پر بازدیدترین مطالب

تنها راه نجات از مهلکه آخر الزمان، شناخت حجت خداست/ ظهور امام زمان (عج) در گرو باز کردن گره‌های کوچک به دست منتظران است


حجت الاسلام محمد امین امامی گفت: تنها راه نجات از این مهلکه، امام‌‌شناسی و شناخت حجت خداست که جز با مجاهدت علمی و عملی ممکن نیست.

تنها راه نجات از مهلکه آخر الزمان، شناخت حجت خداست/ ظهور امام زمان (عج) در گرو باز کردن گره‌های کوچک به دست منتظران است

به گزارش سخن آشنا، برخی سوالات و موضوعات مربوط به دوران غیبت، ظهور، انتظار و به طور کل مباحث مهدویت گویی ملکه‌ ذهن‌ها شده، اما شنیدن پاسخ‌های متفاوت درباره این موضوعات برای یک منتظر حائز اهمیت است، زیرا می‌خواهد نکات تازه و جدیدی را در این راستا به اندوخته‌ خود اضافه کند؛ به همین خاطر در آستانه نیمه شعبان و میلاد ولی عصر امام زمان (عج) و در راستای آگاهی بخشی نسبت به این مسائل، مصاحبه کوتاهی را با کارشناس مسائل دینی حجت الاسلام محمد امین امامی ترتیب داده‌ایم.

منتظر واقعی چه کسی است؟

امام راحل انقلاب می‌فرمایند که «منتظران مصلح خود باید «صالح» باشند». یعنی از «اعتقاد» و «عمل درست» برخوردار باشند. یکی از آیات مرتبط با این مطلب، آیه کریمه ۵۴ از سوره مائده است. وقتی به پیغمبر خبر داده شد که امت تو بعد از تو دچار یک اختلاف و تفرقه شدیدی می‌شوند تا جایی که از امیرالمومنین (ع) گرفته تا امام عسکری علیهم السلام، همه جانشینان بعد از تو را تنها خواهند گذاشت، این آیه بشارتی شد بر قلب مبارک پیغمبر که می‌فرماید: «یحبهم و یحبونه اذله علی المومنین اعزه علی الکافرین یجهدون فی سبیل الله و لایخافون لومه لائم؛ از امت تو هر کس مرتد شود و از دینش برگردد، خداوند کسانی را خواهد آورد که هم آن‌ها خدا را دوست دارند و هم خدا آن‌ها را». در مواجهه با مومنین فروتن و متواضع و در برابر دشمنان خدا محکم و قاطع‌اند. موانع رشد و رسیدن مردم به آزادی و کمال را با انگیزه الهی و تلاش حداکثری از میان بر می‌دارند و در راه دفاع از حق و حقیقت و اجرای عدالت و ترویج فضیلت و ارزش‌ها از سرزنش و متلک هیچ کس باکی ندارند. به شأن نزول این آیه اگر مراجعه بشود، متوجه خواهیم شد که مصداق این آیه چه کسانی هستند.

چه کنیم تا آتش انتظار و امیدمان به ظهور در زمان غیبت سرد نشود؟

شکر خدا در میان آتش نمرودیان، مردم ما در امنیت بالایی هستند و همه ما این امنیت را حس و لمس می‌کنیم؛ اما مردان خدا هیچ وقت احساس امنیت نمی‌کنند. چون به واسطه اعمال ما هر لحظه امکان عقاب وجود دارد. در دعای عهد می‌خوانیم که «ظهر الفساد فی البر و البحر بما کسبت ایدی الناس؛ این فسادی که در عالم موج می‌زند، دستاورد این جانور دو پا، این انسان مدرن است». بنابراین ما نباید خود را در ساحل امن و آرام ببینیم بلکه باید در دریای مواج و طوفان زده و در میان گرداب‌های وحشی ببینیم که هر لحظه امکان دارد غرق بشویم. وقتی خودمان را در این شرایط دیدیم دائماً منتظر یک غریق نجات هستیم. چشم ما دائماً به یک منجی است تا بیاید و دست ما را بگیرد و از این مهلکه نجات دهد؛ و او فقط امام زمان ارواحنا فداه است که نمونه کامل یک انسان و صاحب همه کمالات است.

اگر امام زمان و حجت خدا شناخته نشود، غدیر به سقیفه تبدیل خواهد شد
نسبت به امام زمان (عج) چطور معرفت پیدا کنیم؟

محمد بن عثمان که از نواب اربعه امام عصر علیه السلام است، می‌گوید: «از پدرم شنیدم که می‌گفت در خدمت امام عسکری علیه السلام بودم. از ایشان پرسیدم: آیا این سخن پیامبر خدا که هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است، درست است؟ حضرت فرمودند: بله درست است و هیچ تردیدی در آن نیست و این مثل روز روشن است. بعد عرض کردم: پس از اینکه شما رحلت فرمودید امام بعد از شما کیست؟ امام به نام مبارک حضرت ولی عصر اشاره کردند و فرمودند: او غیبتی طولانی دارد که در آن عده‌ای متحیر و سرگردان و بعضی هلاک و بدبخت و دسته‌ای هم مشکوک و مردد می‌شوند».

این حیرت و سرگردانی، این هلاکت و بدبختی و این شکاکیت و تردید ناشی از طولانی‌‌شدن دوران غیبت و سختی دوران غیبت است. عده‌ای در اصل ولادت شک می‌کنند؛ عده‌ای در طول عمر حضرت شبهه می‌کنند؛ عده‌ای در مساله نیابت و قرائت‌های گوناگون از حکومت و ولایت در دوران غیبت حضرت گرفتار می‌‌شوند. بنابراین شبهات افزایش پیدا می‌‌کند و چونان سم مهلکی اذهان بسیاری را مسموم می‌‌نماید. تنها راه نجات از این مهلکه، امام‌‌شناسی و شناخت حجت خداست که جز با مجاهدت علمی و عملی ممکن نیست. اگر امام زمان (عج) و حجت خدا شناخته نشود، غدیر به سقیفه تبدیل خواهد شد؛ اگر امام زمان (عج) و حجت خدا شناخته نشود، صلح با معاویه بر او تحمیل خواهد شد؛ اگر امام زمان (عج) و حجت خدا شناخته نشود، حسین بن علی بر مسلخ نیزه‌‌ها خواهد نشست؛ اگر امام زمان (عج) و حجت خدا شناخته نشود، جام زهر بر او نوشانده خواهد شد؛ اگر امام زمان (عج) و حجت خدا شناخته نشود، جامعه انسانی هیچگاه طعم شیرین عدالت و آزادی را نخواهد چشید.

ارتقای سطح شناخت و معرفت نسبت به امام زمان انگیزه ما را برای نصرت و یاری‌اش در ظهور بالا خواهد برد
چیکار کنیم تا زمینه ظهور حضرت فراهم شود؟

ابتدا باید بدانیم که انتظار یعنی چه؟ انتظار حقیقی چیست؟ ما منتظر که و چه هستیم؟ منجی بشریت قرار است بشریت را از چه چیزی نجات دهد؟ پاسخ به این گونه سوالات و ارتقای سطح شناخت و معرفت نسبت به او که خواهد آمد، انگیزه ما را برای نصرت و یاری‌اش در پروژه ظهور زیبایش بالا خواهد برد. ما را برای پاسخ به چه کنیم بی‌‌قرار خواهد کرد. آن‌‌وقت برای خود وظایفی را تعریف خواهیم کرد فراتر از آنچه در متون دینی و منابع روایی آمده است. مثلا در دوره‌‌ای که عده‌‌ای تلاش می‌‌کنند تا باور‌های مردم را دست‌‌کاری کنند و تغییر بدهند؛ مثلا با آب و تاب خاصی می‌‌گویند: «کربلا مظهر مذاکره است، نه مقاومت» تا از این دریچه باب فرهنگ مقاومت، فرهنگ جهاد و ایثار و شهادت، ظلم‌‌ستیزی و مبارزه با استکبار را ببندند و شعار‌های مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و هیهات منا الذله را ور بیندازند، در این دوره، منتظر امام زمان (عج) تلاش بی‌‌وقفه می‌‌کند تا ضمن پاسداری و صیانت از این فرهنگ، آن را «عمومی» کند. چون با عمومی‌‌شدن این فرهنگ، شکست دشمن، سریع و قطعی خواهد شد. اساساً، چون در کربلا این فرهنگ عمومی نشده بود، دست دشمن فوراً به امام زمان (عج) رسید و اباعبدالله علیه السلام را به طرز غیرقابل درک و وصفی به شهادت رساند.

به عنوان مطلب پایانی عرض می‌کنم، یکی دیگر از کار‌هایی که زمینه ظهور را فراهم میکند این است که گره‌های کوچک، از گره‌های فکری و فرهنگی و عقیدتی گرفته، تا گره‌های مادی و معیشتی که در جامعه وجود دارد را پیدا کنیم و آن‌ها را باز نماییم. بر اساس این بیان نورانی حضرت امیر علیه السلام که فرمودند: فلما رأی الله صدقنا انزل علینا النصر؛ اگر خدای متعال تلاش ما و صداقت ما را برای بازشدن گره‌های کوچک موجود در جامعه ببیند، آن وقت نصرتش را شامل حال ما کرده و گره بزرگ عالم را که «عدالت» است به دست یداللهی امام عصر (عج) باز خواهد کرد.

منبع:باشگاه خبرنگاران

مهجوریت سیره رفتاری حضرت علی اکبر (ع) در طول تاریخ/ ویژگی و شباهت اولین شهید بنی هاشم به پیامبر اکرم (ص)


حجت الاسلام حائری با اشاره به ویژگی‌های بارز حضرت علی اکبر (ع) درخصوص مهجور ماندن زندگی این حضرت در طول تاریخ گفت.

مهجوریت سیره رفتاری حضرت علی اکبر (ع) در طول تاریخ/ ویژگی و شباهت اولین شهید بنی هاشم به پیامبر اکرم (ص)

به گزارش سخن آشنا، حضرت علی اکبر (ع) فرزند امام حسین (ع) در بین سال‌های ۳۳ تا ۳۵ هجری قمری از مادری به نام لیلا دختر ابی مرّه در شهر مدینه به دنیا آمدند و در مکتب انسان ساز پدر خود شیوه‌های صحیح دفاع از مکتب و اطاعت از امامت و حمایت از آرمان‌های مقدس آن را آموخت. او در روز عاشورا اولین نفر از بنی هاشم بود که پس از مبارزه جانانه جام شهادت سر کشید. به همین منظور روز میلاد حضرت علی اکبر علیه السلام (ع) را روز جوان نامگذاری کرده اند.

امام حسین علیه السلام (ع)‌ حضرت علی اکبر (ع) را عصاره بنی هاشم و شبیه‌ترین مردم به پیامبر (ص) دانسته، فرمود هر وقت دلمان برای رسول الله (ص) تنگ می‌شد. مشتاق زیارت علی اکبر می‌شدیم و زیارت و ملاقات علی اکبر ع (ع) بود که دلمان را در فراق پیامبر ص (ص) تسلی می‌بخشید.

پس اگر کسی شیفته جمال و کمال پیامبر (ص) است، می‌تواند از رخسار و فضایل علی اکبر(ع) هم به پیامبر (ص) برسد.

حجت الاسلام و المسلمین سید مهدی حائری خطیب و کارشناس امور دینی در گفتگو با خبرنگار گروه فرهنگی باشگاه خبرنگاران جوان، درباره ولادت حضرت علی‌اکبر (ع) و ویژگی‌های ذاتی ایشان اظهار کرد: سن حضرت علی اکبر (ع) از ۲۶ تا ۲۸ سال تخمین زده شده است و ایشان همان شخصیتی است که از سن ۶ سالگی نمازشب‌اش قضا نشده است و تربیت شده مکتب پدر حضرت سید الشهدا (ع) هستند. ولایت پذیری ایشان به نحوی بود که روی صبحت امام (ع) سخنی نمی‌گفتند. امام حسین (ع) به حدی به حضرت علی اکبر علیه السلام اطمینان داشتند که در تمام جلسات خصوصی روز دوم، ششم و حتی در روز عاشورا که امام حسین (ع) با عمربن سعد جلسه داشتند، حضرت علی اکبر علیه السلام را همراه خود می‌بردند.

وی در ادامه بیان کرد: معمولا زیارت امامزادگان از نقل است و روایت معصوم ندارد، اما در شأن و منزلت حضرت علی اکبر علیه السلام همین بس که زیارت ایشان از ناحیه معصوم وارد شده است و در حتی در زیارت وارث، ناحیه و عاشورا هم از حضرت علی اکبر علیه السلام یاد شده و بار‌ها گفتند که در زیارت امام حسین علیه السلام، زیارت پایین پای حضرت علیه السلام فراموش نشود.

این خطیب و کارشناس مذهبی افزود: در آخرین سلام زیارت عاشورا، همه می‌گویند که منسوب به امام سجاد علیه السلام است، اما درواقع این سلام به حضرت علی اکبر علیه السلام می‌رسد.

وی ادامه داد: حضرت علی اکبر علیه السلام شخصیتی بودند که بسیار به اتفاقات پیرامون خود توجه داشتند و هیچ وقت جلوتر از امام، پیغمبر و خدای خود حرکت نکرده است، به همین سبب همیشه پشت سر امام خود حرکت کردند و اولین جوان هاشمی که وارد میدان نبرد شد، این حضرت بودند.

وی درباره چگونگی ولادت حضرت علی اکبر علیه السلام گفت: متاسفانه خیلی در تاریخ درخصوص ولادت ایشان مطلبی بیان نشده است و حتی در بسیاری از کتب تاریخی که درباره حضرت آمده، سند منتغمی تنظیم نشده است. اما مبنی بر روندی که برای همه معصومین وجود داشت، تولد حضرت علی اکبر علیه السلام نیز با سنت نبوی به هنگام ولادت همراه بود.

حجت الاسلام و المسلمین حائری درباره ویژگی و شباهت حضرت علی اکبر علیه السلام با جد بزرگوارشان پیامبر اکرم (ص) گفت: آنچه که در منابع معتبر درباره این حضرت آمده شباهت بی نظیرشان از نظر خلقی، رفتاری، کلامی و ... با پیامبر اکرم (ص) است و همچنین درباره حضرت محمد مصطفی (ص) داریم که خداوند می فرماید: «ای پیغمبر! تو دارای اخلاق عظیم هستی.»؛ به همین دلیل رمز موفقیت پیامبر (ص) برای رسالت خوشرویی و خوش خلقی ایشان بود.
منبع:باشگاه خبرنگاران

از افغانستان تا لندنستان/ ۱۴- ماموریت من هم سلول شدن با تکفیری ها برای کسب اطلاعات بود/ مادرم به گریه گفت همه را بُردند



پول را گرفتم. پرسید شب را کجا می‌مانم. گفتم: «یه فاحشه پیدا می‌کنم [شبو پیش اون می‌مونم].» می‌دانستم اگر بگویم می‌خواهم پیش کدام یک از دوستانم بمانم، می‌تواند کاری کند که آنها هم دستگیر شوند.

سخن آشنا - یکی از خوبی‌های نوروز فرصت بیشتری است که افراد، با توجه کم شدن مشغله‌های کاری، برای مطالعه پیدا می‌کنند. در این بین، یافتن مطالبی که هم مفید باشد و هم جذاب، مهم‌ترین قسمت ماجراست. مشرق سعی کرده کار خوانندگانش را ساده کند و کتابی که هر دو ویژگی را داشته باشد به صورت پاورقی در ایام نوروز منتشر کند: کتاب «از افغانستان تا لندنستان».

افغانستان تا لندنستان، خاطرات عمر الناصری (ابوامام المغربی، جاسوس دستگاه اطلاعات خارجی فرانسه در شبکه‌ی تکفیری‌های اروپا در دهه‌ی ۹۰ میلادی) است، کتابی با ترجمه‌ی وحید خضاب که اخیراً در ۵۶۷ صفحه از سوی نشر شهید کاظمی منتشر شده است.

ابوامام یک جوان اهل مغرب است که از کودکی در بلژیک بزرگ شده و بعد از یک زندگی پرفراز و نشیب، به شبکه‌های تکفیری داخل اروپا متصل می‌شود، اما در همان زمان بنا به دلایلی دیگر، به عضویت «دستگاه اطلاعات خارجی فرانسه» (DGSE) نیز در می‌آید.

 

کتاب، شرح جذابی است از زندگی پرماجرای ابوامام، کسی که هم می‌خواست «مجاهد» باشد و هم می‌خواست با «تروریست‌ها» بجنگد؛ کسی که هم از دستگاه‌های اطلاعاتی غربی می‌ترسید، و هم برای نجات جان خود به آنها پناه برده بود. شرح این ارتباطات، ماجراجویی‌ها و خطرات سهمگینی که او از سرگذرانده در این کتاب آمده است.

 ** قسمت چهاردهم**

فردای آن روز صبح خیلی زود از خواب بلند شدم. شب قبل با خستگی شدید به رختخواب رفته بودم اما اصلاً نتوانستم خوب بخوابم. و صبح که بیدار شدم حالم از شب گذشته هم بدتر بود. باید می‌رفتم طبقۀ پایین تا با بقیه صبحانه بخورم، ماه رمضان تمام شده بود [و دوباره صبحانه می‌خوردیم]، و بعد برمی‌گشتم و بقیۀ روز را در تخت می‌ماندم. اما این کار را نکردم. حس کردم باید از خانه بروم بیرون. آن موقع دقیقاً نمی‌دانستم چرا. مسئله فقط یک حس درونی بود.

ساعت ۶ صبح نشده بود که از خانه زدم بیرون. رفتم داخل شهر. در کافه‌ای نشستم و کمی سیگار کشیدم. بعد شروع کردم به گشت زدن بی‌هدف. ذهنم هنوز به هم‌ریخته بود. قلبم به خاطر تمام اتفاقاتی که از زمان برگشتنم از مغرب رخ داده بود سنگینی می‌کرد. همه به من خیانت کرده بودند، و در مقابل من هم به همه خیانت کرده بودم.

[…] خیلی دوست داشتم ذهنم را صاف کنم. تصمیم گرفتم سوار اتوبوسی شوم که به پارک سن‌کانتونه می‌رفت. در بچگی زمان‌های زیادی را در آنجا گذرانده بودم. آنجا نزدیک خانه‌ای بود که خانواده‌ام در ابتدای آمدنمان به بروکسل گرفته بودند. اواخر هفته‌ها و یا روزهای تعطیل که به خانه برمی‌گشتم همراه برادرهایم به موزه‌ای که داخل این پارک بود می‌رفتیم. […] وقتی، حوالی غروب از موزه آمدم بیرون، خبری از سرماخوردگی‌ام نبود و حس می‌کردم حالم خیلی بهتر شده است. سوار اتوبوسی شدم که به سمت محلۀ خودمان می‌رفت. اما یک کار غیر معول کردم: بعد از پیاده شدن، از یک راه متفاوت به سمت خانه راه افتادم. این راه، طولانی‌تر بود، موازی با کانال آب و دست آخر هم از کوچۀ پشتی [و در پشتی] به خانه می‌رسیدیم نه از خیابان اصلی [و در جلوی خانه]. هیچ دلیلی برای این کار نداشتم، صرفاً اتفاق بود.

مادرم در را باز کرد. چشم‌هایش از گریه قرمز شده بود. با شیون و گریه گفت: «کجا بودی؟ پلیسا ریختن اینجا همه رو بردن.»

رفتیم داخل خانه. همه چیز زیر و رو شده بود. همانطور که گریه می‌کرد گفت: «همه جا رو گشتن، همه چیزو وارسی کردن.» او را بغل کردم. سعی کردم آرامَش کنم. و بعد، آن حرف مهم را زد: «نبیل رو هم بردن. حالام دنبال تو می‌گردن.»

الان، همان روزی بود که مطمئن بودم فرا می‌رسد. ژیل می‌خواسته من هم همراه بقیه دستگیر شوم. به من دروغ گفته بود. من یک سال تمام برای او کار کرده بودم، جانم را به خطر انداخته بودم، کلی چیز به او داده بودم و آن وقت او از پشت به من خنجر می‌زد.

سریع رفتم طبقۀ بالا، گذرنامه‌ام را به همراه چند قطعه عکس پرسنلی که از زمان گواهینامه گرفتنم باقی مانده بود برداشتم. دوباره آمدم پایین، یک بار دیگر مادرم را در آغوش کشیدم. از خانه رفتم بیرون، از همان مسیری که آمده بودم، از کوچۀ پشتی و کنار کانال.

تا ده سال بعد، دیگر نتوانستم مادرم را ببینم.

سوار اتوبوسی شدم که به سمت ایستگاه قطار می‌رفت. از یک تلفن عمومی با ژیل تماس گرفتم، جواب نداد. پیغام گذاشتم: «سلام، تا یه ساعت دیگه دوباره باهات تماس می‌گیرم. اگر جواب ندی سوار قطار می‌شم، می‌رم پاریس و فردا صبح جلوی درِ وزارت خارجه می‌ایستم و اسماتونو فریاد می‌کشم. پس بهتره جواب بدی.» و گوشی را کوبیدم روی تلفن.

یک ساعت بعد دوباره زنگ زدم. جواب نداد. پیغام گذاشتم: «دارم می‌رم سمت قطار شم». گوشی را گذاشتم و رفتم سوار قطار شدم. می‌دانستم آدم‌های ژیل فردا صبح جلوی وزارت خارجه منتظرم خواهند بود تا دستگیرم کنند. طبیعتاً من هم برنامه‌ای برای دستگیر شدن نداشتم!

هنوز از عصبانیت می‌لرزیدم. مدام فکرم مشغول قولی بود که ژیل داد، اینکه گفت مطمئن باشم مرا خبر خواهد کرد، اینکه پای نبیل را وسط نخواهد کشید. به خاطر همۀ کارهایی که برایش کرده بودم افسوس می‌خوردم. وقتی گفته بود ما با هم اهداف مشترک داریم و هر دو در برابر چیزهای مشترکی می‌جنگیم باور کرده بودم. اما دروغ گفته بود. همیشه داشته به من دروغ می‌گفته.

می‌دانستم باید چه کار بکنم. باید کاری می‌کردم که دستگاه اطلاعات خارجی فرانسه نتواند مرا به زندان بیندازد. اگر دستشان به من می‌رسید دستگیرم می‌کردند و حرفی که می‌زدند هم با حرف‌های من در تضاد می‌بود. آنها از من با همۀ افراد [آن حلقۀ تروریستی] عکس داشتند. همه چیز را دربارۀ تفنگ‌ها و مواد منفجره و سفر مغرب می‌دانستند. می‌توانستند مرا برای کل عمر پشت میله‌ها نگه دارند.

باید کاری می‌کردم که دستگاه اطلاعاتی فرانسه نتواند این حقیقت را انکار کند که من جاسوس آنها بوده‌ام.

«پَس‌پُغتز سیل‌وو پِلِی» [۱] [لطفاً گذرنامه.] صدایش، ناگهان مرا از افکاری که در آن غرق شده بودم بیرون کشید. نیروهای مرزی در راهروی قطار حرکت و همۀ گذرنامه‌ها را بررسی می‌کردند. وقتی یکی‌شان رسید به من، گذرنامه‌ام را تحویلش دادم و آرام گفتم: «باید منو دستگیر کنی!»

از صحبتم شوکه شد. گفت: «ببخشید، چی فرمودید؟!»

-گفتم باید منو دستگیر کنی. همین.

-کار خلافی کردی؟

نه، اما اطلاعات مهمی دارم. مربوط به امنیت ملّیه.

با شک نگاهی به من انداخت. بحثمان کمی ادامه پیدا کرد. بعد اصرار کردم که با رئیسش صحبت کنم. راه افتادیم به سمت انتهای قطار. رئیس بخش مراقبت مرزی، آنجا در یک واگن کوچک نشسته بود. یک بار دیگر حرفم را تکرار کردم: «می‌خوام با یکی که در زمینۀ امنیت ملی مسئولیت داشته باشه صحبت کنم.»

به نظر می‌رسید عصبی شده باشد: «من در زمینۀ امنیت ملی مسئولیت دارم.»

گفتم: «با تو که صحبت نمی‌کنم. قضیه فوری فوتیه. باید با یه نفر از DST صحبت کنم.»

«دیِغسون دو لا سوغوِی‌یانس دو تِغی‌توآغ» [۲]، یا همان DST، دستگاه اطلاعاتی داخلی فرانسه بود، قرینۀ DGSE که مسئولیت اطلاعات خارجی را بر عهده داشت.

سر این موضوع چند دقیقۀ دیگر سر و کله زدیم. دست آخر خسته شد. قبول کرد در ایستگاه بعدی مرا پیاده کند و به پاسگاه ببرد. اما خیلی عصبانی بود. با حالتی زیرلبی گفت: «اگه سر کارم گذاشته باشی، پشیمون می‌شی.»

«سر کارت نذاشتم. اگر به حرفم گوش نکنی تویی که پشیمون می‌شی.»

وقتی به پاسگاه رسیدیم مرا به بازداشتگاه بردند. افسر نگهبان پاسگاه آمد. گفتم می‌خواهم با کسی از دستگاه امنیت داخلی (DST) صحبت کنیم. کمی در این باره بحث کردیم اما من محکم سر موضعم ایستادم. کوتاه آمد. مدتی بعد، اواسط شب بود که سر و کلۀ یک مرد دیگر پیدا شد. لباس غیرنظامی داشت. با چهرۀ اخمو و ترسناکی گفت: «من خواب بودم، [بیدارم کردن و کشیدن اینجا.] بهتره واقعاً حرف مهمی باشه [و گرنه وای به حالت].»

گفتم واقعاً حرف مهمیه. پرسیدم از DST است، گفت بله و کارت شناسایی‌اش را نشانم داد. گفتم کیفم را که موقع بازداشت تحویل گرفته بودند می‌خواهم. بعد از مدتی یکی از نگهبان‌ها آمد. کیفم را سرسری گشت و بعد تحویلم داد. شمارۀ ژیل را برداشتم. دادم به دست آن مأمور DST و از او خواستم با این شماره تماس بگیرد و روی پیغام‌گیر اسم من را بیاورد و بگوید من در بازداشت و در حال صحبت با یکی از ماموران DST هستم.

[مامور رفت تا این کار را بکند]. من هم در بازداشتگاه منتظر نشستم.

تقریباً یک ساعت بعد بود که یک نفرشان آمد و در بازداشتگاه را باز کرد. گفت دنبالش بروم. یک نفر پشت خط بود و می‌خواست با من صحبت کند. همینکه به دفتر رسیدم گوشی را برداشتم. صدای کسی که آن سمت خط صحبت می‌کرد، پرانرژی و گرم بود: «حالت چطوره عمر؟!»

غافلگیر شدم. این اولین باری بود کسی در دستگاه اطلاعاتی اسمم را ذکر می‌کرد. جواب دادم: «خوبم.»

جواب داد: «خوبه. خوشحالم صداتو می‌شنوم. حالا برام تعریف کن چیا رو بهشون گفتی.»

-هیچ چی نگفتم. مطلقاً هیچی.»

-خوبه. فقط همینطور بمون. سریع از اونجا درت میاریم. چند دقیقه دیگه بهت زنگ می‌زنم.»

بعد از تمام شدن صحبت مرا به بازداشتگاه برنگرداندند. همانجا منتظر شدند تا اینکه همان مرد دوباره زنگ زد. گفت آن شب را در ایستگاه بمانم تا پلیس برایم بلیط برگشت به بروکسل بگیرد. صبح فردا هم باید با ژیل تماس می‌گرفتم تا قرار بگذاریم.

بعد از آن، همه در پاسگاه مهربان و خوش‌برخورد شده بودند! رئیس پاسگاه اجازه داد گزارش پلیس دربارۀ خودم را خودم بنویسم، چون یقین داشت فقط یک کاغذبازی صوری خواهد بود. با این وجود حاضر نشدم پای آن را امضا کنم. او هم فشاری نیاورد. بعد هم تا نزدیکی‌های صبح نشستیم و جوک گفتیم و با هم ورق بازی کردیم.

حالا فهمیده بودند من یکی از خودشان هستم. من هم می‌دانستم که این را فهمیده‌اند. حالا نیروهای ژاندارمری (پلیس مرزی)، پلیس محلی و دستگاه اطلاعات داخلی همگی از این خبر داشتند که من مأمور اطلاعاتی‌ام. ژیل دیگر نمی‌توانست زیر آن بزند، دستگاه اطلاعات خارجی هم نمی‌توانست. هر نفوذ و سیطره‌ای که بر من داشتند، در آن شب از دست دادند.

در اتاق انتظار، همانجا که نشسته بودیم و ورق بازی می‌کردیم یک دستگاه تلویزیون بود. در اخبار، گزارش‌هایی دربارۀ بازداشت‌های صورت گرفته در بلژیک پخش می‌شد. هنوز اسامی را نمی‌گفتند، بعداً چند وقتی که گذشت چیزهای خیلی بیشتری فهمیدم.

امین و یاسین را دستگیر کرده بودند. پاییز سال بعد هر دو در بروکسل محاکمه شدند، اتهامات خود را پذیرفتند و دادگاه آنها را به چهار سال زندان محکوم کرد. اما حکیم، حکم سنگین‌تری گرفت، شاید به این دلیل که خیلی چیزها -ماشین‌ها، خانه‌های امن و حساب‌های بانکی- به نام او بودند. کاملاً از او سوء استفاده کرده بودند.

[…] فردای آن روز با ژیل در بروکسل قرار گذاشتیم. قرار، با دقت بسیار بالایی تنظیم شده بود. شمارۀ کوپه‌ای که باید در آن می‌نشستم را برایم مشخص کرد، گفت دقیقاً باید از کدام خروجیِ ایستگاه بروم بیرون. همۀ ایستگاه پر بود از پلیس مخفی، من در شناسایی آنها در بین جمعیت تخصص داشتم.

همینکه از ایستگاه آمدم بیرون ژیل را دیدم. با هم تا یکی از رستوران‌های مک‌دونالد قدم زدیم و پشت یکی از میزها نشستیم. خیلی از دستش عصبانی بودم. او هم انتظارش را داشت.

گفتم: «به من دروغ گفتی. گفتی هر وقت تصمیم به دستگیری بشه، به من خبر می‌دی.» عملاً داشتم فریاد می‌کشیدم: «گفتی نبیل دستگیر نمی‌شه.»

ژیل مثل همیشه آرام و خونسرد بود. اما این بار با صدایی آرام‌تر از همیشه صحبت می‌کرد و کمی بیشتر در صندلی‌اش فرو رفته بود. توضیح داد: «تقصیر من نبود. چند تا پلیس راهنمایی ماشین امینو نگه می‌دارن، بعد می‌بینن توی ماشین کلی تفنگ هست. واسه همین دستگیرش می‌کنن. به همین خاطر ما هم مجبور شدیم همه کارا رو فوراً انجام بدیم.» حرفش را باور نکردم.

ادامه داد: «درسته که ما نبیل رو هم گرفتیم. اما باید این کارو می‌کردیم. اونم با بقیه توی خونه بود. اما فقط چند ساعت نگهش داشتیم و بعدش گذاشتیم بره.»

شنیدن این خبر، خیالم را راحت کرد. از اینکه وضعیت نبیل رو به راه است و مادرم تنها نیست، خوشحال شدم. اما هنوز از دست ژیل خیلی عصبانی بودم. گفتم: «می‌خواستی منو هم دستگیر کنی.»

ژیل به نشانۀ تایید سرش را تکان داد و گفت: «آره همینطوره. می‌خواستیم تو رو هم دستگیر کنیم تا بتونی اطلاعات بیشتری ازشون بکشی بیرون. اما قطعاً تو زندان نگهت نمی‌داشتیم.»

اعتراف کرد از اینکه موقع حمله من داخل خانه نبوده‌ام غافلگیر شده بودند، چون دستگیری‌ها صبح زود اتفاق افتاده بود. بعد هم چند ماشین تمام روز نزدیک خانۀ ما مانده بودند تا به محض برگشتن دستگیرم کند. اما مرا ندیده بودند چون من از مسیر پشتی برگشته بودم.

ژیل چند لحظه ساکت شد، زل زد توی چشمم و گفت: «هنوزم می‌خوایم بری توی زندان پیش اونا. می‌خوایم ازشون اطلاعات بیشتری برامون گیر بیاری.» گفت چند نفر از افسران دستگاه اطلاعاتی بلژیک بیرون رستوران منتظرم هستند. تلاش کرد قانعم کند تا به آنها اجازه دهم بازداشتم کنند. «طبیعتا نمی‌ذاریم توی زندان بمونی. فقط می‌خوایم اطلاعات بیشتری گیر بیاریم. تو تنها کسی هستی که می‌تونی این کارو بکنی.»

سعی کردم به خودم مسلط بمانم. اما حالم داشت از او به هم می‌خورد. عجب حرام‌زاده‌ای بود! من این همه چیز در اختیار او و دستگاهش گذاشته بودم، به خاطر اطلاعات من بود که توانستند این آدم‌ها را دستگیر کنند، اگر من نبودم هیچکدام از این کارها را نمی‌توانستند انجام دهند. اگر به آنها بود، حتی منتظرم نمی‌شدند تا از مغرب برگردم، ولم می‌کردند تا همانجا بمانم. اما الان دیگر هرچه می‌خواستند از من استفاده کرده بودند و می‌خواستند از دستم خلاص شوند. ژیل خیال کرده بود من آنقدر احمقم که مزخرف‌گویی‌هایش را باور کنم.

خم شدم روی میز و زل زدم به چشم‌هایش و گفتم: «گفتی ما اهداف مشترک داریم.» عصبانیت در صدایم آشکار بود. صدایم از طرفی شبیه پچ‌پچ بود و از طرفی شبیه فریاد: «بعد از اون هواپیماربایی، دربارۀ این موضوع صحبت کردیم. قول دادم که کاملاً گوش‌به‌فرمان و متعهد باشم. خیال می‌کردم تو هم متعهدی. اما تو بهم خیانت کردی.»

با هر کلمه‌ای که می‌گفتم چشم‌های ژیل گشادتر می‌شد. می‌خواستم همانقدر که او در رفتار با من بی‌رحم است من هم در رفتار با او بی‌رحم باشم. اما در عین حال هنوز به او احتیاج داشتم. گفتم: «حالا هم می‌گم، برای مبارزه با این تروریستا هرجا بخوای می‌رم، هرکار بخواهی می‌کنم. فقط به من ماموریت بده، ببین چطور انجامش می‌دم. اما هیچ وقت به خاطر تو، زندان نمی‌رم. تو تسلطی روی من نداری، منم به تو اعتماد ندارم.»

ژیل کمی در صندلی‌اش عقب رفت. و در حالیکه نفس عمیقش را بیرون می‌داد گفت: «باشه، باشه. پس باید یه چیز دیگه ردیف کنیم.» سپس سکوت کرد و عمیقاً به فکر فرو رفت. بعد از چند ثانیه گفت: «باید از بلژیک ببریمت بیرون. دیشب اسمت را تحویل اینترپل دادیم. چون اسم وارد سیستم شده، حذف کردنش یه مدت زمان می‌بره.» کیف پولش را بیرون آورد و مقداری پول به من داد. گفت: «فردا می‌بریمت فرانسه. باید از شر این لباسا خلاص شی. مواظب باش اصلاً از اتوبوس یا مترو استفاده نکنی. کلاً توی چشم نباش.»

پول را گرفتم. پرسید شب را کجا می‌مانم. گفتم: «یه فاحشه پیدا می‌کنم [شبو پیش اون می‌مونم].» می‌دانستم اگر بگویم می‌خواهم پیش کدام یک از دوستانم بمانم، می‌تواند کاری کند که آنها هم دستگیر شوند.

ادامه دارد...
[۱] “Passeports, s’il vous plaît.”

[۲] Direction de la Surveillance du Territoire
منبع:مشرق

در آستانه‌ی روز ارتش؛ تقریظ رهبرانقلاب بر کتاب "در کمین گل سرخ" منتشر شد +عکس



متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب -که روایتی از زندگی شهید سپهبد علی صیاد شیرازی و به قلم آقای محسن مؤمنی است منتشر شد.

به گزارش سخن آشنا، در مراسم هشتمین پاسداشت ادبیات جهاد و مقاومت که صبح امروز (سه‌شنبه) و در آستانه‌ی روز ارتش در گلزار شهدای بهشت زهرای تهران برگزار شد، تقریظ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای بر کتاب «در کمین گل سرخ» منتشر شد.

 

متن تقریظ رهبر انقلاب اسلامی بر این کتاب -که روایتی از زندگی شهید سپهبد علی صیاد شیرازی و به قلم آقای محسن مؤمنی است- به شرح زیر است:

«این نمونه‌ی جالب و بیسابقه‌ئی است از گزارش جنگ در ضمن داستان شیرین زندگی یکی از شخصیتهای آن.

آن را یکسره مطالعه کردم (تا ۸۴/۶/۷) زیبا و هنرمندانه نوشته شده است.

با بسیاری از حوادث آن کاملاً آشنایم.

البته بسیاری دیگر از حوادث آن دوران و نیز مطالب بسیاری از آنچه مربوط به این شهید عزیز است ناگفته مانده است.

و این طبیعی است.

البته برجستگیهای شخصیت شهید صیاد شیرازی را در نوشته و کتاب به درستی نمیتوان نشان داد

او حقاً نمونه‌ئی از یک ارتشی مومن و شجاع و فداکار بود.

رحمت خدا بر او.»
منبع:مشرق

سلبریتی‌ها و عملیات پشه مالاریا



چون پشه مالاریا نمی‌تواند خرس را بکشد ولی می‌تواند آن قدر او را آزار دهد که دیگر نتواند بخوابد، دیگر نتواند چیزی بخورد و از آن همه وزوز گیج شود.

حسین قاسمی

به گزارش سخن آشنا، حسین قاسمی تحلیلگر مسائل سیاسی - امنیتی در کانال شخصی خود در تلگرام نوشت:


۱- کنت آلکساندر دو مرانش، که بیش از ده سال (۱۹۷۰- ۱۹۸۱) ریاست سرویس اطلاعات خارجی فرانسه SDECE را به دست داشت، در دیداری با دونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا، راهکار کم هزینه مقابله با دشمنان غرب را این‌گونه پیشنهاد کرد:

«من پس از کمی شوخی و تعارفات ابتدایی شروع به صحبت کردم: آقای رئیس جمهور، برای مبارزه در این نوع جنگ چندین راه وجود دارد… به دلیل اینکه ما نمی‌توانیم یک میلیون نفر نیروی اعزامی به افغانستان روانه کنیم… پیشنهاد می‌کنم آنچه را که من عملیات مسکیتو [Mosquito:پشه مالاریا] نامیده‌ام، شروع کنیم.
او پرسید: چرا مسکیتو؟


- چون پشه مالاریا نمی‌تواند خرس را بکشد ولی می‌تواند آن قدر او را آزار دهد که دیگر نتواند بخوابد، دیگر نتواند چیزی بخورد و از آن همه وزوز گیج شود… پشه مالاریا می‌تواند دشمنی بسیار خطرناک باشد… ما می‌توانیم از چنین تصور و تمثیلی بهره ببریم و شاید بتوانیم در افغانستان کاری انجام دهیم." (۱)

۲- مهمترین هدف عملیات پشه (مسکیتو) مشغول سازی و غافل سازی از اقدامات اصلی دشمن و هدر دادن انرژی و توان درمسیر فرعی می‌باشد. پشه با بهم ریختن اعصاب افراد یا سیستم مقابل آنان را ازکاراصلی بازمی دارد و با بهم ریختن سیستم عصبی احتمالاً فرد یا سازمان واکنش‌های حساب نشده و هزینه ساز نشان خواهند داد.

بنظر می‌رسد برخی پیج‌ها و کانال‌های مجازی و سلبریتی ها، بعضی سازمان یافته و بعضی به تبعیت از موج، چنین کارکردی دارند: مشغول کردن مسئولان و نیروهای انقلاب و نظام و غفلت آنان از اقدامات اصلی.

۳- بنظر می‌رسد که جریان امنیتی مشکوکی کنترل برخی از سلبریتی های جنجالی را به دست گرفته است بنحوی که بعضاً مدیریت صفحات آنها در فضای مجازی در اختیار همین جریان امنیتی است.

برخی از این سلبریتی ها تا قبل از سوار شدن این جریان امنیتی، این گونه در مقابله با نظام و انقلاب تند و بی پروا نبودند ولی در دو سه سال اخیر ساختارشکن و بسیار بی پروا شده‌اند.

همین جریان با استفاده از ارتباطات خود عده‌ای از حزب الهی‌ها را علیه مطالب این سلبریتی ها در فضای مجازی تحریک می‌کند و توان حزب الله را به هرز می‌برد.

بعبارت دیگر، هم ظرفیت سازی علیه نظام می‌کنند و هم سرگرم کردن و هرز دادن توان جریان موافق نظام به درگیری با بعضی سلبریتی ها.

آنطور که تجارب پیشین نشان می‌دهد، احتمالاً پس از چهره سازی، همین جریان در قالب پروژه‌های به ظاهر موجه، برخی از این سلبریتی‌ها را به خارج از کشور خواهد فرستاد. آنان مأموران مخفی معرفی می‌شوند ولی درواقع با امکانات نظام به افزایش توان نیروهای برانداز یاری می‌رسانند.

۴- این جریان امنیتی گردانندگان این کانال‌های تلگرامی و سلبریتی ها را گاهی سوژه و گاهی منبع معرفی می‌کنند و دوگانه «منبع- سوژه» می‌آفرینند. به این معنا که تا دستگیر یا احضار مخفیانه نشده‌اند به عنوان سوژه معرفی می‌شوند، و توان نظام را صرف انها می‌کنند، و پس از دستگیری یا احضار برای نجات آنان از ایشان در پوشش منبع و نفوذی استفاده می‌کنند. گاهی هم این نوع سوژه- منبع‌ها فدا می‌شوند تا کارنامه عملیات خود را مورد توجه مسئولان نظام قرار دهند.

عناصر و مدیران انقلابی و دلسوز اطلاعاتی برای شناخت و خنثی کردن این ترفند قدیمی وظایف سنگینی بر عهده دارند.

منابع:
(۱)- کنت دمارانش، جنگ جهانی چهارم، چاپ هفتم، سال ۱۳۹۰، انتشارات اطلاعات، صفحه ۱۳-۹
منبع:مشرق

آخرین مطالب