پر بازدیدترین مطالب

به بهانه سالروز تاسیس شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی؛ بررسی میزان تأثیر فرهنگ در افزایش اقتدار ملی (2) / اقتدار فرهنگی و توانایی مرجعیت‌سازی درونی و بیرونی


فرهنگ دینی به دلیل ابتناء بر معرفت‌شناختی دقیق عقلی و الهی و هستی‌شناسی توحیدی و نیز پاسخ‌های دقیق به ماهیت و نیازهای انسان در چارچوب یک نظام ارزشی مناسب و دارا بودن مبانی و مبادی لازم برای شکل دادن به نظام‌های سیاسی و اقتصادی، پتانسیل و توان ایجاد جامعه‌ای مطلوب را داراست.



سخن آشنا-  در قسمت اول این مقاله، که در راستای تبیین سخنان رهبر معظم انقلاب در خصوص رابطه‌ی فرهنگ و اقتدار ملی نگاشته شده است، به بحث چیستی فرهنگ و مؤلفه‌های آن پرداخته شد و فرهنگ مجموعه یا سیستمی از عناصر عینی و ذهنی یا مادی و معنوی دانسته شد که در ارتباط ارگانیک با یکدیگر در بخش‌های مختلف زندگی انسان جریان داشته و تفسیر و معنادهنده (نظام اعتقادی)، هدایت‌کننده و سوق‌دهنده (ارزش‌ها) و الزام‌بخش (هنجارها) عمل و رفتار فردی و اجتماعی انسان‌ها در هر جامعه یا اجتماعی است. بر این اساس، کلیه‌ی فعالیت‌های فردی و اجتماعی انسان در سیطره‌ی فرهنگ یا جزیی از آن تعریف شده است و رنگ‌وبویی از فرهنگ دارد.

سپس انسجام، هماهنگی و یک‌پارچگی ابعاد مختلف یک جامعه، در سایه‌ی عملکرد مناسب و کارکرد مساعد نظام فرهنگی آن قابل تحقق شناخته شد؛ درحالی‌که پهنه‌ی گیتی در گذر تاریخ و در آمد و شد جوامع و تمدن‌های مختلف، فرهنگ‌های گوناگونی را به چشم دیده است، اما در این میان تنها تعداد معدودی از فرهنگ‌ها بوده‌اند که توانسته‌اند با احراز شرایط مناسب و برقراری تعادل درونی میان نظام‌ها و ساختارهای اجتماعی و نیز تناسب بیرونی با نظام آفرینش، بقای خود را برای مدت‌های مدیدی تضمین کنند.

بر اساس آنچه گفته شد، در ابعاد کلان، اقتدار فرهنگی آن‌گاه ظهور پیدا می‌کند که از یک‌سو نظام اقتصادی در جهت تأمین و ارضای نیازهای مشروع فرهنگی آن جامعه و در محدوده‌ی مرزهایی که آن فرهنگ تعیین نموده است، حرکت کند و مقید به ارزش‌ها و هنجارهای آن نیز باشد و سیاست نیز با ابتناء مبانی مشروعیت خویش بر فرهنگ و ارزش‌های جامعه، توانایی اعمال اقتدار در عرصه‌های مورد نظر را در خود احراز کرده باشد و از دیگر سوی با کارکرد مناسب این عرصه‌ها، میزان پذیرش و عمق‌یابی آن فرهنگ در نزد آحاد جامعه افزایش می‌یابد. در این حالت قابل توجه است که فرهنگ از چندان اقتدار و توانایی‌ای برخوردار است که یا می‌تواند نیازهای مادی و غیرمادی جامعه را خود به صورت درون‌زا پاسخ گوید یا اینکه توانایی گزینش از عرصه‌های مادی یا غیرمادی دیگر فرهنگ‌ها و جوامع را با اهتراز از عوامل غیرمناسب و معارض با ارزش‌های خودی داراست. از سوی دیگر، اقتدار فرهنگ در ابعاد خرد و ارجاع به سطح افراد و کنش‌گران جامعه این گونه قابلیت طرح دارد که آن فرهنگ توانسته است، اعتقادات یا نظام اعتقادی و ارزش‌ها و به عبارت صحیح‌تر نظام ارزشی خود را درونی کرده و کنشگران بدون اعمال زور و یا احساس فشار،‌ به صورت خودخواسته در این مسیر گام برداشته یا هدایت می‌شوند و رفتارهای فردی و اجتماعی خود را شکل می‌دهند. به عبارت دیگر، انتظار کارکرد بهینه و مناسب از یک فرهنگ آن‌گاه محقق می‌شود که فرهنگ عمومی و سبک زندگی به‌عنوان مظاهر خارجی و عینی یک نظام فرهنگی بر اساس کارکرد مناسب و الزامات نظام‌ها و ساختاری گوناگون یک نظام اجتماعی اعم از فرهنگ، سیاسی و اقتصادی فارغ و برکنار از عناصر و مؤلفه‌های وارداتی معارض با این سیستم، در انطباق و متناسب با مؤلفه‌ها و ابعاد معنوی و به عبارت صحیح‌تر غیرمادی فرهنگ یعنی نظام‌های اعتقادی و ارزشی آن شکل گرفته و سامان‌دهی شده باشد.

درحالی‌که این مسئله در سطح کلان و تا حدودی انتزاعی و درباره‌ی کلیت نظام‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی قابلیت طرح دارد، با عملیاتی شدن مسئله و در سطح ساختارهای عینی جامعه باید به همسویی، انطباق و جهت‌گیری به سوی هدفی واحد توسط این ساختارها از یک سو و عدم وجود تعارض میان آن‌ها یا فقدان خلأ کارکردی در مجموعه‌ی دستگاه‌های فرهنگی، سیاسی و اقتصادی، می‌تواند به‌عنوان مؤلفه‌های اقتدار فرهنگی مطرح شود.

اقتدار فرهنگی برساخته‌شده و عمدتاً فراواقعی، که توسط رسانه‌های مدرن ساخته و بازساخته می‌شوند، عملاً به انسجام اجتماعی راه نمی‌برد و فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی در این جوامع می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد.

اقتدار فرهنگی و توانایی یک فرهنگ در پاسخ‌گویی به نیازهای مادی یا غیرمادی جامعه به صورت درون‌زا و توانایی توسعه‌ی این نیازها در راستای هدفی که مبتنی بر نظام اعتقادی آن فرهنگ به رسمیت شناخته شده و مشروعیت یافته و مبنای ایجاد انگیزه و تحرک اجتماعی است و یا پاسخ به برخی از این نیازها از طریق استخدام و تسخیر و تصرف در ابزارهایی از دیگر فرهنگ‌ها، به‌گونه‌ای که رویکرد ارزشی آن ابزارها (که اعم از تکنولوژی یا صورت‌هایی از ساختارهای اجتماعی است) در فرهنگ بومی و نظام ارزش‌های آن استحاله می‌شود (که در مجموع از کارکرد مناسب ساختارهای اجتماعی حاصل می‌شود) به‌عنوان یکی از مؤلفه‌های این اقتدار، در کنار قوت این فرهنگ در ایجاد و توسعه‌ی ترتیبات و ساختارهایی که بتواند نظام اعتقادی و نظام ارزشی و هنجارهای اجتماعی آن را به‌صورت مناسبی در نزد افراد آن درونی کرده و اعمال قدرت را در جامعه از حالت سخت تا حد ممکن خارج کرده و آن را به حالت نرم و نمادین درآورد، در مجموع، به‌سوی ایجاد یک جامعه با انسجام مناسب و صورت‌بندی سرمایه‌ی فرهنگی و اجتماعی متناسب به‌گونه‌ای که روابط اجتماعی در آن در جهت تسهیل ارضای نیازهای جامعه جهت‌گیری شده باشد، سوق داده خواهد شد.

مسئله‌ای که در اینجا باید بر آن تأکید داشت و آن را مورد توجه قرار داد این است که اساساً طیف گسترده‌ای از فرهنگ‌ها به دلیل تعارضات و تناقض‌های ذاتی نهفته در مبانی آن‌ها، که از جمله باید به ضعف‌های هستی‌شناختی، تعارضات و معماهای حل‌نشده‌ی معرفت‌شناختی و تناقض‌های انسان‌شناسی در لایه‌ی نظام اعتقادی اشاره داشت، علی‌رغم موفقیت‌های گذرا و قدرتی که در برهه‌ای از تاریخ عیان کرده‌اند، نمی‌توانند صورت مطلوب جامعه را تولید کرده و اقتدار فرهنگی و اجتماعی خود را برای مدت مدیدی استمرار بخشند. به‌عنوان مثال، تمدن غرب مدرن، علی‌رغم دستاوردهای مادی خود و اقتدار فرهنگی‌ای که به‌ویژه امروزه در لوای فرآیندهای جهانی‌سازی مدرنیته و امپراتوری رسانه‌های خود تهاجم فرهنگی گسترده‌ای را علیه‌ی انواع فرهنگ‌های دیگر سامان داده است، امروزه در درون خود علاوه بر آنکه از یک‌سو درگیر مسائل معرفت‌شناختی و چالش قطعیت و عینیت علم به‌عنوان اساسی‌ترین صورت معرفت مدرن و تنها شکل مشروع و مقبول آن شده و مشروعیت و مقبولیت آن نه تنها در اجتماعات علمی بلکه حتی در عرصه‌ی عمومی نیز رو به کاهش و فرسایش است؛ از دیگر سوی در گیر و دار فردگرایی اومانیستی و انسجام اجتماعی، بحران‌های گوناگونی از قبیل جنبش‌های اجتماعی مختلف و اخیراً نضج و توسعه‌ی صورت‌های مختلفی از سبک زندگی را تجربه می‌کند و امروز سخن گفتن از وجود جامعه در لوای فرهنگی واحد درباره‌ی جوامع غربی امری به غایت دشوار و مملو از پرسش‌های پاسخ‌نیافته در چارچوب نظریه‌ی اجتماعی مدرن است و به همین دلیل این اقتدار فرهنگی برساخته‌شده و عمدتاً فراواقعی، که توسط رسانه‌های مدرن ساخته و بازساخته می‌شوند، عملاً به انسجام اجتماعی راه نمی‌برد و فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی در این جوامع می‌تواند شاهدی بر این مدعا باشد. علاوه بر این قابل ذکر است که این فرهنگ و نظام‌های اقتصادی و سیاسی برخاسته از آن، علی‌رغم تمامی هیاهوهای صورت‌گرفته در عین عدم توانایی در تعیین نیازهای اساسی و فطری انسان و محدوده‌ی آن‌ها، از پاسخ‌گویی به آنچه خود تعیین کرده‌اند نیز ناتوان بوده و به بحران منتهی شده است.

فرهنگ دینی اما از یک‌سو به دلیل ابتناء بر معرفت‌شناختی دقیق، که در آن جایگاه منابع معرفتی‌ای چون حس، عقل، تجربی و وحی و محدوده‌های هر یک به صورت منطقی صورت‌بندی و مشخص شده است و از سوی دیگر شکل‌گیری هستی‌شناسی آن در چارچوب پاسخ‌های مناسب برآمده از آن منابع معرفتی که در دو عرصه‌ی عالم ملک و ملکوت و شهادت و غیبت گسترده شده و در نهایت یک هستی توحیدی را تشکیل می‌دهد و در نهایت پاسخ‌های دقیق به ماهیت و چیستی انسان و صورت‌‌بندی حیات حقیقی این انسان بر اساس شناخت نیازهای اصیل و حقیقی او و تعیین محدوده‌ی ارضای هریک از آن‌ها از طریق مشروع و در چارچوب یک نظام ارزشی مناسب و نیز دارا بودن مبانی و مبادی لازم برای شکل دادن به نظام‌های سیاسی و اقتصادی، پتانسیل و توان ایجاد جامعه‌ای مطلوب را داراست.

این صورت مطلوب اجتماعی، از یک سو مستلزم تعامل مناسب درونی قوای انسان و برقراری تعادلی در درون او که از آن به جهاد اکبر تعبیر شده است، بوده و از دیگر سوی با تعامل مناسب با جهان خارج، اعم از انسان‌های دیگر یا اجتماع و یا جامعه، طبیعت و خالق صورت می‌بندد. از همین روی است که شاخص‌های سرمایه‌ی اجتماعی‌ای چون روابط اجتماعی مناسب میان اجتماع و آحاد آن (اعم از صورت‌های افقی آن و میان افراد مختلف جامعه یا صورت‌های عمودی آن یعنی تعاملات میان افراد و نهادها و ساختارهای اجتماعی و یا اعتماد و همبستگی که خود بر مبنای عدالت در معنای تام آن که تنها یکی از صور آن عدالت اجتماعی است و النهایه به اقتدار اجتماعی می‌انجامد، جز در فرهنگ دینی امکان ظهور و بروز ندارد.

می‏‌توان گروه مرجع را به‌‌عنوان گروه یا فردی تلقی نمود که شخص به هنگام ارزیابی، جهت‌‏گیری و رفتار، تصوری را که از انتظارات و معیارهای وی یا آن‌‌ها دارد، به‌عنوان راهنما و الگو در نظر می‌‏گیرد.

اقتدار فرهنگی و توانایی مرجعیت‌سازی درونی و بیرونی

یکی دیگر از مؤلفه‌های اقتدار، که از کارکرد مناسب فرهنگ و ساختارهای مرتبط با آن برمی‌خیزد، مرجعیت آن برای جامعه‌ی خودی و اعضای آن در وهله‌ی اول و الهام‌بخشی و الگو بودن آن برای دیگر جوامع و فرهنگ‌هاست؛ به‌گونه‌ای که نفوذ فرهنگ و ارزش‌های مربوط به آن در سایر جوامع را امکان‌پذیر سازد. از این مسئله در جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی (که در سطوح خود و کنشگران طرح نظریه می‌کند) در لوای بحث «گروه‌های مرجع» سخن به میان آمده است که در ادامه به‌صورت اجمالی به طرح آن مبادرت می‌شود.

گروه مرجع یکی از مهم‌ترین منابع هویت بخشی به افراد و شکل‌دهی به ارزش‌ها و هنجارها و در نهایت رفتار آنان است. از این رو، بحث درباره‌ی این موضوع یکی از مهم‌ترین بحث‌هایی است که در رشته‌هایی مانند روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و نیز گرایش‌های بین رشته‌ای مانند روان‌شناسی اجتماعی مورد توجه بوده است. در اغلب موارد گروه عضویتی فرد، گروه مرجع اوست، اما مواردی هم پیش می‌آید که یک گروه غریبه یا غیرعضویتی به گروه مرجع فرد یا افراد تبدیل می‌شود. به‌تبع اهمیتی که گروه مرجع برای جهت‌دهی به رفتار و کردار اعضای یک گروه یا جامعه دارد، در صورتی که گروه مرجع فرد یا افرادی تغییر کند، ارزش‌ها و هنجارهایی مورد پذیرش آنان قرار می‌گیرد که با ارزش‌ها و هنجارهای مورد پذیرش گروه عضویتی او در تضاد و تخاصم قرار می‌گیرد و او را به رویارویی با گروه عضویتی می‌کشاند. این امر به‌ویژه از سوی جامعه یا گروه عضویتی فرد و اعضای آن غیرقابل تحمل است؛ چرا که ارزش‌های آن را به چالش کشیده و از دید آنان نوعی کجروی و هنجارشکنی به حساب می‌آید. حالت نامطلوب‌تر برای یک گروه زمانی است که طیف وسیعی از اعضای آن در این مسیر قدم بگذارند.

در تعریف گروه مرجع می‌توان گفت که «گروه مرجع» گروهی است که افراد خود را با آن مقایسه و با استاندارد‌های آن خود را ارزیابی می‌کنند. در واقع، انسان‌ها به دلایل مختلف نظیر نیاز به احترام و آبرو و نیز فشار هنجاری عموماً خود را با عده‌ای مقایسه و ارزیابی می‌کنند. در این فرآیند، انسان ارزش‌ها و استاندارد‌های افراد یا گروه دیگر را به‌عنوان یک قالب مقایسه‌ای و مرجع می‌گیرند. در این صورت، آن فرد یا گروه را گروه مرجع می‌نامند.

رابرت مرتن تغییر اساسی‌ای در نظریه‌ی گروه‌های مرجع به وجود آورد. وی گروه‌های مرجع را به دو دسته‌ی مثبت و منفی تقسیم کرد. منظور وی از گروه‌های مرجع مثبت، گروه‌هایی است که هنجارهای آن‌ها پذیرفته می‌شود و گروه مرجع منفی، گروه‌هایی است که هنجارهای آن طرد می‌شود.

از این رو، یک گروه مرجع ممکن است برای برخی افراد نقش مثبت و همان گروه برای افراد دیگر نقش منفی داشته باشد. گروه مرجع ممکن است در زمان حاضر برای فرد موجودیت نداشته باشد و متعلق به گذشته باشد؛ برای مثال معتقدان به مذهب معینی، پیشوایان دینی خود را که در گذشته بوده‌اند، اکنون نیز گروه مرجع به حساب می‌آورند و دیگر آنکه گروه مرجع، با گذشت زمان و تغییر مکان ثابت نمی‌ماند و نسبی است.

هرچند تفاوت محسوسی در برداشت محققان از مفهوم گروه مرجع وجود دارد؛ ولی می‏‌توان گفت که آنان این ویژگی‌ها را به‌عنوان عناصر مفهوم گروه مرجع در نظر گرفته‌اند:

منبع الهام‌بخش برای شکل‏‌گیری نگرش‌ها، ارزیابی و رفتار

فرد خود را به آن‌ها مربوط می‏‌داند

فرد آرزوی برقراری رابطه با آن‌ها دارد

مرجع اخذ هنجارهای معنی بخش به زندگی

منبع دریافت اهداف زندگی فردی و اجتماعی

منبعی برای تعیین معیارهای ارزیابی

راهنمای فرد

الگویی برای همانند‌سازی

تأیید آن‌ها را جست‌وجو می‏‌کند

منبعی برای دریافت ابزار ارزیابی خود و دیگران

محقق سازنده دیگران تعمیم‌یافته

به نظر چارلز سینگر، گروه مرجع به گروهی معطوف است که فرد تلاش می‌کند، علی‌رغم عضویت یا عدم عضویت در آن گروه آن را راهنمای خود قرار دهد. در یک جمع‌بندی از تعاریف، می‌‏‌توان گروه مرجع را به‌عنوان گروه یا فردی تلقی نمود که شخص به هنگام ارزیابی، جهت‌‌‏گیری و رفتار، تصوری را که از انتظارات و معیارهای وی یا آن‌‌ها دارد به‌عنوان راهنما و الگو در نظر می‏‌گیرد.

همه‌ی انسان‌ها نیاز دارند که رفتار خود و دیگران را زیر نظر داشته باشند. این نظارت نیاز به معیارهایی دارد که از گروه مرجع اخذ می‌شود. در واقع، فرد در جریان رفتار‌های عادی و روزمره و همچنین رفتارهای سرنوشت‌ساز خود، همواره به خود از زاویه‌ی دید دیگران می‌نگرد و مستمراً آنچه را انجام می‌دهد مورد بازنگری و اصلاح قرار می‌دهد.

به عبارت دیگر افراد مستمراً نیازمند به مرجعی است که مورد تأیید قرار گیرد. در واقع افراد در جامعه مستمراً در حال کنش متقابل هستند. گروه مرجع برای اینکه نگرش‌ها و ارزش‌های آن‌ها و همچنین معیارهای خود‌سنجی‌‏ها و دگرسنجی‌‏های‌شان از استمرار و ثبات نسبی برخوردار باشد الزامی می‌‏نماید. در واقع، گروه مرجع موجب می‌‏شود تا گروهی از افراد منفرد مجزا از هم به دلیل تبعیت و همنوایی با امر واحدی از اشتراک برخوردار شوند. به عبارت دیگر، می‏توان گفت مهم‌ترین کارکرد گروه‌های مرجع جامعه‌پذیری و کنترل اجتماعی است.

نکته اینکه یک گروه می‌تواند گروه مرجع مثبت یا گروه مرجع منفی باشد. گروه مرجع مثبت همان است که هنجارها و ضوابط آن به‌منزله‌ی چهارچوب مرجع به‌کار می‌آیند و در مقابل گروه مرجع منفی همان گروهی است که هنجارهای آن مطرودند و ضد هنجار جای آن را پر کرده‌اند.

در مجموع، مهم‏ترین کارکردهای گروه‌های مرجع را به این شرح بیان کرد:

ارائه‌ی بازخورد به فرد برای نظارت و اصلاح

گسترش همنوایی در جامعه

همانند‌سازی ارزشی

منبعی برای شکل‏‌گیری نگرش‌ها

تأمین نیازهای هنجاری و مقایسه‌ای

تأمین نیاز فرد به پناهگاه هویتی

تأمین‌کننده‌ی معیارهای ارزیابی و خود‌سنجی

تأمین نیازهای اخلاقی

تأمین نیازهای معرفت اجتماعی

توانایی یک فرهنگ و ساختارهای مرتبط با آن در برآورده ساختن الزامات و مقتضیات یک اجتماع مناسب و پاسخ به انواع نیازهای آن، امکان الگوسازی آن برای سایر جوامع به‌ویژه آن دسته از جوامعی‌ای را که دارای اشتراکات فرهنگی و تمدنی با جامعه‌ی مورد نظر هستند فراهم می‌آورد.

بر اساس آنچه گفته شد، گروه‌های مرجع یک جامعه از اهمیت اساسی برخوردار است. مسئله‌ای که مطرح می‌شود، مسئله‌ی تغییر گروه مرجع یک جامعه و اینکه چه عواملی بر گزینش گروه مرجع مؤثرند است.

انسان‌ها معمولاً به گروه خود علاقه‌مندند و برای آن بیش از گروه غریبه ارزش قائل‌اند. بدین‌ترتیب، افراد معیارها و مقیاس‌های گروه خود را اساس و مقیاس قرار می‌دهند و بدان متمایل‌اند تا دیگران را با آن معیارها بسنجند؛ به عبارت دیگر، افراد مقیاس‌های ساخته شده در گروه خود را «مرجع» می‌انگارند. اما حالت‌ها و مواقعی نیز پیش می‌آید که به دلایل مختلف، افراد از گروه خود زده می‌شوند و کم‌کم آن را طرد کرده و سرانجام تا حدی جلو می‌روند که دیگر آن گروه را قبول ندارند و مایل‌اند گروه خود را تغییر دهند. در این صورت، گروه خودی، گروه مرجع منفی و گروه غریبه مرجع مثبت خواهد بود.

همچنان که مطرح شد، عمده‌ی مباحث در جامعه‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی در باب گروه‌های مرجع در سطح خرد طرح شده و کمتر امکانی برای طرح نظریه در سطوح کلان فراهم آمده است؛ هرچند به‌راحتی امکان فراتر رفتن از این سطح و پیوند آن با سطوح کلان وجود دارد که پرداختن به آن خارج از مجال این نوشتار است.

اما به‌اجمال می‌توان گفت توانایی یک فرهنگ و ساختارهای مرتبط با آن در برآورده ساختن الزامات و مقتضیات یک اجتماع مناسب و پاسخ به انواع نیازهای آن، امکان الگوسازی آن برای سایر جوامع به‌ویژه آن دسته از جوامعی‌ای را که دارای اشتراکات فرهنگی و تمدنی با جامعه‌ی مورد نظر هستند فراهم می‌آورد. این مسئله، علاوه بر وجوه فرهنگی، در حوزه‌های سیاسی و اقتصادی نیز حائز اهمیت ویژه‌ای است.

همچنان که مشاهده شد «مرجعیت» یک فرهنگ در صورتی که بومی بوده و به عبارتی یک فرهنگ توانسته باشد چارچوب‌های مرجع را برای اعضای خود فراهم آورد؛ علاوه بر آنکه همگنی و انسجام اجتماعی و ارزشی لازم را به آن جامعه‌ می‌بخشد، در به‌کارکرد آن فرهنگ در جهت درونی کردن ارزش‌های خود و هویت‌بخشی به اعضای جامعه نیز از اهمیت بالایی برخوردار است؛ به‌گونه‌ای که از ورود گروه‌های مرجع بیگانه و عناصر ناسازگار با نظام ارزشی نیز جلوگیری به عمل خواهد آورد. این مسئله در بر هم کنش با نظام‌های سیاسی و اقتصادی نیز با حفظ و تداوم و تعمیق مشروعیت نظام سیاسی و ارجاع نیازهای مادی به نظام اقتصادی، درون‌زایی و رونق آن را تضمین می‌کند. حال آنکه اگر مرجعیت یک جامعه به سوی جامعه یا گروهی بیگانه و غیر ارجاع شود، با ورود ارزش‌ها و منابع هویت‌بخش مغایر و معارض با ارزش‌های فرهنگ بومی و در صورت حاد و بحرانی که این مرجعیت در سطح گسترده‌ای از جامعه فراگیر می‌شود؛ ضمن ایجاد تعارض و دوگانگی یا چندگانگی ارزشی (به‌ویژه در توالی نسل‌ها که سبب ایجاد شکاف بین نسلی می‌گردد) مشروعیت نظام سیاسی را به چالش خواهد کشید و در برخورد با حوزه‌ی اقتصاد نیز از یک سو نیازهایی را مطرح خواهد ساخت که فاقد مشروعیت یا حداقل فاقد اولویت در نظام فرهنگی بومی بوده و از سوی دیگر، به علت پذیرش ارزش‌های غیر، دست‌ها به سوی نظام اقتصادی بیگانه دراز خواهد شد.

منبع:برهان

آخرین مطالب