خداوند خواهد بود؛ حقیقتی که قانون اساسی به آن تصریح کرده است. این قانون بیان می‌دارد که حاکمیت مطلق از آنِ خداوند است و او انسان را بر سرنوشت خویش حاکم کرده است و دیگران نمی‌توانند این حق خدادادی را از انسان سلب کنند.

دین اسلام درباره ی مسائل اجتماعی و سیاسی طرح دارد و با بیان موارد کلی، جهت‌گیری‌های حاکمیت را مشخص نموده است. اسلام، علاوه بر اینکه برای ساختار سیاسی شکل خاصی را پیشنهاد کرده، برای مدل حکومت و احکامی‌ که باید اجرا شوند نیز پیشنهادهایی را ارائه کرده است.

پرسش مهمی ‌که مطرح است این است که آیا قلمرو دین عرصه حکومت را هم دربرمی‌گیرد؟ پاسخ این پرسش به قلمروشناسی دین بستگی دارد. در اینجا سه رویکرد وجود دارد: رویکردی که قائل به قلمرو حداقلی است و رویکردی که قلمرو حداکثری را می‌پذیرد و رویکردی که اعتدالی است.

قلمرو حداقلی دیدگاه امثال دکتر سروش است که بر این باورند که دین برای آخرت نازل شده و مدیریت سیاسی را برعهده ی بشر گذاشته است. این افراد دو دلیل را بر صحت ادعای خود می‌آورند. یکی اینکه باید گوهر دین را شناخت. به باور وی، با شناخت گوهر دین درمی‌یابیم که دین درباره ی امور سیاسی و مدیریت جامعه نظری ندارد.

نکته ی دیگر این است که دین نیازهای اصیل را برآورده می‌کند؛ نیازهایی که در جای دیگری برآورده نمی‌شود و منظور از این نیازها، نیازهای روانی است. با در نظر گرفتن این دو دلیل، به این نتیجه می‌رسیم که اسلام برای اداره ی جامعه هیچ طرح و برنامه‌ای ندارد. گوهر دین این است که انسان خوبی باشیم و به‌عبارتی گوهر دین اخلاق است و اخلاق هم امری فردی است.

در واقع لُب سخن وی این است که شناخت گوهر دین و نیازهای اصیل فرد به ما نشان می‌دهد که دین برای مسائل اجتماعی طرحی ندارد، بلکه نیاز ما به پرستش را برطرف می‌کند. پیروان این طرز نگاه اعتقاد دارند که گوهر دین امر اخلاقی است و امر اخلاقی هم فردی است و حوزه ی اجتماع را شامل نمی‌شود. وی سپس مصادیقی اخلاقی را ذکر می‌کند که مطابق با آن‌ها انسان باید به دیگران احترام بگذارند و مواردی از این دست.

حال آنکه دین نمی‌خواهد صرفاً اخلاق را به ما معرفی کند، بلکه دین راه رسیدن به این امور را برای ما معلوم می‌کند. پسندیده بودن اخلاق را هرکسی درک می‌کند، دین چگونه خوب بودن را نشان می‌دهد و راه و روش بندگی خداوند را به انسان می‌آموزد. بنابراین گوهر دین غایت دین است و راه رسیدن به گوهر اسلام، عمل به آموزه‌های آن است. چنانچه بخواهیم گوهر دین را به‌درستی درک کنیم، راهی نداریم جز آنکه به همه ی دستورهای دین عمل کنیم. یکی از این دستورها حاکم کردن دین بر جامعه است.

گوهر دین غایت دین است و راه رسیدن به گوهر اسلام، عمل به آموزه‌های آن است. چنانچه بخواهیم گوهر دین را به‌درستی درک کنیم، راهی نداریم جز آنکه به همه ی دستورهای دین عمل کنیم. یکی از این دستورها حاکم کردن دین بر جامعه است.

شبهه ی دیگری که مطرح می‌شود این است که دین فقط نیازهای روانی را برآورده می‌کند. البته نیازهایی که در جای دیگر برآورده نمی‌شود. در ادامه‌ی این شبهه می‌آید که در مسائل سیاسی و اجتماعی می‌توان از عقل و تجربه استفاده کرد. در پاسخ باید گفت این تصور که عقل در سایر ساحت‌ها نیاز ما را برطرف می‌کند، درست نیست.

تعارضات فراوانی بین طرفداران عقل وجود دارد و هنوز تعریف دقیقی از عقل ارائه نشده است. عقل چنین توانایی را ندارد که انسان را به سمت کمال ببرد؛ چراکه محدودیت‌هایی دارد که فقط دین می‌تواند آن‌ها را برطرف کند. در مسائل سیاسی و اجتماعی نیز این قضیه برقرار است.

تجربه نشان داده است که اگر جامعه‌ای بخواهد به سمت تعالی و پیشرفت حرکت کند، نیازمند ایمان و عقل در کنار همدیگر است. دین تمام ابزارهای حس و تجربه و عقل را به رسمیت می‌شناسد، اما در حیطه ی خود، یعنی هرکدام دارای محدودیت‌هایی هستند که راه‌ برطرف کردن آن محدودیت‌ها، ارتباط با منبعی به نام وحی و دین است.

تجربه نشان داده است که اگر جامعه‌ای بخواهد به سمت تعالی و پیشرفت حرکت کند، نیازمند ایمان و عقل در کنار همدیگر است. دین تمام ابزارهای حس و تجربه و عقل را به رسمیت می‌شناسد، اما در حیطه ی خود، یعنی هرکدام دارای محدودیت‌هایی هستند که راه‌ برطرف کردن آن محدودیت‌ها، ارتباط با منبعی به نام وحی و دین است.

عقل به‌تنهایی نمی‌تواند بر همه ی عرصه‌های انسانی احاطه داشته باشد. پس عقل در عین حال که توانایی‌های فراوان و انکارناپذیر دارد، دارای محدودیت‌هایی است که دین آن را برطرف می‌کند. این محدودیت‌ها در ساحت‌های مختلف زندگی قابل شناسایی است. یکی از آن‌ها، حکومت و مدیریت اجتماع است.

علاوه بر این موارد، این سخن که دین نیازهای اصیل روانی را برطرف می‌کند، دارای ابهام است. منظور از نیازهای اصیل روانی چیست؟ چه چیزی سبب می‌شود چیزی اصیل و دیگری غیراصیل تلقی شود؟ آیا برطرف کردن همه ی نیازهای روانی کار صحیحی است؟ علاوه بر این، باید نیازها از طریق خاص خود برطرف شود، نه اینکه از هر مسیری آن را برطرف کرد.

نیازهای روحی هم مثل نیازهای جسمی راه‌های خاص خود را دارند و برای برطرف کردن آن‌ها، نباید به هر راهی متمسک شد. برای شناخت نیازهای اصیل، در ابتدا باید انسان را شناخت و اگر بخواهیم انسان را بشناسیم، دو بُعد مادی و روحی او را باید در نظر بگیریم. کوتاه سخن آنکه انسان و شناسایی نیازهای چندضلعی و پیچیده‌ی وی، مقوله‌ای است که به‌راحتی نمی‌توان از عهده ی شناخت آن برآمد؛ چراکه متوقف بر انسان‌شناسی است.

با در نظر گرفتن این مطالب، می‌توان به این امر و قضاوت علمی رهنمون شد که قلمرو دین نمی‌تواند حداقلی باشد؛ زیرا در هر دو منبعِ تجربه و عقل، محدودیت‌هایی وجود دارد که باید این محدودیت‌ها توسط دین تکمیل شود. البته دیدگاه حداکثری فارغ از دقت در چند و چون رویکرد به دین و مخالف با عقل نیز پذیرفتنی نیست.

برمبنای این دیدگاه، انسان نیازی به اندیشه ی بشری ندارد. این دیدگاه را نمی‌توان صحیح دانست، زیرا دین مکمل عقل بشر است و نفی‌کننده ی عقل نیست. در روایات نیز از عقل به‌عنوان حجت درونی یاد شده است.1 اگر دین عقل را حجت می‌داند، روش استفاده از آن را نیز برای ما بیان کرده است. دیدگاه مورد قبول اسلام این است که هم باید از عقل استفاده کرد و هم از وحی و هر دو مکمل یکدیگر هستند.

آنچه آمد توضیح نیاز به امری فراتر از عقل بود. اکنون در اینجا این سؤال مطرح می‌شود که به چه دلیلی وحی و دین باید در اداره ی جامعه حضور داشته باشند و میزان دخالت دین در اداره‌ی جامعه تا چه حدی است و این حد از کجا و به‌وسیله‌ی چه کسی مشخص می‌شود؟ برای روشن شدن این موضوع باید چند نکته را مورد توجه داشت.

انسان سرمایه‌های مادی و معنوی‌ای دارد که توانایی به فعلیت رساندن همه ی آن‌ها را ندارد و از سوی دیگر، باید در این دنیا با رفتارهای خود به کمال دست پیدا کند. اگر این دو موقعیت را برای آدمی پذیرفتیم، به این نتیجه می‌رسیم که مدیریت زندگی باید به‌گونه‌ای باشد که فرد را به این هدف برساند. چنین شرایطی زمانی به دست می‌آید و جامه‌ی تحقق به تن می پوشد که یک انسان‌شناس آگاه، که بر تمام ابعاد فردی و اجتماعی انسان تسلط دارد، برنامه‌ای برای زندگی طرح‌ریزی کند. دین چنین دانشی را برای ما فراهم می‌آورد و وحی خبر از دستورات کسی می‌آورد که انسان را به‌دقت و به‌تمامت می‌شناسد.

نهادهای مختلفی بر انسان اثرگذار هستند، مثل نهاد خانواده، رسانه، تعلیم و تربیت، حکومت و نهادهای بین‌المللی. این نهادها در ساختن فرهنگ جامعه اثرگذار هستند. روان‌شناسان معتقدند که انسان دارای ابعاد مختلفی است که با هم تعامل دارند و برآیند آن‌هاست که منجر به رفتار می‌شود.

علاوه بر این، انسان از محیط هم اثر می‌پذیرد. محیط همان تعامل فرد با جامعه است که به‌تدریج اندیشه ها و گرایش‌های بشر را شکل می‌دهد و در تعامل فرد با جامعه ساخته می‌شود. اگر انسان در ارتباط با نهادهای مختلف ساخته می‌شود، اسلام باید برای همه ی این نهادها برنامه داشته باشد و نمی‌تواند نسبت به آن‌ها بی‌توجه باشد. در این میان، نهاد سیاست از مهم‌ترین نهادهای مؤثر بر جامعه است، زیرا سایر نهادها از آن تأثیر می‌پذیرند. لذا اسلام نه‌ تنها نمی‌تواند درباره ی تشکیل حکومت، نظری خنثی داشته باشد، بلکه باید به این نهاد بیش از سایر نهادها توجه نشان دهد.

مطابق دیدگاه اسلام، همان‌طور که جامعه‌شناسان و متفکران علوم سیاسی نیز چنین نظری دارند، نهاد سیاست یکی از مهم‌ترین نهاد‌های شکل‌دهنده ی فکر و شاکله ی انسان است. اندیشمندان می‌گویند اندیشه ی بشری بازیچه‌ی دست قدرت‌هاست. آنان معتقدند که نهاد قدرت در هدایت فکری افراد جامعه، نقش کلیدی و مهمی دارد. با در نظر گرفتن این اهمیت برای نهاد حکومت، باید گفت که اسلام چاره‌ای ندارد جز اینکه نسبت به این امر مهم و خطیر واکنش نشان دهد.

امروزه فلاسفه ی علوم سیاسی و اجتماعی و روان‌شناسان تأکید شدیدی بر اهمیت و جایگاه خطیر و تعیین‌کننده ی نهاد سیاست دارند. به باور ما، سیاست و حاکمیت، از جمله به دلیل اهمیت آن، لازم است که در خدمت دین باشد. در چنین شرایطی است که این نهاد نقش خود را به‌خوبی ایفا کند؛ همچنان‌که در غیر این صورت، هیچ تضمینی وجود ندارد که این نهاد و نهادهای دیگر مرتبط با آن، به انحراف کشیده نشوند.

در مقابل، غرب تمام تلاش خود را مصروف در کم‌رنگ کردن نقش دین در سیاست می‌نماید که این امر نیز نشان‌دهنده‌ی جایگاه خطیر سیاست در منظومه‌ی زندگی است. در واقع دشمنان اسلام درصدد آن هستند که حکومت را تسخیر کنند، زیرا با این کار می‌توانند دیگر نهادها را نیز به‌راحتی تحت سیطره‌ی خویش قرار دهند و انسان‌ها را در خدمت اهداف شوم خود به کار گیرند.

حاصل آنکه هر مکتبی در راه رسیدن به اهداف خود، نیازمند نهاد حکومت است و مکتب اسلام نیز از این امر استثناء نیست. البته در حکومت اسلام، کارگزاران نیز باید خود متخلق به اخلاق الهی باشند تا حاکمیت و به‌تبع آن، جامعه دچار انحراف نشود؛ یعنی علاوه بر قانون، برای کنترل افراد نیازمند ایمان هم هستیم. به همین دلیل، اسلام علاوه بر مدیریت، تقوا را برای رهبری جامعه ضروری و لازم می‌داند. این امور نشان از این دارد که برای رسیدن به کمال، مدیریت صحیح تمام نهادهای مؤثر در سرنوشت انسان، لازم و ضروری است. این امر جز با تشکیل حکومت اسلامی حاصل نمی‌گردد.(*)

پی نوشت‌ها:

1. اصول کافی، ج 1، کتاب و عقل و جهل، ح 12.
منبع:برهان

آخرین مطالب